روایتی از دلتنگی‌های مادرانه و پدرانه شهید ۱۹ ساله اغتشاشات اصفهان

خدا او را به همه نشان داد!

امیرعلی پسری است که هیچ‌وقت نمی‌خواست دیده شود و حالا خدا او را به همه نشان داد. شهید ۱۹ ساله محله فروشان خمینی‌شهر که چند روز پیش به دست اغتشاشگران به شهادت رسید.
کد خبر: ۸۰۷۲۸۶
تاریخ انتشار: ۰۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۰۴ - 21January 2026

«مرتضی پیمانی» پدر شهید مدافع امنیت «امیرعلی پیمانی» در گفت‌و‌گو با خبرنگار دفاع‌پرس از اصفهان در میان بغض و اشک صحبت را درباره امیرعلی شروع کرد. اشکی که در آن هم افتخار است و هم دلتنگی. اشکی که تا پایان صحبت همراه لحظه لحظه کلامش شد. او در بیان روایت زندگی پسر شهیدش اظهار داشت: امیرعلی متولد اسفند، ۱۳۸۵ بود. یک جوان ۱۹ ساله و دانشجوی ترم اول رشته مکانیک دانشگاه آزاد خمینی‌شهر.

خدا او را به همه نشان داد!

پدر شهید درباره ماجرای به دنیا آمدن امیرعلی گفت: مادرش دوماهه او را باردار بود که آبله مرغان گرفت. پزشک‌ها گفتند برای جنین خطرناک است و باید این جنین سقط شود. مسئله را پرسیدیم گفتند اجازه سقط ندارید، قتل نفس است. همه می‌گفتند نگه‌داشتن این بچه کار اشتباهی است و معلول و ناقص‌الخلقه به دنیا می‌آید. متوسل شدیم به امام حسین (ع) یکی از سادات محل در منزلمان یک حدیث کساء خواند و مقداری تربت سیدالشهدا و آب زمزم داد به مادرش. امیرعلی از زمانی که در شکم مادر بود با نذر و تربت امام حسین (ع) رشد کرد. لحظه تولد کامش را با تربت امام حسین (ع) برداشتیم. بعد از شهادت هم با همان تربت در دهانش سپردیمش به امام حسین (ع).

پدر شهید در ادامه به یکی از صفات بارز او اشاره و تاکید کرد: پسرم خیلی دنبال دیده شدن نبود و معمولا در پشتیبانی، سیستم صوت و کار‌های تدارکاتی هیئت، آشپزخانه و پذیرایی از عزاداران اهل بیت (ع) فعالیت می‌کرد. او خدمت‌گزار هیئت مهدویه، مسجد امام صادق (ع) از هیئت‌های قدیمی محل و هیئت مکتب‌الرضا بود. 

پدر شهید ازصفات دیگر او به ساده زیست بودنش تأکید کرد و گفت: امیرعلی نوجوان بود ولی مثل خیلی از هم‌سن و سال‌های خودش اهل تیپ و مد نبود. او خیلی ساده زیست و قانع بود. با اینکه دانشجوی سال اولی بود حاضر نشد لباس جدیدی برای رفتن به دانشگاه بخرد. 

وی صبر و پشتکار را از دیگر صفات پسر شهیدش برشمرد و تصریح کرد: بعضی وقت‌ها اگر کسی از کارش ایراد می‌گرفت یا با تندی به او چیزی می‌گفت اصلا ناراحت نمی‌شد. دوباره برمی‌گشت و کارش را بهتر ادامه می‌داد بدون هیچ ادعایی. 

پدر شهید پیمانی در ادامه به اعتکاف آخر او اشاره کرد و گفت: اخیرا با مجموعه فرهنگی به رنگ خدای مسجدالزهرا (س) آشنا شده بود و امسال در اعتکافشان شرکت کرد. روزه‌اش را می‌گرفت ولی کار‌های خدماتی و تهیه افطار و سحر دوتا از مسجد‌ها را برعهده داشت. او همیشه پشت صحنه فعالیت می‌کرد و هیچ وقت دوست نداشت توی چشم باشد.

پیمانی از صحبت‌های امیرعلی در حلقه‌های معرفتی شب‌های اعتکاف گفت: قرار شده بود، هر کسی بگوید می‌خواهد چه‌کاره شود و آرزویش چیست؟ امیرعلی گفته بود، من یک بسیجی‌ام که دلم می‌خواهد شهید شوم. این را سر مزارش شنیدم. یکی از بچه‌های اعتکاف عکسش را شناخت. داشت برای پدرش تعریف می‌کرد. خودش از امیرعلی این صحبت را شنیده بود. نمی‌دانم در این اعتکاف از خدا چه چیزی خواسته بود که به شهادت ختم شد و شد تنها شهید شهرستان خمینی شهر در اغتشاشات اخیر.

در ادامه «مریم پیمانی» مادر شهید به روایت‌هایی از زندگی پسر شهیدش می‌پردازد. اولین پسرش که با لطف خدا و امام حسین (ع) برایش مانده بود. از خردسالیش می‌گوید که تا ۵،۴ سالگی همیشه با خودش او را به مجالس روضه سیدالشهدا می‌برد. از زود مستقل شدنش و اینکه از سن ۶، ۷ سالگی، رفت توی مسیر امام حسین (ع) و از اینکه مثل عوامل پشت صحنه امیرعلی همیشه پشت صحنه کار می‌کرد.

مادر شهید تأکید کرد: از بچه ۴،۳ ساله دوستش داشتند و دوروبرش بودند تا پیرمرد ۸۰‌ساله. با اینکه هنوز ۱۹ سالش تمام نشده بود ولی هم زبان پیرمرد‌های ۸۰ ساله مسجد هم بود آنقدر دوستش داشتند که برای شهادتش زار زار گریه می‌کردند. 

مادر شهید به حمایت شهید از برادرش اشاره کرد و گفت: امیرعلی همیشه حامی برادر کوچکترش بود. دبستان با هم توی یک مدرسه بودند. در مدرسه همیشه هوای برادرش را داشت. کسی جرات نداشت برادرش را اذیت کند. وی از توصیه‌های او به برادرش گفت: وقتی برادرش در کار‌های فرهنگی، مسجد و حسینیه می‌رفت به برادرش همیشه تأکید می‌کرد که هیچ وقت نرو وسط، کنار و در حاشیه باش.

مادر شهید بیان کرد: من فکر می‌کنم علت اینکه امیرعلی این‌طور آسمانی شد، کار‌های خالصانه‌اش بود. کم می‌شود جوانی توی این سن این‌قدر مسئولیت‌پذیر باشد. شب خودش ساعت کوک می‌کرد.۲ صبح به حسینیه می‌رفت تا به غذایی که روی گاز بود سر بزند. هیچ وقت برای ریا، کاری نمی‌کرد. از۱۳، ۱۴ سالگی، توی حسینیه‌ها، کنار دست آشپز‌ها که می‌ایستاد آشپزی را یاد گرفته بود. به آشپزی علاقه داشت و دست‌پخت خوبی داشت. 

پیمانی یکی از صفات پسرش را مسئولیت‌پذیری ذکر کرد و گفت: روز کنکور به جای اینکه تا ظهر سر جلسه باشد، ساعت ۱۰ برگشت. گفتم: امیرعلی، مامان، چرا اینقدر زود برگشتی؟ گفت: مامان نصفش را جواب دادم و زود برگشتم. باید برای ناهار حسینیه، برنج را دم می‌گذاشتم. خودم قبول کرده بودم این کار را انجام دهم، باید می‌آمدم. از همه کارش می‌گذشت که کار مسجد و حسینیه زمین نماند. 

وی افزود: با این وجود دانشگاه دولتی گلپایگان قبول شد ولی خودش دانشگاه آزاد خمینی‌شهر را برای رفتن انتخاب کرد. دلش می‌خواست توی محل باشد. هم کار کند و هم درسش را بخواند. بعد از کلاس تا ۹،۸شب می‌رفت سر کار. من و پدرش دلمان نمی‌آمد که توی سرما و گرما سر کار برود. می‌گفتیم؛ تو نیازی به کار کردن نداری، الان وظیفه‌ات فقط درس‌خواندن است. می‌گفت: درس خواندن تنها که فایده ندارد. باید رشته‌ام را عملی یاد بگیرم و تمرین کنم.

مادر شهید از خیرخواهی و کمک امیرعلی به دیگران گفت: بعضی وقت‌ها تازه از سر کار برگشته بود که با خبر می‌شد، ماشین فلانی خراب شده و توی راه مانده است. شام نخورده سریع برای کمک می‌رفت. یک بار وقتی برگشت می‌خندید. گفت؛ مامان دستم که به ماشین خورد ماشین روشن شد. 

در ادامه پدر شهید از اتفاقات شب شهادت امیرعلی گفت و اشاره کرد: مردم برای نماز مغرب نوزدهم دی‌ماه به مساجد محل آمده بودند. امیرعلی به مساجد محل سر زد. مسجد امام صادق (ع)، سیدالشهدا (ع) و مسجدالزهرا (س). اطراف مسجدالزهرا (س) مقداری آجر و سنگ ریخته شده بود با دوستانش آنها را جمع کرده بودند که خدای ناکرده توهینی به مسجد نشود. 

وی اضافه کرد: در مسجد امام صادق (ع) او را دیدم. گفت؛ بابا بیا، مقداری سنگ اینجا ریخته آنها را جمع کنیم که اغتشاشگران به مسجد نزنند. گفتم؛ بابا بیا برویم خانه، برویم روضه، امشب توی حسینیه محل روضه هست. جایی نرو؛ ولی رفت. لباس بسیج پوشیده بود. عاشق این لباس بود و خدمت.

پدر شهید تصریح کرد: شب قبل به یکی، دو تا از مساجد شهر حمله شده بود. امیرعلی دغدغه مساجد و قرآن‌های مسجد را داشت. 
پیمانی درباره نحوه شهادت پسرش گفت: با بسیج علی‌بن ابیطالب (ع) رفته بودند برای حفظ امنیت. دستور برگشت به حوزه بسیج را به آنها داده بودند در راه بازگشت همان‌طور که سوار موتور بوده در یکی از تجمعات اغتشاشگران گیر می‌افتد و از پشت سر به او حمله می‌کنند. با چاقو و قمه به او حمله کرده بودند. پزشکی قانونی گفته بود با کاتر به پشت کمرش ضربات زیادی زده بودند.

(حرف از شهادت امیرعلی که می‌شود. شانه‌های پدر می‌لرزد و اشک‌هایش جاری.) بعد از چند لحظه‌ای مکث دعایی کرد و گفت: ان‌شاءالله خون به ناحق ریخته این شهدا مقدمه ظهور باشد. این مدت دعایمان فقط فرج امام زمان بوده است. 

در آخر باز پدر شهید تأکید کرد: امیرعلی هیچ‌وقت اهل دیده شدن نبود ولی خدا چنان سرانجامی را برایش رقم زد که جمعیت بی‌نظیری در تشییع جنازه‌اش حضور پیدا کردند. ما شرمنده محبت مردم هستیم. همه مردم، در کنار ما عزادار او بودند و ما را همراهی کردند. امیرعلی با حضور پرشکوه مردم در گلزار شهدای مصطفویه خمینی‌شهر به خاک سپرده شد.

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار