به روز شده در: ۰۱ اسفند ۱۳۹۸ - ۰۹:۴۶
معرفی کتاب؛
کتاب «کاغذ قلم خدا» روایت‌های کوتاه از زندگی شهدای فرهنگی شهرستان بجنورد مرکز استان خراسان شمالی به روایت «حسن حیدرپور» است.
کد خبر: ۳۸۰۴۴۱
تاریخ انتشار: ۳۰ دی ۱۳۹۸ - ۲۱:۳۴ - 20January 2020

«کاغذ قلم خدا»به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از خراسان شمالی، کتاب «کاغذ قلم خدا» روایت‌های کوتاه از زندگی شهدای فرهنگی شهرستان بجنورد مرکز استان خراسان شمالی به روایت «حسن حیدرپور» است که از سوی اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس خراسان شمالی و انتشارات معبر به چاپ رسیده است.

در این کتاب روایت­ گونه­ هایی از قصه زندگی بیست شهید فرهنگی شهرستان بجنورد را می­ خوانید. روایت­ ها به قدری ساده و ملموس و به زبان جوان امروزی بیان شده است که خواننده بداند کسی که شهید شده از اول شهید به دنیا نیامده است.

این شهدا به نام‌های شهید «علی اصغر آل بنی»، شهید «حسن اسدی بربری ها»، شهید «عبدالله برزگر»، شهید «محمدعلی چاهی»، شهید «محمدتقی حمیدی»، شهید «احیاءمحمد خانکلابی»، شهید «دوست محمد رضایی»، شهید علی اکبر رنجبر نجف آبادی»، شهید علی ره آموز»، شهید «فیض الله سجادی»، شهید «محمدحسن علی نیا»، شهید «مسعود فرامرزی»، شهید «حسینقلی کماسی»، شهید «محمد کمالی»، شهید «محسن محمدزاده»، شهید «علی نظری»، شهید «عبدالحسین نوریان»، شهید عباس ودادیان»، شهید «سعید یزدانی»، شهید «موسی یوسفی» هستند.

در مقدمه این کتاب «حسن حیدرپور» از اعتماد اداره کل حفظ و نشر ارزش­های دفاع مقدس خراسان شمالی به نویسندگان جوان استان تشکر کرده است.

در مقدمه این کتاب آمده است:

سر زدن به نماز شب­ های سعیدِ هجده ­ساله، عیدی گرفتن موسی یوسفی، رفتن به خواب حسن اسدی بربری­ ها، مسافر جزیره­ ی مجنون شدن و دیدن محسن محمدزاده و علی­ اکبر رنجبر نجف­ آبادی، قدم گذاشتن روی خاکِ پاک شلمچه و شاهد پرواز عباس، محمدحسن، عبدالله، حسینقلی و محمد بودن، در سلیمانیه دنبال جسم پاک محمدتقی گشتن، قدم زدن در باغ بهشتی که علی ره­ آموز خوابش را دیده بود، خواندن مناجات­ های دوست محمد، شنیدن خبر شهادت احیا­محمد از امام رضا (ع) در مشهد، رفتن به خرمشهر و کمک کردن به محمد­علی چاهی، نشستن بر تَرک دوچرخه­ ی عبدالحسین نوریان موقعی که با تیر او را زدند، گپ زدن با سید علی­ اصغر آل­ نبی، لباس جبهه پوشیدن همراه علی نظری، رسیدن به فیض الهی با فیض­ اللّه سجادی...

همه­ ی این یاد‌ها و اسم­ ها، مثل یک فشنگ که در تن یک رزمنده می­ماند، مانده بود توی تن پرونده­ های کنج یک اتاق؛ اما این آخری­ ها دیگر بی­طاقت شده بودند. دلشان می­خواست گفته شوند، اما چه کسی باید این فشنگ را از دل رزمنده بیرون می­ آورد؟ چه کسی باید قصه­ ی آن­ها را می­ گفت؟ گروه مشاوران جوان قدم گذاشت جلو، ولی مگر ممکن بود؟ اصلاً مگر می­ شود یک جوان که آن زمان نبوده و آن­ها را ندیده، حتی وقتی آن­ها به دنیا آمده­ اند اصلاً وجود نداشته، بعد‌ها بیاید و در موردشان بنویسد؟ خیلی سخت است، به قول قیصر امین­ پور: «.. ما جنگ را تنها شنیده­ ایم... ما جنگ را نبودیم/بودن/ یعنی میان حادثه بودن/ «بودن»! / نه گفتن و شنیدن و دیدن!» و من میان حادثه نبودم، اما من بیست و چند ساله وقتی قصه­ شان را خواندم، دیدم قصه­ ی آن­ها هم مثل خیلی قصه­ های دیگر است. آن­ها هم مثل خیلی از ما وقتی به دنیا آمدند گریه کردند، بچگی کردند، بزرگ شدند، مدرسه رفتند، حتی بعضی وقت­ها از معلّم هایشان کتک خوردند، بعضی تابستان­ ها کار کردند، دانش­ سرا رفتند و معلمی خواندند، خندیدند و خنداندند، معلم شدند و درس دادند. همین هم به من امید داد که بنویسم و من هم همین­ ها را نوشتم، همین­ هایی که بالا خواندید، زندگی­شان را و نه بیشتر.

ولی شاید مهم­ترین تفاوتی که قصه زندگی آن­ها با ما دارد، در درس دادنشان باشد. آن­ها، به ما هم درس دادند و شاید فکر نمی­ کردند دانش­ آموزانشان که روزی می­ گفتند: «بابا آب داد... بابا نان داد.» امروز بگویند: «معلّم درس داد.»

در این کتاب در مورد زندگی شهید «علی­ اکبر رنجبر نجف­آبادی» آمده است:

در دومین روز از بهار سال یک هزار و سیصد و چهل و چهار وقتی دستان استغاثه­ گر مردمان نجیب روستای قارلق برای ملت ایران طلب سعادت و بهروزی می­ کردند، منزل محمد رنجبر نجف­ آبادی به یمن قدوم فرزند نو رسیده­ ای از جنس نور مزین شد. علی­ اکبر نام گرفت تا در صف سربازان روح­ الله با یزیدیان بجنگد.

در دبیرستان دانش درس می­خواند. رشته فرهنگ و ادب (همان انسانی خودمان). تابستان­ ها، در آن هوای گرم، به کوره آجرپزی می­رفت و خشت خالی می­کرد، به خاطر دست­ های خالی و چروکیده پدر.

سال ۱۳۶۴ که دیپلم را گرفت کنکور داد. تربیت معلم سبزوار قبول شد. قبل از این دو بار به جبهه رفته بود، بار سوم هم با لباس معلمی رفت جبهه.

۱۳۶۵/۱۲/۵ تذکره ملکوتش را تازه گرفته بود. مسافر جزیره مجنون بود. امام حسین­ (ع) هم به راحتی وقت ملاقات دادند، آخر مثل علی­ اکبر خودش جوان بود. ترکش به سر و دست و پایش خورده بود. در مناجاتش نوشته «.. از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند. هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند، هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود. خدایا! به حضرت محمد (ص) بگو که پیروانش حماسه آفریدند. به علی (ع) بگو که شیعیانش قیامت به پا کردند و به حسین (ع) بگو که خونش همچنان در رگ­ هایمان می­ جوشد.»

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار