مروری بر زندگینامه شهید «محمد بیانی»
بخشی از زندگینامه شهید «محمد بیانی» بهمناسبت سالروز شهادتش منتشر شد.
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از گلستان، شهید «محمد بیانی»، دوازدهم شهریور ۱۳۱۲، در روستای خان ببین از توابع شهرستان رامیان به دنیا آمد. پدرش «حاجی علی» و مادرش «زینب»، نام داشت. خواندن و نوشتن نمیدانست. کشاورز بود. سال ۱۳۴۹ ازدواج کرد وصاحب چهار پسر و پنج دختر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. نهم دی ۱۳۶۲، باسمت نیروی واحد تدارکات در پاسگاه شهید بهشتی اهواز بر اثر موج انفجار دچار سکته قلبی شد و به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

از کشاورزی تا جبهههای نبرد دفاع مقدس
تشویق به جبهه:
برادرشهید بیان میکند:همیشه همسایهها و دوستان را به رفتن جبهه تشویق میکرد و میگفت وقتی آنجا بروی تازه متوجه میشوی که جبهه چیست و شهدا چه کسانی هستند، وی رفت و دیگر بازنگشت... و جام شیرین شهادت را نوشید..
اعزام به جبهه:
همسر شهید نقل میکند که:
محمد بسیار شجاع و غیرتی بود. زمانی که میخواست به جبهه اعزام شود من فرزند آخرم را هفت ماهه حامله بودم. دیدم مخفیانه نوشته من میخواهم به جبهه بروم که من باز با رفتن وی مخالفت کردم. چون بچه هایش خیلی کوچک بودند. ولی او با قاطعیت تمام گفت: من باید بروم. باید آنقدر در جبهه بمانم و با دشمن بعثی بجنگم تا راه کربلا باز شود و ما بتوانیم حرم امام حسین «ع»، را زیارت کنم و بعد برمی گردم و شما را هم به زیارت میبرم. من به شدت گریه میکردم و مادر شوهرم نیز جلوی او را گرفت و گفت: مگر تو زن و بچه نداری؟ محمد در جواب گفت: مگر خون من از خون امام حسین «ع»، سرختر است.
آنها با آن همه مقام و عظمت رفتند پس من هم باید بروم، چون دلم بدجور هوای جبهه را کرده. این حرف را زد و گریه افتاد من که اشکهای ایشان را دیدم بسیار عصبانی و ناراحت شدم و به مادر شوهرم گفتم اجازه بده تا برود. چون دوست ندارم که دلش را بشکند. وی رفت و هفتادو پنج روز بعد به مدت دوازده روز به او مرخصی دادند.
این چند روز به خوبی و خوشی تمام شد. دوباره میخواست برود که دید فرزندمان تازه متولد شده است. به من گفت: معصومه جان صبر کن به فرماندهام زنگ بزنم و به او بگویم که فرزندم تازه متولد شده است. بتوانم تا چند روز دیگر بتوانم مرخصی بگیرم. تا بتوانم یک دل سیر دخترم را ببینم. فرمانده اش اجازه داد چند روز بیشتر در مرخصی بماند؛ و به او گفت: آقای بیانی بمان دخترت را شوهر بده و بعد بیا.
کفش هایش را پوشید که برود یادش افتاد از دخترمان خداحافظی نکرده است. کفشش را درآورد و آمد که او را ببیند. بعد به من گفت: ببین قسمت بود تا یک بار دیگر دخترم را ببینم. اگر قسمت نبود من تا به حال تکه تکه شده بودم. چون بارها و بارها موشک انداختند، اما عمل نکرد. این خواست خدا بود که من برگردم و او را ببینم این حرف را زد و خداحافظی کرد و رفت.
سوغات:
وقتی به او میگفتم که به جبهه نرو ناراحت میشد؛ و میگفت: بنشینم چه کار کنم. در آشوراده که خدمت میکرد به او مرخصی داده بودند. ایشان یک ماهی به اندازه قد خودش گرفته بود و با پای پیاده راهی منزل شده و برای ما سوغات آورده بود.
آرزوی جبهه:
خیلی آرزو داشت که به جبهه برود و میگفت: وقتی این جوانها را میبینم قلب من همراه آنها راهی جبهه میشود. پیش برادرهایش صحبت میکرد و آنها با رفتنش مخالفت میکرد و میگفتند: تو نمیخواهی بروی هم از همه ما بزرگتری و هم زن و بچه داری و همیشه همسایهها و دوستان خود را به رفتن به جبهه تشویق میکرد وقتی آنجا بروی تازه متوجه میشوی که جبهه چیست؟ و شهدا چه کسانی هستند؟ وی رفت و دیگر برنگشت و جام شیرین شهادت را سرکشید.
آخرین اعزام:
همسر شهید نقل میکند: لحظه اخری که میخواست برود به من گفت: اگر تو از من راضی باشی و برایم دعا کنی و خداوند هم مرا لایق بداند شهادت نصیبم میشود.
حجاب:
به حجاب خیلی اهمیت میداد و به طوری که در آن زمان نگذاشت دخترش به مدرسه برود، چون مدیرش گفته بود: اگر میخواهی به مدرسه بیایی یا باید بدون روسری بیایی یا به مدرسه نیایی. پدرش هم از این موضوع ناراحت شد و دیگر اجازه نداد دخترش به مدرسه برود؛ که بعدها به نهضت سواد آموزی رفت.
انتهای پیام/
لینک کپی شد
نظر شما


