«علی» میگفت حتی اگر تانکها از رویم رد شوند از نیروهایم جدا نمیشوم

اسماعیل وکیلزاده در گفتوگو با خبرنگار دفاعپرس آذربایجان شرقی در تبریز با بیان اینکه از سال 1362 با شروع عملیات والفجر 2 تا لحظهی شهادت سردار علی پاشایی کنار وی بوده است، اظهار داشت: خانوادههای پاشایی با نهجالبلاغه و قرآن فرزندانشان را آشنا کردند و خانواده انقلابی و مومنی بودند.
وی افزود: شهید علی پاشایی بهمانند سایر برادران و عموزادههایش باتقوا، مومن و شجاع بود؛ برای نمونه یکبار در عملیات والفجر 8 در حوالی کارخانه نمک آتش دشمن سنگین شد و علی پاشایی از ناحیه دست و پا مجروح گردید اما هر چهقدر اصرار کردیم به عقب بازنگشت.
همرزم سردار شهید پاشایی خاطرنشان کرد: علی در برابر اصرار ما تاکید کرد اگر حتی اینجا بمانم و تانکها از رویم رد شوند از نیروهایم جدا نمیشوم تا به عقبتر بروم.
وی شهادت اکبر پاشایی و اصغر علیپور را در عملیات کربلای پنج به ریختن پرهای علی پاشایی تشبیه کرد و ادامه داد: علی وقتی فرصتی مییافت در کنار مزار آن دو شهید بزرگوار حضور مییافت و با گریهزاری میگفت آنان رفتند و من عقب ماندم.
وکیلزاده به شهادت برادر خود در جبهه حق علیه باطل اشاره و یادآور شد: زمانی که تبریز حضور داشتم خواب علی پاشایی را دیدم و بلافاصله بعد از مراسم برادرم به خط مقدم بازگشتم؛ از تبریز نوحهای از حاج مهدی خادم آذریان با خود برده بودم و با طنین آن در سنگر همه گریهزاری میکردند.
وی افزود: یک هفتهای در آنجا با علی بودیم و عصر بیست و ششم خرداد طبق معمول علی با تجدید وضوء و تلاوت قرآن برای اقامه نماز آماده میشد که صحبت از اعزام به حج شد و از آنجایی که علی نیز برای این سفر برگزیده شده بود دوستان از او خواستند با بازگشت به تبریز کارها را انجام دهد و برای اعزام آماده شود.
جانباز دوران دفاع مقدس با بیان اینکه اواخر همان شب علی با اصرار فراوان خواستار قدمزنی با بنده و گشت در میان سنگرها شد، تصریح کرد: با اینکه به علت خستگی خوابم میآمد اما علی با التماس و سماجت مرا به قدمزنی راضی کرد و از برادرش داوود و پسرعمویش صمد برایم گفت.
وی ادامه داد: شهید علی پاشایی میگفت به دلم افتاده مکه رفتنی نیستم و انگار قرار است پیش خدا بروم؛ با همان لحن بهشوخی گفت زمان شهادت برادرم نتوانستم کاری انجام دهم و اگر من شهید شدم برایم چه میکنی؟
اسماعیل وکیلزاده با بیان اینکه در میان گپ و گفتها به شوخی گفتم تو شهید شو من برایت مراسم میگیرم، اعلامیه چاپ میکنم و از خاطراتمان تعریف میکنم، ابراز داشت: در میان همان شوخیها نیز گفتم اگر تو شهید شوی پدرت پیکان خود را به من میدهد.
وی بیان کرد: فردای آن روز موقعی که علی نماز میخواند دشمن شروع به خمپارهزنی کرد و بنده آن حین خطاب به علی گفتم آخر این جنگ به دعوا میکشد! آتش دشمن سنگینتر شد و علی با مشاهده فضای خط مقدم متوجه مجروحیت برخی نیروها شد و میگفت آمبولانس را جهت مداوای رزمندهها خبر کنید.
همرزم شهید علی پاشایی با بیان اینکه چندینبار به ایشان گفتم آنجا نایستد و داخل بیاید، توضیح داد: انگار علی در دنیای دیگری بود و اصلاً متوجه فریادهای من نمیشد، در همین حین خمپارهای نزدیکی وی منفجر شد و با آرام گرفتن گرد و غبار دیدم علی رگ گردن خود را فشار میدهد.
وی افزود: ترکش خمپاره شاهرگ علی را قطع کرده بود و هنگامی که میخواستم مانع خونریزی از گردن وی شوم، خون از بینی و دهان و گوشهایش بیرون میزد.
وکیلزاده با بیان اینکه برای حفظ روحیه نیروها با انتقال پیکر بیجان شهید علی پاشایی به عقب، خبر شهادت ایشان را به رزمندگان ندادم، عنوان کرد: با این حال نیروها پیگیر احوال شهید پاشایی بودند و این سوال و جوابها لحظات سختی را برایم رقم زده بود.
وی با تاکید بر اینکه علی برای نیروهایش بهمانند یک مادر مهربان بود، اظهار داشت: شهید پاشایی بیشتر حقوق خود را صرف رزمندگان میکرد و بارها برای نیروها خوراکی و وسایل رفاهی خریده بود.
انتهای پیام/


