گفت و گو با دختر شهید استاد ابراهیم (بخش پایانی):

مگر می شود کسی آماده مرگ پدرش باشد/ بابا من از تو گذشتم راضی نیستم عذاب بکشی

رفتم دستم را روی کف پاهایش گذاشتم، گفتم: بابا من از تو گذشتم؛ راضی نیستم عذاب بکشی، دلم هم نمی آید، از تو دل بکنم. ولی از تو گذشتم؛ نمی خواهم تو را تکه تکه کنند. از سر و صورتم اشک پایین می آمد، خیلی حالم بد شد که پرستارها من را بردند. در حالی که من را از او دور می کردند به او گفتم بابا از من راضی باش.
کد خبر: ۲۵۲۵
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۳۹۲ - ۰۸:۵۶ - 31August 2013

مگر می شود کسی آماده مرگ پدرش باشد/ بابا من از تو گذشتم راضی نیستم عذاب بکشی

خبرگزاری دفاع مقدس: در بخش اول گفت و گو با دختر شهید استاد ابراهیم، درباره مشکلات و سختی های زندگی وی صحبت کردیم. در ادامه دختر شهید درباره دردهای زندگی پدر خود می گوید:

پدرم 5 سال آخر عمرشان را به دلیل زخم های شدید عفونی که داشتند مدام در بیمارستان بستری بود. اما قبل از آن چند روز یکبار خانه بود و مادرم از او مراقبت می کرد. من باردار بودم و به این دلیل از دیدن او محروم بودم.

پزشک ها به این نتیجه رسیده بودند که اگر پای او را قطع کنند می توانند عفونت را کنترل کنند. از طرف دیگر امکان عدم موفقیت هم زیاد بود. برای این کار نیاز به رضایت همه اعضای خانواده بود. من راضی به این کار نبودم اما در نهایت با صحبت هایی که همسرم با من کرد، رضایت دادم.

مهری خانم هیچ گاه اجازه ندهید پایم را قطع کنند

پدرم قبلا وقتی صحبت این بود که امکان دارد پایش را قطع کنند، خیلی ناراحت می شد و به مادرم می گفت: مهری خانم هیچ گاه اجازه ندهید پای من را قطع کنند.

اما حالا آنها می خواستند با این کار عفونت را کنترل کنند. شرایط بابا دوباره حاد و بیماری او وسیع شده بود. در هر صورت این کار با هزار مکافات انجام شد. ولی حال پدرم بدتراز قبل شد. تقریبا در کما بود، ولی گاهی به هوش می آمد و باز از حال می رفت. دوباره حال روحی او کاملا به هم ریخت. او روزها، ساعت ها و لحظه ها را با زجر می گذراند.

وقتی کسی از خانواده و یا مادرم پیش او بود، می گفت: پایم را تکان دهید فکر نمی کرد هنوز پایش قطع شده است، خیلی لحظه های سختی بود، تمام مدتی که بعد از جنگ با این مشکلات دست و پنجه نرم می کرد یک طرف، این دو هفته هم یک طرف.

پدرم به کما رفت و من هم از همه جا بی خبر بودم. گاهی که برادر و یا همسرم با من تماس می گرفتند استرس اینکه پدرم در چه وضعیتی است حالم را بدتر می کرد. طبق تعریف هایی که از مادرم بعدا شنیدم، پدرم مدام اسم من را تکرار می کرده است. دکتر هم گفته بود آرام آرام شرایط پاهایش را به او بگوئید. شوهر و مادرم این کار برایشان راحت نبود من هم شرایط ویژه ای داشتم.

یک روز شوهرم به سراغم آمد و گفت: باید به ملاقات پدرت برویم و او را ببینی با کمال میل قبول کردم ولی از این دیدار که باز باید او را در رنج و عذاب ببینم، حال خوشی نداشتم. آنها به من نگفته بودند که پدرم در بخش آی سی یو است.

پدرت از 50 عمل جراحی رد شده است

نزدیک بیمارستان ساسان از ماشین که پیاده شدیم، شوهرم گفت: فهیمه وقتی بابا را دیدی از او بگذر و بگو خدایا من راضیم به رضای تو، اگر صلاح میدانی که بابا را باید ببری او را ببر... با این حرفش بغضم ترکید و به او نگاه کردم، گفتم: از این حرف ها نزن، من او را با بیماریش دوست دارم، او باید زنده باشد. هر چی می خواهی بگو ولی از این حرف ها نزن؛ بعد ادامه دادم مگر بابا حالش بد شده است. او هم گفت: پدرت از 50 عمل جراحی رد شده است. فکر نمی کنی این شرایط برای او غیر قابل تحمل باشد.

خلاصه تا او می دید من با هر حرفی جبهه می گیرم و ناراحتیم زیاد می شود، حرفش را پس گرفت و عوض کرد. تا اینکه رسیدیم جلوی ورودی بیمارستان که آرام آرام به من گفت: بابا داخل بخش نیست، بردنش آی سی یو؛ فقط در دلم دعا می کردم که باز او را ببینم.

چون 5 سال بود که ما در آنجا به خاطر پدرم مدام در رفت و آمد بودیم پرسنل بیمارستان ما را می شناختند. از وقتی به آنجا وارد شدم. 

خدمه ها پچ پچ کنان زیر لب چیزهایی مثل دخترش آمد، دخترش آمد، می گفتند. من این حرف ها را که می شنیدم هر چه جلوتر که می رفتم قدم هایم سست تر می شد. در یک منگی خاصی بودم، هنوز نمی دانستم بابا در چه وضعیتی است.

به اتاق بابا که رسیدم هیچ کدام از دستگاه های اطرافش روشن نبود اثری از برق، صدا و روشنایی نبود. به دکتری که بالای سر او بود با حال زار گفتم: پدر در چه وضعیتی است، گفت: ناراحت نباش به او دارو تزریق کردیم، نبضش می زند.

همانجا نزدیک تخت پدرم، شوهرم گفت: خانم از ته دل دعا کن، بگو خدایا راضی ام به رضای تو؛ اگر صلاح این است که پدرم را ببری، ببر من از او گذشتم.

دستم را روی کف پاهایش گذاشتم، گفتم: بابا من از تو گذشتم، راضی نیستم عذاب بکشی، دلم هم نمی آید از تو دل بکنم؛ ولی از تو گذشتم راضی نیستم تو را تکه تکه کنند. از سر و صورتم اشک پایین می آمد، چون شرایطم خیلی ویژه بود، حالم بد شد که پرستارها من را بردند و در حالی که من را از او دور می کردند به او گفتم بابا از من راضی باش.

از بیمارستان که بیرون آمدم حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود به منزل برادرم که نزدیک بیمارستان بود رفتم. وقت اذان مغرب بود همه دور و بر من بودند که نکند کسی ندانسته و یک دفعه به من خبر بد را بدهد؛ مدام به دختر خاله ام می گفتم: بابا حالش خوب نبود. او هیچ حرفی نمی زد.

در سال 82 پدرم شهید شد و در همان سال پسرم نیز متولد شد

اما دائم به من می گفتند که تو باید آماده باشی؛ گفتم: این حرف ها را نزنید، مگر می شود؟ کسی آماده مرگ پدرش باشد، به من این حرف ها را نزنید.

درست همزمان با اذان مغرب بود که شوهرم به من زنگ زد و گفت: خدا صبر بدهد، پدرت شهید شد. در آن لحظه یک آن جنون آنی به من دست داد، هیچ کس نمی توانست من را با وضعیتی که 5 ماهه باردار بودم و می دویدم، بگیرد. آن لحظه تلخ را هیچ وقت فراموش نمی کنم. بسیار لحظه سختی بود.

شوهرم می گفت: وقتی که کشوی سردخانه را بیرون کشیدند، انگار صورت او را نقاشی کرده بودند؛ اصلا اثری از آن صورت رنجور و مریض احوال وجود نداشت، او به حدی زیبا و نورانی شده بود که انگار نقاشی اش کرده اند. خوش به سعادت او که آنقدر پاک بود که خدا با این چهره او را به شهادت رساند.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین