خاطرات شهید مرتضی سنگتراش/ روایت دیدار حاجی‌بخشی با امام خمینی (ره)

کنار هم، در صف نماز جماعت نشسته بودیم که عدّه‌ای از روحانیون، به‌همراه حاج آقا بخشی وارد حسینیه شدند و مثل همیشه، با آمدن حاجی بخشی، حسینیه به هم ریخت. او گلاب می‌پاشید و شعار‌های همیشگی را می‌داد.
کد خبر: ۷۸۴۷۸۰
تاریخ انتشار: ۱۷ آذر ۱۴۰۴ - ۰۳:۴۴ - 08December 2025

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، روزگار جبهه برای رزمندگان، روزگاری پر از عشق و صفا بود که خاطرات آن هنوز که هنوز است برای آن‌ها شیرین است؛ خاطراتی پر از حماسه و ایثار  که برخی از رزمندگان سعی کردند تا در دفتر خاطرات خود، آن‌ها را به رشته تحریر دربیاورند و ماندگار کنند؛ بنابراین گذری بر دفتر خاطرات آن‌ها می‌تواند بیانگر خیلی از حقایق روزهای دفاع مقدس را برای نسل‌هایی باشد که آن دوران را درک نکرده‌اند.

شهید والامقام «مرتضی سنگ‌تراش» که نهم بهمن سال ۱۳۶۶ در عملیات «بیت‌المقدس ۲» آسمانی شد، یکی از رزمندگانی است که خاطراتی از دوران حضور خود در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل را به رشته تحریر درآورده که بخش‌هایی از آن در کتاب «بُرد ایمان» به چاپ رسیده است؛ بر این اساس بخشی از این خاطرات را در ادامه می‌خوانید.

ماجرای دیدار حاجی‌بخشی با امام به‌روایت شهید سنگ‌تراش

ماجرای دیدار حاجی‌بخشی با امام به‌روایت شهید سنگ‌تراش

روز ۶۴/۱۲/۲۷ ساعت ۱۰ صبح بود که به پادگان دوکوهه رسیدیم و به‌همراه مصلح، از قطار پیاده شدیم. گویا دوکوهه هم بی‌صبرانه منتظر بچّه‌ها بود. اوّلین زیارتگاه ما، حسینیه حاج همّت بود. در آن‌جا قدری به سر و وضع‌مان رسیدیم و به جای پوتین، دمپایی به پا کردیم. بعد وضو گرفتیم تا در قدمگاه شهدا، با وضو گام نهیم؛ چراکه بچّه‌ها در جبهه، اکثر دائم‌الوضو بودند. برای گشت و گذار و دیدار از دوستان، چرخی در دوکوهه زدیم.

غروب آن‌روز، به یاد دوستان سفر کرده دلم گرفت و یاد مهدی، قلب مرا به آتش کشید. به خاطرات گذشته رجوع کردم؛ یعنی یک سال پیش که برای ملاقات با مهدی به پادگان دوکوهه آمده بودم. گریه امانم نداد و اشک، گوهر صبرم را ربود. عکس مهدی را که همیشه همراهم بود، از جیبم درآوردم تا با دیدنش آرام شوم. احساس دلتنگی و تنهایی می‌کردم. دلم هوای مهدی را کرده بود. نمی‌دانم حالم چگونه بود که قادر به نوشتن آن نیستم. یکی از بچّه‌ها به نام شعبانی را دیدم. او خبر شهادت «هادی قرائی» را که بچّه محله‌مان بود، به ما داد. من درجا خشکم زد. پرسیدم: «از کجا می‌دانی؟»، گفت: «برادرم در گردان آن‌ها بود» و بعد فهمیدم که در گروهان شهید «مهدی جمال‌آبادی» بوده است.

اسم مهدی که آمد، دوباره دلم هوای روز‌های خوب رفاقت‌مان را کرد. به او گفتم: «آیا تا به حال، جمال‌آبادی را دیده بودی؟»، گفت: مهدی را چند ماه قبل از شهادتش دیده بودم»؛ و بعد شروع کرد از او تعریف کردن. غروب همان‌روز، بچّه‌هایی را که اعزام شده بودند، در گردان‌های مختلف لشکر ۲۷ تقسیم کردند. قرعه من و محمّدرضا نیز به گردان کمیل افتاد؛ ولی هنوز خیلی زود بود که خودمان را به آن‌جا معرّفی کنیم و فعلاً تصمیم گرفتیم چند روزی را در دوکوهه آزادانه بگردیم و آب و هوایی عوض کنیم. برای مطمئن شدن از شهادت قرائی، سری به تعاون لشکر زدیم. متأسفانه این خبر صحّت داشت. حالم خیلی گرفته شد.‌ ای کاش به جای قرائی، من رفتنی می‌شدم و یا این توفیق، نصیب من هم می‌شد. خوشا به حال آنان که با شهادت رفیق بودند!

گشت و گذار در دوکوهه زیاد طول نکشید و خودمان را به گردان کمیل معرفی کردیم. بعدازظهر، چرتی زدیم و نزدیک غروب، روانه حسینیه حاج همّت شدیم تا نماز مغرب و عشاء را به جماعت بخوانیم. نزدیک حوض معروف حسینیه حاج همّت وضو گرفتیم. تصویر بچه‌هایی که برای گرفتن وضو در کنار حوض ایستاده بودند، وقتی با امواج آب روی صفحه حوض نقش می‌بست، چشمه‌های بهشتی را در ذهن انسان تداعی می‌نمود؛ خصوصاً اگر نسیمی هم در حال وزیدن بود. با وضو وارد حسینیه شدیم. دو سه تا از بچه‌های آشنا هم در حسینیه به تور افتادند. کنار هم، در صف نماز جماعت نشسته بودیم که عدّه‌ای از روحانیون، به‌همراه حاج آقا بخشی وارد حسینیه شدند و مثل همیشه، با آمدن حاجی بخشی، حسینیه به هم ریخت. او گلاب می‌پاشید و شعار‌های همیشگی را می‌داد. طول حسینیه را به سمت تریبون که نزدیک محراب بود، طی کرد و پشت بلندگو رفت تا خاطره‌ای را تعریف کند. او گفت: چندی پیش، به خدمت امام رفته بودیم. چون امام شنیده بود پسرم شهید شده، ما را حضوراً پذیرفت. حاج شیخ حسین انصاریان و آقای توسلی هم آن‌جا بودند. قبل از این‌که بگویند پسر حاجی‌بخشی شهید شده، امام گفت: «خودم می‌دانم». اشک در چشمان امام جمع شده بود. برای این‌که امام را ناراحت نبینم، گفتم: «امام! چندی پیش در فاو، خبرنگاران خارجی آمده بودند تا فیلم و عکس تهّیه کنند. مرا که دیدند، آمدند تا با من مصاحبه کنند. من هم گفتم: «بو بو بو بو...»، حاجی‌بخشی می‌گفت این را که گفتم، لبخند بر لبان نازنین امام نقش بست. با خاطره حاجی‌بخشی همه بچّه‌هایی که در حسینیه حاضر بودند، هم زدند زیر خنده و بعد هم گریه کردند.

ماجرای دیدار حاجی‌بخشی با امام به‌روایت شهید سنگ‌تراش

با محمدرضا برگشتیم به ساختمان گردان تا شام را بخوریم و دوباره برای دعا به حسینیه برگردیم. دعای کمیل آن شب، خیلی باصفا بود. وقتی چراغ‌ها را خاموش کردند، دلم پر زد برای روز‌هایی که با مهدی بودم و در لابه‌لای صدای گریه و زاری بچّه‌ها، گویا صدای مهدی به گوشم می‌رسید. یاد آن شبی افتادم که با هم به دعای کمیل رفته بودیم؛ چقدر با حال بود! دعا تمام شد و حسینیه حاج همّت خالی. ما هم راهی رخت‌خواب شدیم تا اگر توانستیم، صبح زود برخیزیم و آماده نماز شویم.

آن شب، خواب مهدی را دیدم. یادم نمی‌آمد چگونه و کجا بودیم؛ ولی می‌دانم که هم مهدی خیلی خوشحال بود و هم من. صبح فردا حدود ساعت ۷ بود که ما را به خط کردند. گفتند که ساعت ۱ راهی خط پدافندی مهران هستیم. من هم با محمدرضا راهی حمام معروف دوکوهه شدیم تا قبل از حرکت‌مان به خط، خودمان را از آلودگی‌ها پاک کنیم. در راه بازگشت، «علی عدنانی» را دیدیم. گفت که دارم به مرخصی می‌روم. من هم به او گفتم: «پس قبل از رفتن، بیا تا یکی دو تا نامه دارم که باید به تهران ببری». دو تا نامه هول‌هولکی نوشتم تا عدنانی با خود به تهران ببرد؛ یکی برای خانه و دیگری برای امیر جمال‌آبادی، برادرِ مهدی.

انتهای پیام/ 113

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار