روایت عزت شاهی از تاریخ انقلاب

کد خبر: ۲۰۵۴۹۰
تاریخ انتشار: ۱۰ مهر ۱۳۹۱ - ۰۸:۵۳ - 01October 2012

«خاطرات عزت شاهی»‌ است که روایت عزت الله مطهری معروف به عزت شاهی از مبارزات و زندانی شدن ها و شکنجه های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی است. تحقیق و تدوین این کتاب توسط محسن کاظمی انجام گرفته و سوره مهر آن را به چاپ رسانده است.

بخش هایی از کتاب را برای مطالعه و شناخت نسبت به دوران ستم شاهی و مبارزات نیروهای انقلابی آن هم در دوران خفقان و سیاه شاه روایت شده است.دورانی که ساواک تنها نیروی امنیتی برای مقابله با نیروهای انقلاب فعالیت می کرد.با هم "برشهایی از کتاب خاطرات عزت شاهی" را می خوانیم.


*بازی ایران و اسرائیل

همه بازی ها انجام شده بود. آخرین بازی، بازی تیم ملی ایران با اسرائیل بود. برای این روز ما یک سری پلاکارد که با دو چوب افراشته می شد درست کردیم و در کنار کلیسایی که نزدیکی امجدیه بود گذاشتیم و مردم را برای برداشتن پلاکاردها تحریک و تشویق می کردیم. متن پلاکاردها در محکومیت اسرائیل و دولت ایران و حمایت از مردم فلسطین بود و در شعارهایی هم که سر داده می شد حساب مردم را از دولت ایران جدا می کرد. در آن زمان نخست وزیر اسرائیل خانم گلدامایر بود و در مقابل اسرائیل، فردی که مبارزات مردمی را هدایت می کرد آقای یاسر عرفات بود. شعارها هم علیه گلدامایر و به دفاع از عرفات بود. در آن روز تیمسار طاهری فرمانده کماندوها خود به استادیوم آمده بود. هنگامی که بازی به پایان رسید و اوضاع شلوغ شد، یکی از دوستان ما با چوب محکم زد به سر طاهری و در جمعیت گم شد. طاهری و مامورین خشمگین اطرافش به خاطر ازدحام جمعیت، ‌ضارب اصلی را نیافتند و یک نفر دیگر را گرفتند و همان جا کتکش زدند و به داخل اتومبیل انداختند و بردند. طاهری که نزد زیردستانش خجالت زده شده بود چون مار زخمی به دور خود می پیچید. او خیلی خشن و وحشی بود. در سال 51 وی توسط مفیدی ترور شد. این مسابقه برای رژیم اهمیت زیادی داشت و نمی خواست که پس از پایان مسابقه، اجتماع و یا تظاهراتی صورت بگیرد. لذا پیشاپیش اتوبوسهای دو طبقه شرکت واحد را برای نقل و انتقال سریع تماشاچیان تهیه و در مقابل امجدیه متوقف کرده بود. بچه ها با پرت کردن حواس پلیس و رانندگان، بیشتر اتوبوسها را پنچر کردند.

... در آن بازی ما خیلی دلمان می خواست که اسرائیل ببرد تا احساسات مردم جریحه دار شود و بتوانیم از آن به سود اهداف خود و علیه رژیم استفاده کنیم. در نیمه اول بازی، ایران یک هیچ جلو بود و در نیمه دوم اسرائیل آن را جبران کرد و یک یک مساوی شدند. نتیجه کار به وقت اضافه کشیده شد که ایران توانست گل برتری را درون دروازه حریف بنشاند. این گل، شادی و هلهله مردم را به همراه داشت و این دل خواه ما نبود. اگر اسرائیل در این بازی می برد کار ما آسان تر می شد و به راحتی می توانستیم از احساسات مردم علیه اسرائیل و رژیم شاه استفاده کنیم. با این حال مایوس نشدیم و به اهداف و برنامه های خود امیدوار بودیم. ...



*شعبان جعفری معروف به «شعبون بی مخ» کیه؟؟؟

در چهارراه حسن آباد کمی منتظر شدیم دیدیم که سر و کله شعبان پیدا شد . به سویش رفتیم و چند تا شعار در مقابلش دادیم. شعبان فهمید که هوا پس است، در حالی که ترسیده بود شروع کرد به فرار کردن و در ضمن کلتش را در آورد تا از خود دفاع کند. وقتی وحید خواست شلیک کند صدای آژیر ماشین پلیس را شنیدیم. وحید

دستپاچه شد و چند تیر شلیک کرد. من هم تیراندازی کردم. شعبان هم با اینکه ترسیده و وحشت کرده بود اما توانست چند گلوله ای شلیک کند، به نظرم کلت او هم رولور بود. من قبلاً به بچه ها گفته بودم که شعبان مسلح است، اما آنها قبول نمی کردند و می گفتند: نه شعبان مال این حرفها نیست؛ چند تیر دیگر رد و بدل شد. چند گلوله به جان شعبان نشست و او را نقش زمین کرد، خشاب من خالی شد، وحید رفت که تیر خلاص بزند، اما تزلزلی در او به وجود آمده بود که نتوانست، یک تیر با فاصله شلیک کرد که خطا رفت. صدای آژیر پلیس هم هر لحظه نزدیک تر می شد. باید سریع

برمی گشتیم، برگشتیم؛ حتی فرصت نکردیم که از بمب های دودزا استفاده کنیم. حتم داشتم که شعبان از پا در آمده است. ولی او پوست کلفت تر از این حرفها بود، گویا او را به بیمارستان سینا که در همان حوالی بود می رسانند و مداوایش می کنند. با اینکه دو سه

گلوله به او خورد، دستش هم آسیب دید اما دوباره سر پا شد اما دیگر به گود نرفت.

هر چه که بود ما موفق نشدیم و او جان سالم به در برد، وحید اگر دستپاچه نمی شد و تیر خلاص را دقیق می زد، کار شعبان تمام بود. سازمان و ما آن قدر از محاسبه کارمان و موفقیت عملیات مطمئن بودیم که پیشاپیش بیانیه ای را تنظیم و روز ترور منتشر کردیم.


*اولین دستگیری عزت الله شاهی

در سلول به غیر از یک پتو، یک کاسه سه کاره داشتم. آن کاسه هم ظرف غذا بود و هم ظرف آب. گاهی هم که نمی گذاشتند به دستشویی بروم، از آن برای تخلیه ادرار استفاده می کردم. یعنی از یک طرف با آن کاسه آب و غذا می خوردم و از طرفی هم در مواقع اضطراری در آن ادرار می کردم. چرا که نگهبان ها در مورد من سخت گیری های بی حدی می کردند و تقریباً از من می ترسیدند. به آنها گفته بودند که این آدم دو تا پاسبان را کشته است، لذا آنها به چشم یک قاتل به من نگاه می کردند. گاهی به قصد کشت و انتقام جویی مرا می زدند و توجهی به خواسته ها و نیازهایم نداشتند. روزی دو

بار هم بیشتر اجازه نمی دادند که به دستشویی بروم. در این فرصت کاسه ادرار را به دستشویی برده خالی می کردم. یک بار در همین دفعات که کاسه را با خود به روی زمین می کشیدم، ادرار لب پَر شد و مقداری از آن روی زمین راهرو ریخت که نگهبان آمد و بقیه آن را روی سرم خالی کرد. یک دفعه جا خوردم. آن قدر کارش زننده و

غیرقابل تحمل بود که نمی دانستم گریه کنم یا فریاد بزنم، بغض بدجور گلویم را می فشرد. یک بار دیگر هم که این اتفاق افتاد، نگهبان ها آمدند بقیه ادرار را هم در راهرو ریختند. آن گاه مرا مثل بوم غلتان روی آن می غلتاندند تا زمین را خشک کنند. بعد از این جریان که حسابی روحم را آزردند احساس می کردم که شخصیتم را به لجن

کشیده اند و دیگر این کار را نکردم. در عوض ادرار درون کاسه را در گوشه های سلول می ریختم و یا به دیوار آجری آنجا می پاشیدم تا جذب و خشک شود. لذا بعد از مدتی این سلول آن قدر بوی تعفن و گند گرفته بود که حد نداشت. هر روز صبح که افسر نگهبان می آمد تا آمار بگیرد و حضور و غیاب کند، وقتی دریچه روی در سلول را باز

می کرد بوی گند به مشامش می خورد. چند فحش آبدار خواهر و مادر می داد و می رفت. در حالی که وارد سلول های دیگر می شد و با زندانی سلام و احوال پرسی می کرد.

طبیعی بود که باید با همین وضع نماز می خواندم. چاره ای نداشتم. واقعاً امکانی برایم نبود تا بتوانم طهارت را رعایت کنم.

 

*شکنجه شدن به دست محمد علی شعبانی -معروف به حسینی(1)

من تا آن وقت حسینی، شکنجه گر معروف، را ندیده بودم ولی آوازه اش را شنیده بودم. فکر نمی کردم کار به این آسانی تمام شده باشد، و اینها این قدر زود خر شوند . ولی خود را دلداری می دادم که شاید اینها فعلاً یک سری مسائل برای کار کردن دارند و یک هفته دیرتر یا زودتر فرقی به حال شان نمی کند. من هم که تازه دستگیر نشده ام که بخواهند فشار بیاورند تا قراری از دست نرود . یک سال و نیم است که در زندان هستم و برایشان مسئله ای فوری و فوتی نیستم، لذا قبول یک هفته وقت از طرف آنها را باور کردم .

نگهبان فرنج را به سرم کشید و به طبقه پایین (طبقه دوم ) پشت در اتاق حسینی آورد. در آنجا دیدم عده ای در صف جلوتر از من ایستاده اند. جالب اینکه بعضیها قبل از اینکه نوبت شان برسد در همان پشت در خودشان را خراب می کردند. برخی هم گریه می کردند. محمدی از طبقه بالا داد زد: آقای حسینی رفیقت را فرستادم تحویلش بگیر ! خارج از نوبت بفرست استراحت کند . در اینجا بود که دیگر فهمیدم خارج از نوبت، برنامه ای برایم در نظر گرفته اند. حسینی فرنج را از سرم برداشت . نگاهی کرد، من هم نگاه کردم : دراکولا بود! برای برخی که آمادگی نداشتند، دیدن قیافه حسینی خود یک شکنجه بود؛ ریختش، هیکلش، دندانهایش، چشمهایش وحشتناک بود. یک آدم وحشی! با دیدن حسینی جا خوردم، فهمیدم که اوضاع پس است . حسینی گفت : به به عزت خان! دوست صمیمی ما حالت چطور است؟ ! گفتم: بد نیستم، دست مرا گرفت و خیلی

مؤدبانه به داخل اتاقش برد . مرا به روی تخت خواباند . پاهایم را به طرفین و دستهایم را از بالا بست . بعد گفت : هیچ حرف نمی زنی، صدایت هم در نیاید، فقط هر وقت خواستی حرف بزنی، انگشت شصت دستت را تکان بده . بعد خیلی خون سرد شروع کرد به زدن شلاق، که تا مغز استخوانم تکان می خورد. هر ضربه چون شوکی بود و نفس را بند می آورد.

مصطفی خوش دل به من گفته بود حسینی خر است و می شود خرش کرد . یک مقدار که کتک خوردی خودت را به بی هوشی بزن، رهایت می کند. حدود چهل تایی که شلاق خوردم شروع کردم به داد و بیداد . دیدم که نمی شود به اعتنای حرف مصطفی خود را به بی هوشی زدم. در این حالت هم بیست  سی تا شلاق خوردم . حسینی از وضع کف پاهایم ناراحت بود . از آنجا که من در تمام مدت زندان پا برهنه راه می رفتم و قبل از زندان هم کوه نوردی می کردم و پیاده رویهای طولانی داشتم، پوست کف پایم کلفت شده بود، او هر چه شلاق می زد، پایم زخم نمی شد. عصبانی شد و گفت : تو با این پایت خواب مرا خراب کرده ای! چرا پایت این جوریه؟! گفتم: خب چکار کنم که پوستش کلفت است.

وقتی خود را به بی هوشی زدم، پس از کمی هن و هن کردن دیگر صدایم در نیامد .

نامرد می زد و می گفت: خودت به هوش می آیی! می دانم که تو بی هوش شدنی نیستی، پس خریت نکن ! بعد از دقایقی شلاق خوردن در این وضعیت، دیدم نه بابا، این بی انصاف دست بردار نیست و همین طور می زند، لذا دوباره شروع کردم به داد و فریاد .

حسینی گفت: دیدی گفتم که خودت به هوش می آیی!

بعد از اینکه حسابی حالم جا آمد ! طوری که قادر به فریاد زدن هم نبودم، حسینی دست نگه داشت و گفت : خب، حالا حرفی برای زدن داری؟ گفتم : نه ! هیچی یادم نمی آید، اگر یادم آمد حتماً می گویم. بعد مرا آورد بیرون و گفت : یالله درجا بزن . من هم بغل دیوار ایستادم و درجا زدم.

معمولاً بعد از شلاق، دور محیط دایره می دواندند تا پاها باد نکنند . این کار برای من خیلی دردآور بود، درد به مغز استخوانم رسیده بود و ناچار از درجازدن بودم . در همین حال و وضع بودم که محمدی از بالا پایین آمد و به حسینی گفت : چرا این را بیرون آورده ای؟ به داخل برگردانش، باید جنازه اش بیرون بیاید. حسینی غالبا در اتاقش تنها کار می کرد ولی گاهی بازجوها هم پیش او می آمدند. این بار بازجو (محمدی) هم به داخل آمد . وقتی مرا به زمین انداختند، او با پاشنه کفش به روی گونه ام رفت و چرخ زد که ناگهان دو دندانم شکست.

این شرایط واقعاً غیر انسانی، وحشیانه و ناراحت کننده بود . برخی در این وضع گریه می کنند ولی من گریه ام نمی آمد، گویی چشمه اشکم خشکیده بود و آب در بدنم نبود.

حسینی و محمدی، دو نفری آن قدر مرا با شلاق زدند که ناخنهای پایم از جا پریدند و افتادند . ناخنهای دستم نیز کنده شدند . بعد در همان حال که خونین و مالین روی زمین افتاده بودم، به زور آب به دهانم ریختند؛ من هم تف کردم توی صورت شان . دست بردار که نبودند، جری تر شدند و به زور کمی دانه برنج به دهانم ریختند، به خیال خودشان روزه مرا باطل کرده بودند . برای اینکه خیلی خوش حال نشوند گفتم؛ باز من روزه ام، هر کاری کنید، حتی اگر در دهانم بشاشید، باز هم روزه ام باطل نمی شود، چون به زور است.

این دو نفر پس از کلی کلنجار رفتن با من خسته شدند . رسولی آمد و نقش ضامن را بازی کرد و گفت : این بدبخت را که کشتید، ولش کنید یک خورده استراحت کند، خودش می نشیند و حرفهایش را می زند، اصلاً من خودم باهاش صحبت می کنم. در این جور مواقع یکی در نقش شمر می شد و دیگری امام حسین . جالب اینکه کسی که برای من امام حسین شده بود، تا چند لحظه پیش در اتاق دیگر نقش شمر و یزید را برای کس دیگری بازی می کرد و من آن قدر خام نبودم که فریب این بازی را بخورم.

وقتی حقه های شان ثمر نبخشید، دیگر مرا به سلول برنگرداندند بلکه در همان جا پشت در نگه داشتند. در همان جا بی رمق و ناتوان آنجا در زیر کوهی از درد خوابم برد.

*

شب، بازجوهای شکنجه گر دوباره بازگشتند و گفتند : نمی توان به همین صورت وضع را ادامه داد، باید همین امشب کلکش را کند . امشب باید شب شهادتش باشد ! مرا بردند و بعد از کتکی مفصل از مچ، پاهایم را بستند و وارونه آویزان کردند . بعد از دقایقی آمدند و مرا به روی زمین انداختند . بعد مجبورم کردند که روی چهار پایه ای

بایستم. دستهایم را از طرفین به میخ طویله ای بر دیوار ، بستند و بعد چهارپایه را از زیر پایم کشیدند و مصلوبم کردند . تمام وزنم را کتف و مچ دستهایم تحمل می کرد. دستبند لحظه به لحظه بیشتر در مچ دستم فرو می رفت. خون به دستم نمی رسید . پنجه هایم بی حس شده بودند . به همین اکتفا نکردند و شروع کردند به شلاق زدن به کف پا و روی پایم…

ساعتی به این نحو اذیت و شکنجه شدم و بعد دوباره مرا به اتاق حسینی بردند . وقتی چیزی گیرشان نیامد و حسابی از نفس افتادند، بازم کردند و به پشت بند بردند . حدود 24 ساعت آنجا افتاده بودم.

 

پی نوشت :

 محمد علی شعبانی -معروف به حسینی.جلادی که در ساواک همتا نداشت و اسمش لرزه بر اندام زندانیان می انداخت؛ بس که قصی القلب بود و بی رحم.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین