همسر شهید ناصر حسنوند:

سجده های طولانی و شب زنده داری/ نا امید نیستم فقط می دانم دیگر وقت رفتن است

چون خیلی از خوابم ترسیده بودم می خواستم به قرآن پناه بیاورم. هراسان به جستجوی قرآن بودم که ناصر بیدار شد. گفت: دنبال چه می گردی؟ گفتم دنبال قرآن هستم، خواب بدی دیدم. او گفت: "انا لله و انا الیه راجعون" وبا طمانینه ادامه داد: مواظب بچه ها باش.
کد خبر: ۲۵۴۵
تاریخ انتشار: ۰۸ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۲:۵۸ - 30August 2013

سجده های طولانی و شب زنده داری/ نا امید نیستم فقط می دانم دیگر وقت رفتن است

همسر شهید جانباز ناصر حسنوند در کنار مزار این عزیز از دست رفته در خصوص 27 سال دوره جانبازی وی در گفتگو با خبرگزاری دفاع مقدس اظهار داشت: همسرم اول فروردین سال 1339 در خرم آباد متولد شد و بعد از سوم راهنمایی با خانواده ساکن پاکدشت شدند. قبل از انقلاب شوهرم جز اولین نیروهایی بودند که کمیته بعثت را راه اندازی کردند و زمانی که کمیته ادغام شد او نیز به نیروی انتظامی پیوست.

طبق تعریف هایی که از وی شنیده بودم قبل از انقلاب به همراه شهیدان قمی و مظفر فعالیت های شبانه، نامه و اعلامیه هایی پخش می کردند. ناصر در سال 59 نوزده ساله بودند که با هم ازدواج کردیم. واقعا مرد مومن و با ایمانی بود، زندگی مان که شروع شد اولین خصوصیت بارزی که در ایشان دیدم سجده های طولانی او بود.

بعد از ازدواج پس از چند ماه وی رهسپار دفاع از جبهه های حق شد. چون زندگی ما تازه شروع شده بود از تنها ماندن در خانه وحشت داشتم. به او می گفتم: ناصر اگر تو از اینجا دور شوی می ترسم؛ اما او می گفت: الان تو بترسی بهتر از زمانی است که بیگانگان وارد کشور ما شوند و غریبه ها خانه ما را به یغما ببرند.

بعد از دو سال همسرم سال 61 در یکی ازعملیات ها در جنگ با کوموله ها واقع در کردستان با اثابت توپ 106 به پشت زانویش تمام رگ های عصبش از بین رفت و مجروح شد. دو ماه بیمارستان بود که کسی به ما خبر نداد. البته خودش این را خواسته بود که برای رفتن ما به آنجا دچار مشکل نشویم. بعد از مدتی که پای وی بهتر شد، به منزل آمد اما با وجود جراحتی که داشت اصرار به رفتن کرد که من هم ناچارا پذیرفتم. ناصر مجددا به سمت جبهه رفت و تا پایان جنگ با شور و اشتیاق به دفاع از کشور پرداخت.

هر زمانی که شما را می بینم یاد انبیاء می افتم

امام جمعه پاکدشت حاج آقا لزومی که 15 سال این مسئولیت را به عهده دارند به ایشان می گفتند: "خیلی خوب است انسان کسی را ببیند و یاد انبیاء بیفتد. من هر زمانی که شما را می بینم یاد انبیاء می افتم".

ناصر سادگی در زندگی را دوست داشت و به یاد ندارم هیچ گاه روی مبل و صندلی که داشتیم نشسته باشد، می گفت: "ما همه از خاکیم و به خاک هم بر می گردیم، انسان نباید خیلی خودش را مشغول زرق و برق دنیا کند. با خانواده خیلی مهربان و دوستانه برخورد می کرد و اگر نسبت به مسئله ای موافق نبود فقط سکوت می کرد.

نماز شب های او طولانی بود و به نمازهای اول وقت خیلی اهمیت می داد

زمانی که پای او عفونت می کرد و به بیمارستان می رفت باید کسی او را به حمام می برد؛ یکی باید تمام کارهای شخصی اش را انجام می داد که همه این کارها به عهده خودم بود و البته در سال های آخر دامادم و برادر کوچک خودم و شوهر خواهرم که خدا به آنها سلامتی بدهد در طول مدت بیماری همسرم خیلی کمک حال ما بودند.

در طول این 27 سال همسرم را حدود 36 بار جراحی و عمل کردند. به نمازهای اول وقت خیلی اهمیت می داد خصوصا نماز شب های طولانی او، حتی زمانی که از اتاق عمل بیرون می آمد نمازش را نشسته می خواند و به همان اندازه که به نماز خودش اهمیت می داد، به نماز بچه ها اهمیت می داد. پسرم از 4 سالگی کنار همسرم نماز می خواند و چون همسرم سجده هایی طولانی در نمازش داشت، پسرم نیز سجده هایی طولانی دارد. او همیشه بچه ها را برای گرفتن روزه تشویق می کرد.

قصه درد همسر

پاهای او خیلی باریک شده بود. انگشت پاهایش را اصلا نمی توانست تکان بدهد، با عصا راه می رفت و گاهی هم با ویلچر. بعد از مدتی کف پاهایش عفونت و خیلی ورم کرد و از کف پای وی چرک و خون بیرون می آمد. از آن زمان به بعد چون پاهایش حس نداشت، خوب نشد. بعد از چند سال که دیابت گرفت عفونت پای وی هیچ گاه خوب نشد.

هر قدر به بیمارستان می رفتیم، هیچ نتیجه ای نگرفتیم. آخرین سالی که ایشان زنده بودند یکی از دکتر ها که جز انجمن دیابت بودند، گفت: من او را مداوا می کنم او خیلی به ما امیدواری می داد که خوب می شود و متاسفانه بعد از مدتی فهمیدیم این انجمن روی بیماران دیابتی که به آنجا رجوع می کنند آزمایش انجام می دهند. چرا که دارویی را که به ما دادند بعد از15 روز عفونت خیلی شدیدتر از قبل شد و پای همسرم ورم کرد. به محض اینکه او را به بیمارستان ساسان بردیم پایش را از بالای زانو بلافاصله قطع کردند. اما بعد از چند روز عفونت بالاتر رفت و هیچ افاقه ای نکرد و پای وی را از لگن در آوردند که وقتی او را به آی سی یو بردند. هیچ گاه به هوش نیامد.

مواظب بچه ها باش

هفته آخری که ایشان در بیمارستان ساسان بود احساس می کردم که او برای همیشه از بین ما می رود. نصف شب بود که خواب بدی دیدم، از خواب که پریدم. هنوز اذان نگفته بود. چون خیلی از خوابم ترسیده بودم می خواستم به قرآن پناه بیاورم، هراسان به جستجوی قرآن بودم که ناصر بیدار شد و گفت: دنبال چه می گردی؟ گفتم دنبال قرآن هستم. خواب بدی را دیدم او گفت: "انا لله وانا الیه راجعون" و با آرامش ادامه داد: مواظب بچه ها باش. دستم را آرام روی دهانش گذاشتم و گفتم ناصر خواهش می کنم از این حرف ها نزن، هر چه می خواهی بگو؛ ولی از مرگ و مردن چیزی نگو، گفت: نه دیگر این آخرین عمل است فکر نمی کنم توان زنده بودن را داشته باشم. من دیگر به خانه بر نمی گردم. حرف هایش حقیقت بود ولی دوست نداشتم باور کنم.

آیت الکرسی را برایم بخوان که راحت شوم

قرآن را آوردم انگار چشم هایم آیه ها را نمی دید، دنبال آیت الکرسی می گشتم. گفت: دنبال کدام آیه هستی که پیدایش نمی کنی؟ گفتم: آیت الکرسی. با همان حال بدی که داشت کتاب را از من گرفت و درست اولین صفحه ای که باز کرد آیت الکرسی پیدا شد. من خودم خیلی تعجب کردم. گفتم: با این همه استرس و ناراحتی چطور به این راحتی آیه را پیدا کرد و من که سالم هستم آن را ندیدم. وقتی کتاب را به من داد، گفت: زیاد این آیه را برای من بخوان، بخوان که راحت شوم. با چشمان اشکبار آن را خواندم؛ اما او فقط من را دلداری می داد و می گفت گریه نکن.

حجت الاسلام لزومی امام جمعه پاکدشت همیشه به دیدن او به بیمارستان می آمدند. اما قبل از آخرین عمل به عیادت همسرم آمد و دستش را روی سر او گذاشت، ناصر گریه می کرد و می گفت: حاج آقا من 6 تا بچه دارم، بعد از خدا آنها را به شما می سپارم، حاج آقا گفت: حسنوند شما این همه عمل های سخت را پشت سر گذاشتید، این حرف ها را نزنید امیدتان به خدا باشد. چرا این بار آنقدر ناامید هستید! گفت: نه ناامید نیستم می دانم دیگر وقت رفتن است، باید بروم. من خیلی آن روز ناراحت بودم چون خوابم دقیقا به من فهمانده بود که ناصر برای همیشه رفتنی است. فردای آن روز همسرم به اتاق عمل رفت و از شدت درد به کما و دیگر به هوش نیامد.

در اول خرداد 1387 جان رنجور و درد کشیده اش برای همیشه آرام گرفت.

لازم به ذکر است با توجه به اینکه درصد جانبازی این شهید کمتر از 50 درصد می باشد، بنیاد شهید پاکدشت  وی را به عنوان شهید معرفی نکرده است و به اصرار امام جماعت وقت پاکدشت سنگ مزار او با منقش به نام شهید جانباز ناصر حسنوند است.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین