به روز شده در: ۳۰ آبان ۱۳۹۸ - ۱۷:۵۳
روزی ضربات بوشهری نشان می داد که می خواهد چیزی را برای من بیان کند. خیلی دقت کردم، چیزی مفهوم نبود. او شماره تلفن مرا می زد، بعد دو علامت روی دیوار می زد به صورت مساوی و بعد شماره ۱۵ را می زد. من تعجب کردم، شماره تلفن من مساوی است با ۱۵ یعنی چه؟! بعد دیدم شماره تلفن خودش را می زند و مساوی ۳ قرار می دهد. باز هم متوجه نشدم.
کد خبر: ۳۹۵۱۸
تاریخ انتشار: ۰۶ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۲:۵۵ - 26January 2015

راه ارتباطی یاران شهیدتندگویان در اسارت

به گزارش دفاع پرس، خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذابهایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده سیدمحسن یحیوی از یاران شهید تندگویان ست:

همان روزها بود؛ شاید حدود دوماه از اسارت من گذشته بود که من وارد مرحله جدیدی از دوران اسارتم شدم. مسائلی داشت برای من روشن می شد و پرده از راز بزرگی برای من به تدریج برداشته می شد.

شاید دشمن با شکنجه های روحی که بر من وارد کرده بود، وسیله ی به وجود آمدن این حالت شده بود که بعداً به تفصیل آن را خواهم گفت؛ چه، دستاورد آگاهی به یک چنین رازی به اندازه ای بزرگ است که می تواند جوابگوی خیلی از سوال های پاسخ داده نشده و یا احتمالاً به غلط پاسخ داده شده، باشد.

یکی از روزها، بعد از این سرو صداهایی که من کردم، دیدم که ضربا ت سلول ۵۰ درصد، یعنی همسایه من غیر عادی است. تعداد ضرباتی که به دیوار زده می شد، شماره ای همانند شماره تلفن منزل ما را نشان می داد، من تعجب کردم! چون حدس می زدم کسی که در همسایگی من است بعد از این که سر و صدای مرا شنیده، باید مرا شناخته باشد وکسی باشد که شماره تلفن منزل مرا می دادند.

فکر کردم ممکن است این تصادفی باشد، ولی دیدم که تکرار شد.

 کسی نمی توانست باشد جز تندگویان یا بوشهری. ولی بعد شماره دیگری زده شد که متوجه شدم او مهندس بوشهری است؛ شماره تلفن او بود. من هر دو شماره را جواب دادم، او هم احتمالاً مطمئن بود که من کی هستم. البته ممکن بود که تندگویان باشد، چون شماره من و بوشهری را می دانست هر دوی آنها را برای اطمینان خاطر زده که من بدانم کسی که آن طرف دیوار است، آشناست.

 این برنامه تکرار شد، شماره تلفن های دیگری زده می شد و بعد از سه،چهار روز برای من اطمینان خاطر پیدا شد که کسی که در همسایگی من است، مهندس بوشهری است.

 خوب این که آدم بداند دوستی قدیمی و همسفر اسارتش در همسایگی اش هست. در آن سلول تاریک، بی خبراز همه جا، نعمت بزرگی است.

 از آن به بعد ضرباتی که به دیوار زده می شد، همگی دارای معنا و مفهوم بود. انعکاس آن و تفهیم آن برای کسی که آن لحظات را درک نکرده باشد بسیار دشوار است.

مدتی نیز بر این منوال گذشت. من در دیار جدیدی که قدم گذاشته بودم؛ یعنی برداشتن پرده از یکی از اسرا خلقت، راه های خوبی را طی می کردم و آگاهی خود را بر مساله ای که بر آن دست یافته بودم به صورت تجربی و عملی اضافه می کردم و در این دیار نو دست عنایت و هدایت خداوندی را بطور ملموس احساس می کردم.

روزی ضربات بوشهری نشان می داد که می خواهد چیزی را برای من بیان کند. خیلی دقت کردم، چیزی مفهوم نبود. او شماره تلفن مرا می زد، بعد دو علامت روی دیوار می زد به صورت مساوی و بعد شماره ۱۵ را می زد. من تعجب کردم، شماره تلفن من مساوی است با ۱۵ یعنی چه؟! بعد دیدم شماره تلفن خودش را می زند و مساوی ۳ قرار می دهد. باز هم متوجه نشدم.

ما به اتفاق بعضی از دوستان روزهای جمعه را در خدمت استاد محمد تقی جعفری جلساتی داشتیم و بوشهری می دانست شماره تلفن او را می دانم. شماره تلفن استاد جعفری را زد و مساوی با ۶ قرار داد. مساوی با ۶ قرار دادن شماره تلفن را حدس زدم که می خواهد بگوید روز جمعه، چون علامت ما برای روز جمعه۶ بود. فکر کردم می خواهد که جلسات روز جمعه را یاد آوری کند.

همین ترتیب ادامه داشت، شماره تلفن دوستان مختلفی را که ما می شناختیم می زد و آنها را مساوی با شماره خاصی قرار می داد و من در حیرت بودم که منظور بوشهری چیست. مثلاً ۱۱۴ را می زد و مساوی با ۱۵ قرار می داد، ۱۱۴ را می دانستم می خواهد به قرآن اشاره کند که ۱۱۴ سوره دارد، ولی ۱۱۴ مساوی ۱۵ یعنی چه، متوجه نمی شدم.

 از سالیان قبل با بوشهری و چند نفر از دوستان شبهای جمعه را برنامه تفسیر قرآن داشتیم که با همسران مان شرکت می کردیم. مهندس بوشهری در این جلسات تفسیر می گفت.

این برنامه هر روز و شاید تا نزدیک به سه ماه ادامه داشت و من از درک آنچه که او می خواست بیان کند، عاجز بودم.

 بناگاه به خاطرم خطور کرد که او می خواهد به این ترتیب با هرشماره، حرفی را به من بفهماند، یعنی در واقع حروف الفبا را از ۱تا ۳۲ شماره گذاری کند و این که شماره تلفن مرا می زند و برابر با ۱۵ می گذارد، به دلیل این بود که حرف اول اسم همسر من " س" است و س به ترتیب حروف الفبا، حرف پانزدهم است و وقتی شماره خودش را می زند و مساوی ۳ قرار می دهد به دلیل این است که حرف اول اسم همسر ایشان " پ" است و پ در ردیف سوم قرار می گیرد و یا وقتی که تلفن استاد جعفری را می زند و مساوی با ۶ قرار می دهد، در حقیقت منظورش روز جمعه نیست، بلکه منظورش حرف اول اسمش است که " ج" بود و ج حرف ششم حروف الفباست. یادم هست شماره تلفن دفتر تندگویان را می زد و آن را مساوی ۴ قرار می داد وحرف " ت" حرف چهارم حروف الفباست.

پس از درک این مساله من بعضی از حروف را روی دیوار زدم و شاید ترکیب اولین جمله ای که من برایش زدم"سلام" بود که ۱۵ تا به عنوان " س"، ۲۷ تا برای " ل" ضربه برای" م" زدم.

 خوشحالی من حد و وصفی نداشت و او هم با همان کیفیت جواب مرا داد. از آن به بعد ما راهی برای صحبت کردن با هم پیدا کردیم. ابتدا این مکالمه، با این مورس من در آوردی، به کندی انجام می گرفت، چون به خاطر سپردن شماره های حروف، بخصوص برای کلمات پر حرف، وقت می گرفت. بعد کم، کم خیلی عادی شده بود؛ چون دیگر بدون زحمت و بدون یاد داشت هیچ حرفی، این مکالمه انجام می گرفت و بعدها شروع کردیم برای کلماتی که مرتب تکرار می شد، رمزهای محدودتری گذاشتیم که خیلی کارها را ساده می کرد.

به این ترتیب بعضی اوقات صحبت های ما ساعت ها طول می کشید، به طوری که جز وقتی که برای کارهای ضروری مثل نماز و قرآن و غذا و استحمام وکارهایی از این قبیل صرف می کردیم، در بقیه اوقات پشت دیوار می نشستیم و با ضربات با هم صحبت می کردیم.

 از گذشته ها صحبت می کردیم. با توجه به این که سایقه دوستی من و مهندس بوشهری از سال ۱۳۴۲، یعنی وقتی که در دانشکده نفت با هم درس می خواندیم بود و بعد از آن هم مرتب ارتباط مان برقرار بود. با آقای جعفری جلسات مشترک داشتیم، جلسه ای داشتیم برای تفسیر قرآن به اتفاق بعضی دوستان با همسرانشان این وقایع گذشته، دوستان مشترک و بررسی و تجربه و تحلیل آن روزها، اعمال انجام شده و این که چه کارهایی می شد بهتر بود و چه کارهایی انجام نمی گرفت بهتر بود، حوادثی که در طول روز در زندان اتفاق می افتاد، مسائلی که در سلول می شنیدیم یا احتمالاً تبادل فکری برای این که چه کارهایی در مقابل مسئوولین زندان انجام بدهیم، چه موقع اعتصاب بکنیم، چه موقع اعتصاب را بشکنیم و چیزهایی از این قبیل مسائل مکالمات ما را تشکیل می داد.

بارها اتفاق افتاد که ما بعد از شام و نماز مغرب و عشا، شروع می کردیم به صحبت کردن و متوجه گذشت زمان نمی شدیم تا این که می دیدیم آسمان رو به روشنی می رود و نشان دهنده صبح شدن است و بعد بلند می شدیم برای نماز و کارهای ضروری دیگر.

 

منبع:سایت جامع آزادگان

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها