به روز شده در: ۱۶ بهمن ۱۴۰۱ - ۰۶:۴۴
امیر سرتیپ «مجتبی جعفری» از رزمندگان و پیشکسوتان دوران دفاع مقدس در جمع جوانان و زائران گلزار شهدای بهشت زهرا (س) به بیان خاطراتی از شجاعت و رشادت بسیجی‌ها پرداخت.
کد خبر: ۵۵۸۴۰۳
تاریخ انتشار: ۰۷ آذر ۱۴۰۱ - ۰۴:۲۹ - 28November 2022

ماجرای به بازی گرفتن مرگ توسط ۲ بسیجی ۱۵ ساله/ پارتی بازی برای رفتن به خط مقدمبه گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، امیر سرتیپ «مجتبی جعفری» از رزمندگان و پیشکسوتان دوران دفاع مقدس در جمع جوانان و زائران گلزار شهدای بهشت زهرا (س) به بیان خاطراتی از شجاعت و رشادت بسیجی‌ها پرداخت که در ادامه آمده است.

تابستان سال ۱۳۶۴ قرار بود عملیات والفجر ۸ انجام شود که نشد و عملیات تا بهمن همان سال به تاخیر افتاد که در نتیجه آن فاو آزاد شد. در همان عملیات که قرار بود انجام شود، اما نشد یک گروهان از ارتش در دل یک گروهان سپاه می‌رفت و یک گروهان سپاه به یک گردان ارتش می‌رفتند و به اصطلاح ادغام انجام می‌دادند تا هم افزایی کنند. گردانی که از ارتش انتخاب شد با من بود و مقرر شد به داخل گردان مقداد لشکر حضرت رسول (ص) تهران بروم. تمرین‌ها انجام شد و دوره‌های مربوط به عملیات را دیدیم.

برادر کوچک من علی جعفری در شلمچه بسیجی بود و در خط پدافندی حضور داشت. معروف بود بسیجی‌ها در خط پدافندی دوام نمیاوردند و دوست دارند در عملیات و حمله به دشمن شرکت کنند. علی پیغام داد تو که به سپاه رفتی و می‌خواهید عملیات کنید من را از شلمچه پیش خودت ببر تا باهم درعملیات باشیم.

نصف شبی از بستان حرکت کردم، ساعت ۳ صبح رسیدم شلمچه، پرسان پرسان سنگر فرمانده گردان را پیدا کردم، به سنگر فرماندهی سردار احمد شاهسون رفتم، داشت برای نماز آماده می‌شدم، گفتم احمد آقا آمدم علی را برای عملیات ببرم بستان. گفت دیشب علی و محمود رفتند خط دشمن برای گشت شناسایی و هنوز نیامدند هر وقت آمد ببرش. روی حس کنجکاوی رفتم روی خاکریز، هوا داشت روشن می‌شد، ولی هنوز تاریک بود. نگاه کردم سمت دشمن تا ببین علی کی میاید. بعد از مدتی دیدم دو سایه از دور به سمت من می‌آیند، اما حرکتشان عادی نیست. کمی دلهره پیدا کردم که آسیب ندیده باشند. هوا روشن‌تر شد و آن‌ها نیز نزدیکتر شدند. دیدم ۲ بچه ۱۴ و ۱۵ ساله تلو تلو خوران در حال آمدن هستند. حرکتشان غیرعادی بود، دقت کردم و دیدم این ۲ نفر دیشب به میدان مین دشمن رفتند و به زعم بچگی خودشان برای اینکه چیزی عقب بیاورند دوتا مین ضد تانک خنثی کرده و بغل کرده بودند مین‌هایی که بسیار سنگین است و حدود ۱۰_۱۵ کیلو وزن دارد.

بچه‌ها تلو تلو خوران و خسته در حال برگشت بودند. نزدیک ۵ متری من که رسیدند همدیگر را دیدیم و شناختیم. آماده بالا آمدن بودند که صدای خمپاره دشمن را شنیدم. به تجربه فهمیدم این صدای تق که از شلیک خمپاره آمد نزدیک ما می‌خورد، قبل اینکه فرصت از دست برود داد زدم امیر و محمود مین را بندازید و بیایید بالا، بچه‌ها مین را انداختند و ۵ متر را دویدند، بلافاصله سر آن‌ها را بغل گرفتم و به داخل سنگر شاهسون پریدم.

گلوله درست همانجایی که من خوابیدم فرود آمد و منفجر شد، صدای مهیب انفجار، بوی باروت، ترکش، گرد و خاک فضا را گرفت. ما که وارد سنگر شاهسون شدیم بچه‌هایی که بیدار شده بودند تعجب کردند چه اتفاقی افتاده. من نگران اینکه کسی چیزیش نشده باشد به برادرم نگاه کردم، برادری که در روستای خودمان برای اینکه شب تنهایی به دستشویی برود می‌ترسید و از ما میخواست همراهش تا حیاط برویم قهقهه می‌زند، هیچ لطیفه خنده دار و یا صحنه فیلمی نمی‌توانست این دو نفر را اینگونه به خنده وادارد. دیدید بعضی شهدا به مرگ لبخند زدند؟ اما این ۲ بسیجی مرگ را به مسخره گرفته بودند و برایشان هیچ ابهتی نداشت.

علی را برداشتم و آمدم گردان مقداد. از اتفاقات عجیب جنگ است که یک گردان ارتشی رفته بود در گردان سپاه ما را خط شکن انتخاب کردند. برادر من به گروهان بسیجی‌ها رفته بود. باز آمد پیش من، گفت دلت می‌آید شما بروید جلو و من اینجا بمانم؟ برو به فرماندهتان مهدی خندان بگو به گروهان شما بیایم. رفتم پیش فرمانده گردان و گفتم برادرم دوست دارد با من باشد، خندان گفت اقای جعفری هرچه می‌خواهی بخواه، اما این را نخواه، پرسیدم چطور؟ گفت همه بسیجی‌های آن دو گروهان همین را می‌خواهند اگر با برادر تو موافقت کنم بسیجی‌ها نمی‌گذراند من اینجا باشم، می‌گویند مهدی خندان پارتی بازی کرده

انتهای پیام/ ۱۴۱

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار