بازخوانی «جاده‌های ناتمام»/۵

مهمان خانه کوچک «حسن باقری» در قلب گرمای جنوب

خانه حسن باقری، خانه‌ای کوچک و قدیمی بود. طبقه اول صاحب‌خانه زندگی می‌کرد. طبقه دوم آقای باقری و همسرش. کسی خانه نبود. وسایل‌مان را جابجا کردیم. همه چیز برایم غریبه بود. معذب بودم نمی‌دانستم چه‌کار کنم. مهمان خانه‌ای بودم که صاحبش نبود.
کد خبر: ۷۹۶۴۳۸
تاریخ انتشار: ۰۸ آذر ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۵ - 29November 2025

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، کتاب «جاده‌های ناتمام» ائلین جلد از مجموعه «همسران» است که به شرح خاطرات «خدیجه بشردوست» همسر سردار «محمدعلی جعفری» معروف به «عزیز جعفری» می‌پردازد، این کتاب که به قلم «محبوبه عزیزی» به نگارش درآمده است توسط انتشارت «مرز و بوم» منتشر شده است.

مهمان خانه کوچک «حسن باقری» در قلب گرمای جنوب

نگاه به جنگ تحمیلی از زاویه دید همسران رزمندگان و فرماندهان جنگ می‌تواند دریچه‌های تازه‌ای به سوی دفاع مقدس و زوایای پنهان باز کند. نویسنده در مقدمه «جاده‌های ناتمام» آورده است:

«جاده‌های ناتمام» خاطرات همسر یک فرمانده است و از زبان او گفته می‌شود؛ روایتی زنانه که نکات مهم زندگی مشترکشان را در دل جنگ بیان می‌کند و به خوبی می‌تواند چهره انسانی و صادقانه‌ای از لایه‌های پنهان جنگ در زندگی فرماندهان را برای ما بگوید. قرار نیست در این خاطرات از صحنه‌های نبرد گفته شود. آنها رنجی را که در این سال‌ها کنارمردانشان در جنگ کشیده‌اند، برای ما بگویند تا سهم زنان را در این دفاع بزرگ نشان بدهند.» به همین دلیل قصد داریم تا در چند شماره بخش‌هایی از این کتاب را منتشر کنیم که قسمت پنجم آن را در ادامه می‌خوانید:

از جاده‌های شمال تا خرماپزان جنوب

وقتی قطار نزدیک اهواز شد، اول گرمای هوا را حس کردم، بعد نخل‌ها را دیدم که یکی یکی از جلوی پنجره رد می‌شدند. وقتی جلوتر رفتیم، نخل‌های بزرگی دیدم که زیر شاخه‌هایشان خوشه‌های خرما آویزان بود. تا به حال نخل پر خرما ندیده بودم. قطار که از حاشیه شهر گذشت و به ایستگاه نزدیک شد، دیدم ضربدری به شیشه خانه‌ها و مغازه‌ها نوار چسب زده‌اند.

از قطار که پیاده شدم، اولین خوشامد را گرما و رطوبت هوا به من گفت. فکر نمی‌کردم روزی جایی بروم که هوایش این قدر گرم و مرطوب باشد. محمدعلی گفته بود هوای جنوب توی مرداد و شهریور به خرماپزان معروف است و بعد از این، گرمای هوا کم‌کم روبه خنکی می‌رود. محمدعلی و غلامحسین ساک‌ها و کارتن اثاث‌مان را برداشتند. در گرما و شلوغی راه‌آهن اهواز، دنبال غلامحسین و محمدعلی راه افتادم. توی راه‌آهن جای سوزن انداختن نبود. عده‌ای از قطار پیاده می‌شدند و گروهی عجله داشتند سوار شوند. با خودم فکر کردم لابد این شلوغی و سفر برای فرار و پناه بردن به شهری است که صدای گلوله به آنجا نمی‌رسد. یاد بابلسر خودمان افتادم که حالا بوی نارنج و صدای موج‌های دریا توی آن پر بود.

کنار خیابان چرخی‌هایی بودند که خرما و بامیه می‌فروختند. ماشین‌های نظامی و آمبولانس‌های گل مالی شده تندتند از خیابان رد می‌شدند.

محمدعلی گفت: «الان می‌ریم خونه دوستم حسن باقری، همسرش در بسیج اهواز فعالیت می‌کنه و بیشتر وقتا خونه نیست. کلید خونه‌شون رو داد به من که یک راست بریم اونجا.»

خانه حسن باقری، خانه‌ای کوچک و ساده و قدیمی بود. خانه دو طبقه‌ای بود. طبقه اول صاحب‌خانه زندگی می‌کرد. طبقه دوم آقای باقری و همسرش. یک اتاق را برای ما آماده کرده بودند. کسی خانه نبود. وسایل‌مان را جابجا کردیم. محمدعلی کولر گازی را روشن کرد. زیر خنکی آن، هر کدام از خستگی گوشه‌ای افتادیم. بعد از ساعتی محمدعلی و غلامحسین رفتند سوسنگرد. تنها که شدم، دوروبرم را نگاه کردم. همه چیز برایم غریبه بود. معذب بودم نمی‌دانستم چه‌کار کنم. مهمان خانه‌ای بودم که صاحبش نبود. گوشه‌ای نشستم. مناجات شعبانیه‌ای را که محمدعلی در قطار به من داده بود، از کیفم درآوردم و خواندم تا محمدعلی برگردد.

انتهای پیام/ 161

 

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار