به روز شده در: ۲۳ تير ۱۳۹۹ - ۱۴:۵۲
روایت شهیدی که در روز عید غدیر آسمانی شد؛
«ابوالفضل اصفهانی» ۱۸ سال بیشتر نداشت که به جبهه رفت و ۲ سال بعد وقتی برای آخرین بار برای انجام کار‌های پایان خدمتش به غرب رفته بود شهید شد.
کد خبر: ۳۲۷۸۶۵
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۹۷ - ۰۸:۳۰ - 16January 2019

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، برای آن‌هایی که زندگی در دوران دفاع مقدس را تجربه کرده‌اند شهادت سه نفر از اعضای خانواده اتفاق خیلی عجیبی هم نیست، زمان اقتضای خودش را داشت و جوان‌ها برای دفاع از خاک و وطنشان از هر سوی کشور روانه جبهه‌ها می‌شدند، همه برای دفاع حاضر بودند، چه آن پسری که تک فرزند خانواده بود چه برادرهایی که دسته جمعی راه جبهه را در پیش می‌گرفتند. خانواده شهید اصفهانی هم از قاعده خانواده‌هایی که جوان هایشان را به جبهه فرستادند مستثنی نبودند.

فرهنگسرای عطار در سری دیدارهای هفتگی خود با خانواده شهدا این هفته به دیدار خانواده شهید «ابوالفضل اصفهانی» رفته و اعضای این خانواده به گفت‌وگو نشسته است که در ادامه می‌خوانید:

پایان خدمت سربازی با شهادت

مادر شهید ابوالفضل اصفهانی 6 فرزند دارد، سه پسر و سه دختر که در میان آن ها ابوالفضل سال 65 در کله قندی کردستان به شهادت رسید. فرزند دوم خانواده بعد از یک دختر، پسری شد که نامگذاری اسمش ماجرای جالبی دارد که مادر تعریف می‌کند: «ابوالفضل که به دنیا آمد شب خواب دیدم روی تخت سه طبقه ای خوابیده ام، آقایی سوار بر اسب سفید آمد و صورت بچه ای که بغلم خوابیده بود را تماشا کرد و رفت. صبح که از خواب بیدار شدم خیل گریه کردم، قبل از ابوالفضل بچه ای را باردارم بود که از دستش دادم، فکر می کردم حتما اتفاقی هم برای بچه تازه به دنیا آمده ام می افتد. ما از قدیم توی خانه مراسم روضه داشتیم، پسرم که شش روزه شد مراسم روضه در خانه مان برگزار شد. مادرم ماجرای خوابی که دیدم را به حاج آقای روضه خوان تعریف کرد و حاج آقا هم گفت کسی که به صورت بچه نگاه کرد حضرت ابوالفضل بود، همین شد که به پیشنهاد حاج آقا اسمش را ابوالفضل گذاشتیم. از بس نگران بچه بودم هر روز صدقه می گذاشتیم، مادرم می گفت این بچه نظر کرده است.»

مرضیه خواهر بزرگتر ابوالفضل که پنج سال باهم تفاوت سنی داشتند می گوید: من و ابوالفضل خیلی باهم مهربان بودیم و چون من بزرگتر از او بودم خیلی وقت ها حامی اش می شدم.

ابوالفضل مثل اکثر بچه های آن زمان خودش را با جریانات انقلاب و جنگ همراه کرده بود. مادرش تعریف می کند: «کلاس چهارم بود که یک روز از مدرسه آمد و با خوشحالی گفت توی بسیج ثبت نام کرده ام، خیلی ناراحت شدم و حتی گریه ام گرفت، میترسیدم اتفاقی برایم بیوفتد.»

پایان خدمت سربازی با شهادت

مادر درباره رفتن پسرش به جبهه ادامه می دهد: «سوم راهنمایی بود که گفت می خواهد به جبهه برود هم گریه کردم. از اینکه برود راضی بودم، آن زمان همه بچه ها می رفتند، ولی ترس از حرف مردم داشتم، خواهر خودم اولین کسی بود که می گفت برای چه گذاشتی پسرت به جبهه برود. از حرف در و همسایه هم می ترسیدم که می گفتند بچه ات را فرستادی جبهه که شهید بشود و تو افتخار کنی که مادر شهید هستی. تا اینکه خواب حضرت زهرا (س) را دیدم که گفت تو بچه ات را می خواهی؟ باشه برای خودت. چند روز بعد ابوالفضل تصادف کرد، گفت مادر دیدی؟ نگذاشتی بروم جبهه این اتفاق افتاد.»

وی ادامه می دهد: «سه ماه بود بدون اینکه به ما خبر بدهد رفت جبهه، به ما گفت می رود پادگان آموزشی، در این مدت هیچ خبری از او نداشتیم، هر شب گریه می کردم و بهانه می گرفت. پدر می گفت جبهه رفته که رفته تو برای چه اینقدر گریه می کنی؟! یک شب ساعت 3 بود که زنگ در خانه را زدند، دیدم ابوالفضل است، دوستش در جبهه زخمی شده بود و به تهران آمده بودند. بعد هم به خدمت سربازی ثبت نام کرد و به خدمت رفت.»

از بچگی که در بسیج ثبت نام کرد همیشه همراه دوستش امیر حق وردی بود، با او هم به جبهه رفت، شش ماه قبل از ابوالفضل، امیر به شهادت رسید. آخرین باری که قرار شد ابوالفضل به جبهه برود برای انجام کارهای پایان خدمتش بود، با داماد خانواده در یک روز به جبهه رفتند، ابوالفضل به جبهه جنوب رفت و یک هفته بعد از شهادت داماد خانواده او هم به شهادت رسید. مادر می گوید: «عملیات نصر 7 بود، ابوالفضل در حال نجات دوستش بود که خمپاره ای می خورد به شهادت می رسد.»

مراسم هفتم داماد خانواده خبر شهادت ابوالفضل را برای خانواده می آورند، مادر خاطره آن روز را اینطور تعریف می کند: «ما در مراسم هفتم بودیم، اصلا خبر نداشتیم چه اتفاقی افتاده، مردم محله در خانه مان جمع شده بودند، پدرش که مردم را دید و خبر دادند ابوالفضل به شهادت رسیده سکته کرد، من هم بیهوش شدم.»

مادر شهید اصفهانی از خصوصیات اخلاقی و رفتاری فرزندش اینطور تعریف می کند: «بچه خوب و مهربان و اهل نماز و روزه بود. نماز که می خواست بخواند می رفت توی اتاق و در را قفل می کرد.»

انتهای پیام/ 141

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار