به روز شده در: ۱۶ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۰:۴۶
روایتی از خاطرات شهید «اصغر زیودار»؛
همرزم شهید «اصغر زیودار» در خاطرات خود آورده است: اصغر قبل از شهادتش حال عجیبی پیدا کرده بود و اصلا نمی‌شد او را زمینی حس کرد. به چهره و چشمانش نگاه کردم، دیدم ایشان اوج گرفته است.
کد خبر: ۳۹۸۱۷۶
تاریخ انتشار: ۰۳ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۷:۳۷ - 23May 2020

شهیدی که چهره اش آسمانی شده بودبه گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از خرم‌آباد، «اصغر زیودار» یکم خرداد سال ۱۳۴۵، در شهرستان خرم آباد به دنیا آمد. پدرش علی و مادرش زرین طلا نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند و سپس به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت.

وی پانزدهم فروردین سال ۱۳۶۵، در دربندیخان عراق بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکرش هشت سال در منطقه بر جا ماند و بیست  و نهم مهر سال ۱۳۷۳، پس از تفحص در گلزار شهدای شهرستان خرم آباد به خاک سپرده شد. برادرش رسول نیز به شهادت رسیده است.

خاطرات همرزم شهید «اصغر زیودار»

در بیست و پنجم اسفند سال ۱۳۶۸ پس از تعطیلی مدارس جهت تقویت بعد معنوی خویش برای ششمین بار، به منظور جبران درس های عقب افتاده بسیجی ها راهی جبهه شدم.

از خرم آباد به کرمانشاه رفتم و از آن جا به روانسر و سپس به جوانرود رفتم و در آنجا در یکی از گردانهای لشکر ۵۷ ابوالفضل (ع) استان به نام گردان انبیا مستقر و مشغول پدافند از آن منطقه شدم. شاخ شمیران نیز یکی از قله هایی بود که گردان از آن پدافند می کرد.

روز سیزده بدر سال ۱۳۶۹ بچه ها دور هم جمع شدند و با روحیه ای شاد جشن سیزده بدر را که برای ما ایرانیان محترم است، به‌جا آوردند. روز چهاردهم صبح تقریباً حدود ساعت ۲ یا ۳ نیمه شب، تک دشمن در آن منطقه شروع شد. عراقی ها از تمام محورها از چپ و راست و جلو حمله کردند و آتش زیادی روی منطقه ریختند.

حدود ساعت ۱۰ یا ۱۱ صبح همان روز شاخ شمیران سقوط کرد و دشمن پرچم خودش را روی آن نصب کرد و از طریق آن بر کل منطقه احاطه یافت. سپس منطقه را با آتش بیشتری زیر گلوله های خود گرفت. اقای سلیمانی که فرماندهی گردان ما بود و جانشینش برادر پاپی هر دو شهید دند. من وقتی دیدم آنها شهید شدند، چون با بی‌سیم آشنایی داشتم و از قبل وزش هایی در این مورد دیده بودم، بی‌سیم را روی دوشم انداختم و هماهنگی بچه ها را به عهده گرفتم. یعنی در حقیقت فرماندهی بچه ها نانوشته به من سپرده شد.

آن روز تا نیمه های شب مرتب به سنگرهای خودی می رفتم و به بچه ها روحیه می دادم و از طرف دیگر، با فرماندهی محترم لشکر حاج نوری تماس گرفته و وضعیت را برای ایشان تشریح و در خواست نیرو کردم.

صبح روز بعد گروهی از بچه ها، از جمله برادر اصغر زیودار مأمور کردم تا از یک راه انحرافی بروند و نیروهای دشمن را غافلگیر کنند. این عمل سه بار تکرار شد و هر بار تعدادی از عراقی ها را اسیر کردند. عراقی ها از این عمل ترسیدند و چند کیلومتر عقب کشیدند. ما هم سلاح های آنها را مثل خمپاره آوردیم و عليه خودشان استفاده کردیم. بچه ها از این موفقیت خیلی خوشحال شدند و روحیه گرفتند.

اصغر زیودار را در حین درگیری دیدم که نوار قناسه به بدنش بسته بود و حدود ۲۰۰-۳۰۰ متر می رفت جلو و ایستاده شروع می کرد به تیراندازی، و سپس به صورت سینه خیز برمی گشت و می آمد داخل سنگر. یکی از نیروهای قرارگاه نجف که گردان انبیا زیرمجموعه ی آن بود به نام آقای سلامی آنجا بود و به برادر زیودار گفت: این کار رو نکن، چون آسیب می بینی. ولی اصغر به آقای سلامی عصبانی شد و گفت: نه، من باید این عراقی ها رو از پا در آرم.

اصغر در آن شرایط حال عجیبی پیدا کرده بود و اصلا نمی‌شد او را زمینی حس کرد. به چهره و چشمانش نگاه کردم، دیدم ایشان اوج گرفته است.

اصغر مجدد چند مرتبه همین کار را انجام داد. در چهارمین یا پنجمین مرتبه که از سنگر جدا شد و در حین تیراندازی به سمت عراقیها رفت و داخل درختچه ها شد، آن آخرین مرتبه ای بود که ایشان را دیدم و متأسفانه دیگر برنگشت و در آنجا مفقود شد.

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار