شهادت مزد شهامت «سید محمد»
حوالی ساعت چهار بعد ازظهر بود که خبر شهادت پسرم را به ما رساندند. شهید در عملیات کربلای پنج در تارخ 1365.10.29 در نبرد با کفار، لباس دامادی را با شهامت، شجاعت و ایثار به تن کرد.
به گزارش دفاع پرس از رشت، مادر شهید سید محمد اسحاقی (دانشجوی رشته تاریخ دانشگاه شهید بهشتی تهران) در خاطره ای کوتاه از فرزند 24 ساله اش میگوید:از سید محمد قولش را گرفته بودم، این دفعه که از منطقه آمد، لباس دامادی را به تن وی کنیم، تا هم سنت پیامبر را به جای آورده و هم او را بیشتر به خانواده مقید نماییم.
یک روز به برادرش سید محسن زنگ زد و از او خواست که به تهران بیاید تا دوستان دانشگاهی بتوانند او را ببینند. سید محسن که طلبه بود و در قم تحصیل می کرد، خواسته برادر را اجابت کرد و به تهران رفت.
پس از دید و بازدید، تصمیم گرفتند به منزل خاله خود در تهران بروند. در بین راه، در تمام طول مدتی که سید محسن با سید محمد بود، صحبت های بسیاری کردند و گفتنی های فراوانی بین آنها رد و بدل شد. پس از رسیدن به منزل خاله و احوالپرسی، دقایقی را در کنارشان ماندند. سپس سید محمد به دلیل اعزام به جبهه از خاله حلالیت طلبید.خاله او اظهار داشت «شما در دانشگاه شاگرد اول شده ایی، سعی کن این مسیر را ادامه بدهید». اما سید محمد جواب داد که جبهه نیاز بیشتری به ما دارد و در آنجا پرثمرتر خواهم بود.
بعد از خداحافظی، سید محسن نیز به قصد آمدن به رشت از سید محمد جدا شد و هنگامی که به رشت رسید، به مادر گفت «سید محمد، عزم رفتن به جبهه را دارد. اما این بار رفتنش را با رنگ و بوی دیگری دیدم. کلامش پر از نصایح بود و مدام سفارش می کرد. پس از گذشت چند روز، ساعت ده صبح بود که تلفن به صدا در آمد. سید محمد از اهواز تماس گرفته بود. با شنیدن صدایش بسیار خوشحال شدیم. بعد از جویا شدن حالش، گفت: مادر ، چون تا ساعاتی دیگر به خط مقدم می رویم، برایم دعا کنید. سپس به سید محمد گفتم «ان شاالله وقتی که آمدی، مراسم عروسیت را، به راه می اندازیم چرا که با سفارش آشنایان به خواستگاری دختر مومنه ایی رفته ایم که در کانون قرآن تدریس می کند. پس در صورت امکان خودت را زودتر برسان». سید محمد در پاسخ گفت «مادر، یا خودم می آیم یا مرا خواهند آورد. در هر دو صورت بدان که برای اسلام و دینم، خدمت می کنم. اگر هم شهادت نصیبم شد، حلالم کنید».
از شنیدن این سخنان، بسیار غمگین و ناراحت شدم و گفتم «این حرف ها را نزن. ولی سید محمد در کمال خونسردی و با صلابت مرا آرام نمود و دلداری داد و در انتها برای همه دوستان و آشنایان سلام و دعا رساند. ساعت دو بعد از ظهر بود که پدر سید محمد (مرحوم سید عبدالله)، به منزل آمد و خبر داد که امروز عملیات شده و از رشت نیز نیروهای بسیاری به شهادت رسیده اند و ادامه داد که شب گذشته خوابی دیده و دقیقاً این جمله را بیان کرد که امروز حادثه غم انگیزی در راه است. من نیز به پدر سید محمد گفتم که امروز صبح با او صحبت کردم. حالش خوب بود، نگران نباشید. حوالی ساعت چهار بعد ازظهر بود که خبر شهادت پسرم را به ما رساندند. شهید در عملیات کربلای پنج در تارخ 1365.10.29 در نبرد با کفار، لباس دامادی را با شهامت و شجاعت و ایثار به تن کرد.
