به روز شده در: ۱۷ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۱۱:۰۰
همسر شهید غلامعلی فرجی در بخشی از خاطرات خود می‌گوید: قشنگ‌ترین روز‌های زندگی‌ام وقتی بود که سر خاک غلامعلی می‌رفتم و با او حرف می‏‌زدم؛ از مدرسه و روزگار برایش می‌گفتم، از تنهایی‌ام گله می‌کردم و حسرت روز‌های کوتاهی که در کنارش بودم را می‌خوردم.
کد خبر: ۴۵۰۶۵۸
تاریخ انتشار: ۳۱ فروردين ۱۴۰۰ - ۰۴:۴۵ - 20April 2021

قشنگ‌ترین روز‌های زندگی‌ام وقتی بود که سرخاک غلامعلی می‌رفتمبه گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از كرمانشاه، «سهیلا فرجی» همسر شهید «غلامعلی خزایی» در بخشی از خاطرات خود از شهید آورده است:

دو سالی از شهادت غلامعلی می‌گذشت. در این مدت، کم‌کم روحیه‌ام را به دست آوردم و تصمیم گرفتم درسم را ادامه بدهم. یک سال بعد از شهادت غلامعلی، شکوفه و فخری ازدواج کردند. پدر و مادر غلامعلی هم که دیگر تاب ماندن در روستا را نداشتند، همه زمین‌های کشاورزی و دام‌هایشان را فروختند و به کنگاور آمدند.

قشنگ‌ترین روز‌های زندگی‌ام وقتی بود که سر خاک غلامعلی می‌رفتم و با او حرف می‏‌زدم؛ از مدرسه و روزگار برایش می‌گفتم، از تنهایی‌ام گله می‌کردم و حسرت روز‌های کوتاهی که در کنارش بودم را می‌خوردم. می‌گفتم: غلامعلی چرا یک بار دستانت را نگرفتم؟ چرا روز‌های عاشقانه‌ی زندگی‌مان این قدر کوتاه بود؟ چرا مرا عاشق خودت کردی و رفتی؟ وقتی به خودم می‌آمدم که ساعت‌ها سر خاک نشسته بودم و صورتم خیس اشک شده بود. احساس می‌کردم صدایم را می‌شنود برای همین هر وقت از سر خاک برمی‌گشتم احساس خوبی داشتم، حسی شبیه آرامش و سبک‌بالی!

سال ۱۳۶۸ بود که سعید در فرمانداری کنگاور استخدام شد. چند ماه بعد مادرم پیشنهاد اکرم خواهر شهید عبدالکریم گودینی که مثل خودمان جزو خانواده‎های شهدای مفقودالاثر بودند و ما با آن‎ها ارتباط خانوادگی داشتیم را به سعید داد. سعید هم پیشنهاد مادرم را قبول کرد و همان سال با اکرم زندگی مشترک‎شان را شروع کردند.

جنگ تمام شده بود و زمزمه بازگشت اسرای جنگ که حالا به آن‌ها آزادگان می‌گفتند به گوش می‌رسید. دوباره امیدی در دلمان زنده شد که شاید مجید همراه اسراء برگردد؛ اما آن‌ها آمدند و خبری از مجید نبود. خیلی‌ها می‌گفتند: «هنوز اسرایی هستند که عراق از تحویل آن‌ها به ایران خودداری می‌کند.» و ما باز هم منتظر اسرای پنهان شدیم.

 سعی کردم رفت و آمدم را کمتر کنم هر چند قلب درد عمو نجف کار خودش را کرد و چند سال بعد از شهادت غلامعلی، عمو نجف هم فوت کرد. با تنها شدن عمه آهو، آقا ولی برادر غلامعلی که می‌خواست برای تکمیل دکتری تخصصی‌اش به تهران برود، همه چیز را فروخت و همراه عمه آهو و زن و بچه‌اش به تهران رفتند. من هم با جدیت درسم را ادامه دادم و در رشته مدیریت بازرگانی قبول شدم. در این مدت خواستگاران زیادی داشتم؛ اما هر کس که می‌آمد جواب رد می‌دادم. دوست داشتم خودم را وقف شهدا کنم. فعالیتم را در بسیج خواهران کنگاور همچنان ادامه دادم و به عنوان فرمانده اطلاعات عملیات بسیج خواهران انتخاب شدم.

سال ۱۳۷۰ بود. یک روز با اکرم نشسته بودیم و حرف می‎زدیم. چون سعید و زن و بچه‎اش با ما زندگی می‎کردند خیلی با هم صمیمی شده بودیم؛ من از مجید می‎گفتم و او از برادرش عبدالکریم. همین طور که حرف می‎زدیم من رفتم و آلبوم عکس‎های مجید را آوردم و به اکرم نشان دادم. یک دفعه اکرم با ذوق به عکسی اشاره کرد و گفت:: «این برادرم عبدالکریم است که کنار مجید ایستاده است!»

 برادرش از دوستان مجید بود، ولی هیچ کدام تا آن لحظه از این موضوع اطلاعی نداشتیم. مجید عادت داشت پشت عکس‎ها تاریخ گرفتن عکس و افرادی که توی عکس بودند را می‎نوشت. عکس را از آلبوم در آوردم و به پشت عکس نگاه کردم؛ با خودکار آبی نوشته بود: «خودم و دوست عزیزم برادر عبدالکریم گودینی.»

این آشنایی برای همه‎مان جالب بود؛ به اکرم گفتم: «ان شاءالله به زودی هر دویشان با هم برگردند.»

همان سال بود که خبر بازگشت پیکر شهید عبدالکریم گودینی را از زبان سعید شنیدم. خانواده‎اش توی روستا برای شهید مراسم گرفته بودند. قرار بود سعید هم این خبر را به اکرم بدهد و او را با خودش به گودین ببرد. اما هر کاری کرد نتوانست برود و به اکرم بگوید، برای همین از من خواست تا این کار را برایش انجام بدهم.   

راستش برای خودم هم دادن این خبر خیلی سخت بود، چون اکرم سال‎ها منتظر بود که برادرش زنده و سلامت برگردد؛ همیشه از آمدن برادرش و آرزو‌هایی که برای او داشت حرف می‎زد. وقتی یاد حرف‏هایش می‏افتادم بغض امانم نمی‏داد و اشک‏هایم بدون اختیار از صورتم جاری می‏شد. رفتم توی اتاقش؛ داشت  لباس‎هایش را توی کمد می‎چید. نمی‎دانستم از کجا شروع کنم! من و منی کردم و گفتم: «اکرم می‏آیی امروز برویم گودین؟»

اکرم با خنده به طرفم برگشت تا جواب مثبت بدهد که نگاهش به چشم‎های قرمز و ورم کرده من افتاد. خنده روی صورتش یخ زد! با نگرانی گفت: «چی شده سهیلا؟! تو را به خدا بگو چرا گریه کردی؟»

دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم؛ زدم زیر گریه و گفتم: «چشمت روشن اکرم. برادرت را آورده‎ا‎ند!»

اکرم دیگر توی حال خودش نبود. گریه می‎کرد و با ناله برادرش را صدا می‎زد. آن روز همه اعضای خانواده به همراه اکرم برای شرکت در مراسم به گودین رفتیم. جمعیت زیادی برای مراسم آمده بودند؛ خانواده‎های شهدا و شهدای مفقودالاثر هم پای ثابت این گونه مراسمات بودند و برای مراسم تشییع شهید تازه تفحص شده سنگ تمام می‎گذاشتند. مادر اکرم وقتی چشمش به استخوان‎های پسرش افتاده بود باور نمی‎کرد آن استخوان‎ها مال پسر رشیدش باشد! مرتب می‎گفت: «چطور مردم دلشان می‎آید مشتی استخوان نشانم بدهند و بگویند این پسرت است؟»

تا سال‎ها هر وقت سر مزار شهید گودینی می‎رفتم احساس می‎کردم یکی از عزیزترین اعضای خانواده‎ام است؛ احساس می‎کردم مجید است. می‌رفتم و از او و دیگر شهدا می‎خواستم که ما را هم از این چشم انتظاری بیرون بیاورند.

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار