عروسکی که بیمادر شد!
گروه استانهای دفاعپرس- «منیره فهامی»؛ دخترها چه دنیای عجیبی دارند. بیشترشان عاشق عروسکاند؛ شاید هم عاشق مادرشدن. دخترها از همان بچگی مشق مادربودن میکنند و عشق مادریشان را نثار عروسکهایشان. برایش لالایی میخوانند؛ مویش را شانه میزنند و قصههای شبانهشان برای عروسکهایشان تمامی ندارد. آخر دخترها، مادر عروسکهایشان هستند.

راستی، عروسکها چقدر کیف میکنند وقتی همه چیز و دار و ندار یک دختر میشوند. دختری که حالا مادر عروسکش شده و برای یک لحظه حاضر نیست از دخترکش جدا شود. شب که میشود باید اول جای عروسکش درست شود؛ درست کنار رختخوابخودش. شانه به شانه خودش. آخر دخترها مادر عروسکهایشان هستند.
مادر که میشوی انگار یک بار که نه، صدها بار مادر بودن را تمرین کردهای، وقتی برای فرزندت لالایی میخوانی یا مویش را شانه میزنی و این به خاطر تمام عروسکهای بچگیات است. آخر دخترها مادر عروسکهایشان هستند. اما دیشب عروسکی تنها بود. تنها و دلتنگ مادرش!
مادرش دیگر برایش قصه نگفت. او را پیش خودش نخواباند و سراغی از او نگرفت.
عروسکی که دیروز برای آخرین بار او را دیده است؛ از دور دور، توی یک جعبه کوچک. جعبهای که با یک پارچه سه رنگ، با رنگهای سبز، سفید و قرمز رویش را پوشانده بودند.
آدم بزرگها دور جعبه را گرفته بودند، به سختی عکسش را روی جعبه میدید. چه عکس قشنگی بود. با غرور گفت؛ مامان آنیلا، چقدر قشنگ است. قشنگتر از همه مامانهای دنیا. این عکس را روز تولدش گرفته بود. تولد ۸ سالگیاش. مثل عروسها شده بود. مثل ماه!
آن آخرین دیدارشان بود. شنید که میگفتند مادرش را آدم بدها از او گرفتهاند. همانها که وطنفروشند و تروریست. نفهمید معنی این کلمات چیست. آنقدر بزرگ نشده بود که بفهمد! دنیایش دنیای دیگری بود. دنیای خنده و بازیهای کودکانه.
از دور به جعبه کوچک نگاه میکرد. دید که آدم بزرگها مثل یک موج خروشان او را در آغوش گرفتند. آنها اشک میریختند و حال دلشان بارانی بود؛ درست مثل حالِ حالایِ دل او. حال دل عروسکی که دیگر مادر ندارد.
انتهای پیام/


