«خمینی دوم»
سیری بر زندگینامه شهید آیتالله قاضی طباطبایی توسط اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان آذربایجان شرقی
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از آذربایجان شرقی، سیری بر زندگینامه شهید آیتالله قاضی طباطبایی به روایت گری جلیل محمد پوران حلاج منتشر شد:
یکبار برادر شاه آمده بود بازار. آقا از ماشین پیاده شده، به پاسبان گفتند خبیث و به شاه دشنام داده، بعد به مسجد رفتند. آقا خیلی ناراحت بودند. وقتی برگشتیم خانه، مرا صدا زده، گفتند: جلیل! تو این پاسبان خبیث را شناختی؟
گفتم: بله، اسمش را پرسیدم. اسمش ابوالفضل و اهل مرند است.
تازه فهمیدم آن پاسبان به امام اهانت کرده بود که آقا آنطور عصبانی شده بودند.
یکبار هم خبر آوردند که از سوی سازمان آثار باستانی، مسجد را مهر و موم کردهاند. آقا گفتند: جلیل! زودباش ماشین بگیر، برویم.
ماشین گرفتیم و به مسجد رفتیم. آنجا سروانی بود که از آقا خواست صبر داشته باشند، ولی آقا به او پرخاش کردند. او هم گذاشت و رفت. بعد هم مهر و موم مسجد را از بین برده، سپس توی مسجد نشستند.
·
در مراسمی که قرار بود برای حاجآقا مصطفی بگیرند، روحانیون حاضر نشدند بیایند و به منبر بروند. سرهنگ احمدی هم آمد خانه آقا و گفت: آقا! این برگه را برای شما دادهاند.
نگاهی به کاغذ انداختند. سپس آنرا پاره کرده، دور ریختند و گفتند: سرهنگ احمدی! من از مردن نمیترسم. اگر خیلی حرف بزنی، میروم و کفن میپوشم.
حتی از تهران هم سه ماشین پر از مامور آمده بود. آقای بنیفضل تلفن کرد. گوشی را دادم به آقا. آقای بنیفضل به آقا گقته بود که در شهرهای مختلف، مردم را زده و کشتهاند.
سرهنگی هم آمد و گفت که؛ در زنجان آدم کشتهاند و در اصفهان و بقیه شهرها کشتار راه انداختهاند. شب رفتیم مسجد شعبان. نماز مغرب را خواندند. نماز دوم را نخواندند. رو به مردم گفتند:ای جماعت! بدانید این خبیث به حضرت آیتالله خمینی توهین کرده است.
بعد هم بازار تعطیل شد و مردم به عنوان اعتراض راه افتادند توی خیابان.
خدا رحمتشان کند. آقا جرئتی داشتند که من از گفتنش عاجزم. به ایشان میگفتند؛ "خمینی دوم. "
·
چندین بار تهدیدش کرده بودند که، ترورش میکنند. صبح آنروز به حمام رفته، غسل نماز عید قربان کردند. آقا اعتقادی به محافظ و اسلحه نداشتند. برای اقامه نماز عید قربان رفتند. بعد از نماز از باشگاه تا سهراه امامیه راهپیمائی بود. آقا هم، چون پیاده رفتند، خسته شدند. نمیخواستند برای نماز مغرب و عشاء به مسجد بروند. اکثر اطرافیان آقا، به مسجد رفتند.
به من فرمودند: جلیلآقا! برو ببین مسجد جه خبر است.
وقت نماز گذشته بود و ایشان هنوز توی خانه بودند. از مسجد یکنفر را فرستاده بودند که مسجد پر شده و منتظر شما هستند. دلشان نیامد، نروند. رانندهای بود به اسم حسینآقا که آمد و ما را برد. از مسجد که بیرون آمدیم، دیدم آقا خیلی توی فکر هستند.
گفتم: آقا! خواب دیدهام، شما سوار اسب هستید و از پاشنهتان خون میچکد.
فرمودند: آقاجلیل! از مرگ میترسی؟
گفتم: نه آقا!
موقعی که ماشین به میدان حاجرضا پیچید، جوان موتور سواری که اسلحهای را در پاکت گذاشته بود، آمد جلو و بلافاصله شلیک کرد. من خودم را پرت کردم و گلولهای به من نخورد. اما آقا را زدند. یکی به سرشان خورده بود، دو تای دیگر هم به پهلوی ایشان. سپس یک گلوله هم به شیشه زدند. تکه شیشهای به چشم من فرو رفت و کور شدم.
ترور کنندهها را شناختم. دو روز قبلش آمده بودند منزل آقا. پرسیدم: چه میخواهید؟
گفتند:یکی از دوستان ما میخواهد ازدواج کند. یک پولی از آقا میخواهیم.
من به آقا گفتم و ایشان مقداری پول به آنها دادند. بعدها به کسی که آقا را ترور کرده بود، گفتم: آقای قاضی با تو چه کرده بود که او را زدی؟
گفت: او در آذربایجان، پایه انقلاب بود.
لینک کپی شد
نظر شما


