انقلاب پیروز شده است؛ حرف بزنید نفستان را می برم

مجید ایزدیار همرزم، شهید سلمان ایزد یاردر گفت و گو اختصاصی خود با خبرگزاری دفاع مقدس گفت: من و سلمان تنها 20 روز با یکدیگر اختلاف سنی داشتیم (متولد سال 1339). تمام دنیای کودکیمان، کلاس درسمان، نوجوانی و جوانی و در نهایت جبهه رفتنمان با هم سپری شد.
شانس آوردی که با سلمان بودی
خوب به یاد دارم. هنوز انقلاب اسلامی به پیروزی نرسیده بود. مادرم همیشه به من سفارش می کرد که هنگام اذان به خانه برگردم. من و سلمان از مدرسه که بر می گشتیم، تقریباً 2 ساعت از وقتمان را صرف بازی می کردیم. یک روز سرگم بازی فوتبال بودیم که من زمان را از دست دادم. هوا تاریک شده بود. به خانه که بر گشتم، مادرم با شدت عصبانیت به من گفت: تا این موقع شب کجا بودی. گوش مرا گرفت و منتظر شنیدن جواب من شد. گفتم: ببخشید، با سلمان بازی می کردیم. دوباره پرسید که با سلمان بودی؟ گفتم: بله. کمی آرام شد و به من گفت: شانس آوردی که با سلمان بودی و گرنه پوستت را می کندم.
خدا عمار را به من هدیه داده است
با سلمان که در سپاه بودیم، نوبتی به جبهه می رفتیم، نوبت سلمان که شد، رفت به جبهه و در همان جا هم ماندنی شد. یک روز دیدم که با خوشحالی وارد سپاه شد. سر از پا نمی شناخت. گفتم سلمان خیلی سرحال به نظر می رسی؟ گفت: همین طور هم هست. مدت ها بود که دلم در جبهه یک حال خاصی داشت. پیش خودم فکر می کردم، اگر من شهید شوم، چه کسی راهم را ادامه خواهد داد. ولی الان اصلاً نگران نیستم. خدا عمار را به من هدیه بخشیده است. از خدا دیگر جز شهادت چیزی نمی خواهم.
سلمان از تولد عمار خیلی خوشحال بود. یادم هست همهی بچه های سپاه را شیرینی داد.
ذکر خدا آرامش دهنده است
خاطره ای دارم از پدر شهید ایزدیار که برایم اینگونه تعریف کرد. به همراه سلمان از جایی می گذشتیم تا به باغ خودمان برسیم. همین طور که می رفتیم چشمم به گیلاس های باغ همسایه افتاد. به سلمان گفتم: سلمان، بابا جان این گیلاس ها را ببین، عجب گیلاس هایی هستند. سلمان رو به من گفت: پدر جان سرتان را پایین بیندازید. وگرنه چشمتان به دنبال مال مردم می رود. دوم ذکر خدا بگویید. ذکر خدا آرامش دهنده همهی قلب هاست.
انقلاب پیروز شده است، حرف بزنید نفستان را می برم
سلمان اولین کسی بود که بعد از فرمان امام در محله ما پایگاه بسیج را تشکیل داد. اسم پایگاه را هم بنام شهید علی همتی مزین کرد. در آن زمان اراذل و اوباش در کرج و در محله ها جولان می دادند. اما سلمان خوب می دانست که با آنها چطور برخورد کند. بر خلاف خیلی ها که از این موضوع می ترسیدند، سلمان شجاعانه با آنها برخورد می کرد و می گفت: در مملکت ما انقلاب اتفاق افتاده است، حرف بزنید، نفستان را می برم. این موضوع به حدی بود که بسیاری از ارادل و قلدرهای محل را آرام کرد.
سلمان، الگویی برای دلگرمی
20 بهمن 57 روزی بود که شهربانی مرکزی کرج سقوط کرد. آنجا بود که خیلی از بچه ها به شهربانی رفته و فشنگ ها را آورده بودند. اما در بین همه تنها سلمان بود که اسلحه آورد.
در مسجد محل همه را دور خود جمع می کرد و به آنها آموزش اسلحه می داد. می گفت: باید مردم آموزش ببینند و از خودشان دفاع کنند.
یادم هست در سال 58 همهی بچه ها را جمع کرد و دعای فرج خواندیم. قرار شد به بیابان برویم و آنجا به ما آموزش اسلحه بدهد. بعد هم در محل دور می گرفتیم و رجز می خواندیم، این به مردم قوت قلب و دلگرمی می داد.
سلمان شاگرد اول مکتب جبهه
سلمان یک بار در جنگ های نامنظم، با اصابت ترکش مجروح شد. اما بعد از مدتی دوباره به جبهه برگشت و در نهایت فرمانده گردان حمزه، در 4/10/ 1365 و عملیات کربلای 1 به شهادت رسید.
سلمان تا دوم دبیرستان بیشتر درس نخواند. درس را رها کرد تا در مکتب جبهه درس بیاموزد. سلمان فرزند انقلاب بود. در زمان طاغوت فعالیت های انقلابی داشت. کسی بود که بی محابا در محل، اعلامیه های امام را پخش می کرد و ما را به شعار نویسی علیه شاه دعوت می کرد.
