دلنوشته همرزم خلبان شهید سید علیرضا فغانی

و من حرف‌هایم را با تو می‌گویم ای رفیق

قصه این دوری را، حکایت پرکشیدن و رفتن همیشگی تو را و تنهاماندنم را باکه بگویم؟ با زمین گفتم سکوت کرد. با آسمان گفتم تیره شد. خواستم با خدا بگویم اما شرم هاله ای میان ما شد. می خواهم حرف هایم را با تو بگویم. حرفهایی که مدتهاست مثل بغضی سنگین گریبان مرا گرفته و رهایم نمی‌کند.
کد خبر: ۴۴۳۰۹
تاریخ انتشار: ۲۱ فروردين ۱۳۹۴ - ۱۰:۵۵ - 10April 2015

و من حرف‌هایم را با تو می‌گویم ای رفیق

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس از ساری،  به مناسبت 21 فروردین ماه چهارمین سالروز شهادت سرهنگ خلبان شهید سید علیرضا فغانی فرمانده گردان سوخو ارتش جمهوری اسلامی، دلنوشته ای از ابراهیم حقانی راد  دوست و همرزم این شهید بزرگوار به دفتر خبرگزاری دفاع مقدس در مازندران ارسال شد که متن آن در ادامه می آید:

« بسم رب الشهداء و صدیقین »

سلام بر قبور شهداء ، سلام بر ارواح پاک عزیزان خدا و هزاران سلام به مادران و خانواده های صبور شهداء ، سلامی دوستانه از من به تو ای فغانی ، ای یار دبستانی من که از دبستان به عالم بالا پر کشیده ای و به یاد می آورم پله های عروج را که با هم بالا می رفتیم ، اما تو ناگهان پر کشیدی و عروج کردی به جایی که هرچه قدر سرم را بالا می کنم و از ابرهایی که در دل آسمان از پی هم می روند و ستارگان سوسودهنده ی شب ، با نگاهی پرسان سراغ تو را می گیرم ، جوابم نمی دهند.

قصه این دوری را به حکایت پرکشیدن و رفتن همیشگی تو را و تنهاماندنم را باکه بگویم ؟ با قلم گفتم : نوکش شکست و در کاغذ فرو رفت. با کاغذ گفتم : سوراخ شد و تاب نیاورد. با زمین گفتم : سکوت کرد. با آسمان گفتم : تیره شد. با نسیم گفتم : طوفان شد. با بوستان گفتم : کویر شد. با دریا گفتم : شوره زار شد. خواستم با خدا بگویم : اما شرم هاله ی میان ما شد. می خواهم حرف هایم را با تو بگویم. حرفهایی که مدتهاست مثل بغضی سنگین گریبان مرا گرفته و رهایم نمی کند.

اگر درد دلها و حرفهای من در نظرت خوب آمد ، خودت آن را به گوش خدا برسان. با آن که خداوند حرفهای مرا می داند ، دوست عزیزی که دستت به خدا می رسد ، مرا از یاد مبر ، ای دوستی که حالا آرزوی من گشته ای.

به یاد می آورم دوران کودکی را و معصومیت بی نظیر آن دوران را که با هم بودیم و آن هنگام تو برایم یک پسر بچه ی معمولی بودی و من که قدر ندانستم آن روزهای با تو بودن راه و کاش می دانستم روزی همین با تو بودن ، برایم آرزویی دور و دست نیافتنی خواهد شد.

به یاد دارم آن روزهایی را که من به خانه ات می آمدم که در آن زمان هردویمان مجرد بودیم. و یادم می آید که تو مشغول درس خواندن بودی. پدرت با من هم صحبت می شد.

یادم می آید در دوران نوجوانی ، در مدرسه ای راهنمایی ، بیش تر اوقات ، در زنگ ورزش ، تو سخت مشغول درس خواندن بودی و من برای اینکه تو را وادار به بازی کنم ، کتابت را به بالای درخت نارنج پرت می کردم. کتاب گیر می کرد و تو می رفتی و کتاب را بر میداشتی و دوباره مشغول درس خواندن می شدی و می گفتی : شما به من چه کار دارید ؟ شما بازیتان را بکنید. من می خواهم درست بخوانم.

یادم می آید که با کاغذ، هواپیما یا موشکی درست می کردی و آن را به هوا پرت می کردی و می گفتی : یک روز تصمیم گرفتی که عضو پایگاه بسیج شوی ، من چون در فعالیت های بسیج سابقه داشتم ، برگه ی تأییدیه عضویت تو را در بسیج امضاء کردم، اما نمی دانستم که روزی خواهد رسید که تو باید مرا تأیید کنی.

یادم می آید که هدف از عضویتت را پرسیدم. تو جوابت را در سه جمله خلاصه کردی : « حفظ کشور ، دین اسلام و ناموس در مقابل اجانب و متجاوزین » و من در تمام سالهای دوستی ام با تو ، جز صداقت ، پاکی ، محبت ، ایثار ، راستی و ایمان چیزی از تو ندیده ام و عاقبت همین پاکی و ایثار و ایمان تو باعث خروج تو شد و تو چون پرستویی سبکبال به اوج آسمان ها پرکشیدی و مرا با غم جانسوز فقدانت تنها گذاشتی . حقانی مانده و درد فراغ تو.

ای کاش مردم این دوره بدانند که روزگار ، تلاطم های زیادی به خود دیده است و در پس هر ثانیه ای و در هر نقطه ای ، تکرار غریبانه ی نفس های شهیدی نهفته است و در اوج تاریکی این برهه از زمان ، هرکجای این کره خاکی ، اولین پله ی نردبان عروج انسان های آزاده و بزرگی است که یادگاری خود را با خون بر سینه ای خاک نوشتند و چه غریبانه رفتند تا یاد کنند زمین کربلا را و سالار شهیدان حسین بن علی (ع) را . . .

« و کسانی را که در راه خدا شهید شدند، مرده نپندارید؛ بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می گیرند. »

انتهای پیام/

برچسب ها: استان مازندران
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین