«آتش در جزیره»

بمناسبت سالروز عملیات خیبر، خاطره ای از زبان «اکبر زاهدی» توسط اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان آذربایجان شرقی منتشر گردید.
کد خبر: ۸۱۴۹۰۶
تاریخ انتشار: ۰۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۳:۲۲ - 25February 2026
به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از آذربایجان شرقی، بمناسبت سالروز عملیات خیبر، خاطره‌ای از زبان «اکبر زاهدی» توسط اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان آذربایجان شرقی منتشر گردید.
 
 
اکبر زاهدی متولد ۳۱ تیر ۱۳۳۳ در تبریز است. با پیروزی انقلاب در ۱۲ شهریور ۱۳۵۹ به عضویت سپاه پاسداران درآمد. مسئول بسیج عشایری و روستایی، فرمانده آموزشگاه‌های خاصبان و شهید آیت‌الله قاضی، مسئول بازرسی، مسئول تربیت بدنی، مسئول تطبیق آموزش، مسئول نظارت و تأیید صلاحیت لشکر عاشورا و قرارگاه عاشورا از جمله مسئولیت‌های ایشان می‌باشد. این جانباز ده درصد، مجموعاً ۱۲ ماه و ۱۵ روز در جبهه‌ها حضور داشته و در اول بهمن ۱۳۸۷ به افتخار بازنشستگی نائل آمد.   
 
«آتش در جزیره»
 
 
 
 نامه‌ای که در گلف اهواز داده بودند، در تنگه‌ی سعده (توزآباد) به خود آقامهدی باکری دادیم. نامه را خواند و به حمیدآقا گفت: «این برادران جایی نمیرن و در چادر خودمون می‌مونن».
 
از یک طرف خوشحال بودم با کسانی می‌مانیم که به آنها ارادت داریم و به مجالست و مؤانست با آنها افتخار می‌کنیم، از طرفی هم فکر می‌کردم در چادر فرماندهی آرامش لازم را نخواهیم داشت، اما پیرو تأکید آقامهدی باکری آنجا ماندیم. از سپاه تبریز فقط «علی تجلایی» در دوره‌ی دافوس ارتش شرکت کرده بود. ما چهار نفر هم – حسین یحیوی، حمید درخشی، جعفر بهرامی‌زاد و من- در دوره‌ی اول و دوم مالک‌اشتر مشغول گذراندن آموزش بودیم که خبر رسید عملیاتی در راه است. آن سال‌ها رسم بر این بود نیرو‌های آموزشی برای کسب تجربه می‌رفتند جبهه. دوره‌ی ما هم این طور شد و از پادگان خاتم‌الانبیاء تهران خودمان را رساندیم اهواز. یک شب مهمان ستاد فرماندهی جبهه‌های جنوب در گلف بودیم. پرسیدند: «شما رو کجا بفرستیم که از ما راضی باشین؟» گفتیم: «ما دوره‌ی مالک‌اشتر رو رها کرده و اومدیم جبهه که به تجربیاتمون افزوده بشه. حالا فرقی نمی‌کنه کجا باشه، اما اگه به یگان خودمون بفرستین، بهتره».
 
 هر چهار نفرمان را به لشکر عاشورا معرفی کردند. شب آقا­مرتضی یاغچیان هم آمد. از سپاه تبریز کم و بیش همدیگر را می‌شناختیم. مرتضی یکپارچه آقا بود و در شکسته‌نفسی لنگه نداشت. خیلی به ما احترام می­گذاشت انگار که ما جانشین لشکر هستیم نه او!
 
اولین­بار بود که با آقامهدی همنشین می‌شدم گرچه تعریفش را زیاد شنیده بودم، اما با همدیگر کار نکرده بودیم. نزدیک عملیات بود و معمولاً می‌رفتند قرارگاه و شب دیر وقت می‌آمدند. ساعت­ها منتظر می‌ماندیم که آقا­مهدی، حمیدآقا و آقامرتضی بیایند سر یک سفره شام بخوریم. یک‌بار هم در چادر تنها نشسته بودم که آقا­مهدی آمد و مشغول کارهایش شد. فقط نشسته بودم قیافه‌ی نورانی و خسته‌اش را نگاه ­می‌کردم، پلک هم نمی‌زدم. با خودم فکر می‌کردم اولاً نگاه به چهره‌ی مؤمن ثواب دارد، ثانیاً با این روحیات و منشی که او دارد دیر یا زود شهید می‌شود پس این لحظات غنیمت است که از سیره و منش او برای خودم توشه‌ای بردارم. با آقای یحیوی که آن زمان فرمانده آموزشگاه خاصبان (سیدالشهدای فعلی) بود، می­گفتیم عجب سعادتی نصیب ما شده که در خدمت این برادران بزرگوار هستیم.
 
رفت و آمد به چادر فرماندهی زیاد بود و اغلب فرماندهان گردان‌ها و واحد‌ها می‌آمدند و راجع به مأموریت‌شان کسب تکلیف می‌کردند. به نحوه‌ی برخورد آقا­مهدی با آنها دقت می­کردم؛ مثل یک کلاس درس بود برای من. یک شب خیلی منتظر ماندیم آقامهدی بیاید ولی نیامد. حمید­آقا گفت: «بیارین شامو بخوریم». ما این کار را به نوعی ترک ادب می­دانستیم و اصرار می‌کردیم باز هم منتظر بمانیم، اما حمید­آقا گفت: «معلوم نیست آقامهدی کی بیاد. گرسنه می‌مونید!»
 
«آتش در جزیره»
 
 شام را خوردیم و ساعت ۱۲ شب خوابیدیم. زمستان بود و هوا هم سرد، به همین دلیل یک پتو زیرانداز کردیم و دو، سه تا هم روی‌مان کشیدیم. داخل چادر هفت، هشت نفری می‌شدیم. آقای یحیوی نیمه‌های شب برای نماز بیدار می‌شد و مرا هم بیدار می‌­کرد. از خواب که بیدار شدم، دیدم آقامهدی آمده. یک پتوی سیاه سربازی رویش انداخته و خوابیده. چه زمانی برگشته بود، متوجه نشدیم. خواب من سبک بود و هر کس وارد چادر می‌شد، می‌فهمیدم ولی آمدن آقا­مهدی را متوجه نشده بودم. برای اینکه کسی بیدار نشود حتی از فانوس هم استفاده نکرده بود. پتو‌ها را گوشه‌ای جمع کرده و از چادر رفتیم بیرون. بعد از نماز برای اینکه کسی را بدخواب نکنیم بیرون چادر نشستیم. می‌خواستم کاپشنم را بردارم و داخل چادر مواظب بودم کسی بیدار نشود ولی موقع خروج از چادر، آقامهدی چشمانش را باز کرد و گفت: «اذیت‌تون کردم، ببخشید!» مانده بودم چه بگویم؛ من باید از او عذرخواهی می‌کردم، اما او پیش‌دستی کرد. در ۲۴ ساعت، بیست ساعت کار می‌کرد ولی خسته نمی­شد. با یک پتوی سیاه سربازی شب را به صبح می‌رساند و کمتر از همه غذا می‌خورد، رابطه‌اش با خدا محکم‌تر از سایرین بود و... وقتی این حالاتش را می‌دیدم زیر لب زمزمه می‌کردم:                                                                                         افتادگی آموز اگر طالب فیضی                 هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
 
بالاخره آقامهدی همین روز‌ها تکلیف‌مان را مشخص کرد: «آقای یحیوی به من کمک می‌کند، آقای زاهدی به حمیدآقا، آقای درخشی هم به آقامرتضی کمک می‌کند و آقای بهرامی‌زاد هم به آقای کبیری».
 
در چادری کنار چادر فرماندهی ماکت منطقه‌ی عملیاتی را با شن و ماسه درست کرده بودند که کادر گردان‌ها به نوبت می‌آمدند و توجیه می‌شدند. بنا به توصیه‌ی آقامهدی، حمید­آقا ما را هم توجیه کرد: «وظیفه شما شب اول عملیات در جزیره، ایجاد باند فرود برای هلی‌کوپترهاست. نبایستی در پاسگاه‌هایی که سر راه‌تون وجود داره، درگیر بشید و معطّل بمونید. اگر هم درگیر شدین سریع عبور کنید، چون تا ساعت ۳ بعد از نیمه‌شب همه‌ی هلی‌کوپتر‌ها داخل جزیره نیرو‌ها رو پیاده می‌کنن».
 
 اتفاقات آن روز‌ها برایم مثل رؤیاست. فقط ما چهار نفر داخل چادر بودیم که منطقه را شرح می‌داد و سؤالاتی به ذهنم می­رسید، اما جرأت نمی‌کردم بپرسم. فکر می‌کردم سؤالاتم پیش پا افتاده است، اما وقتی یکی از بچه­ها سؤالش را ­پرسید، من هم دل و جرأت پیدا کرده و از حمیدآقا ­پرسیدم: «چرا باید در هور بجنگیم؟» این سؤال را از آن بابت پرسیدم که ما در خشکی، هم تجربه داشتیم هم توان رزمی‌مان بالا بود. جنگ در هور هم حتماً دلیل داشت که من نمی‌دانستم ولی قطعاً در این مورد بی­تجربه بودیم. من نیروی آموزش نظامی بودم و می‌دانستم هور چه جور جایی است؛ منطقه­ای که عمق آب در آن بین دو تا سه متر باشد و همه جا پر از نی‌زار و...   با این‌حال هور برای‌مان ناشناخته بود. دغدغه داشتم که بعد از فتح منطقه، در مقابل پاتک‌های دشمن چگونه بایستیم؟ چون عقبه‌ی ما آب بود یا وقتی از خشکی جدا می­شویم روی قایق­ها آسیب‌پذیر هستیم، پس چطور از خودمان دفاع خواهیم کرد؟ گرچه نام عملیات «بی‌بازگشت» بود و گردان‌های امام­حسین (ع) و علی‌اکبر (ع) توجیه شده بودند که به احتمال زیاد راه بازگشتی برای‌شان وجود ندارد و نیروهایشان هم نیرو‌های شهادت‌طلبی بودند.
 
حمیدآقا در چند جمله‌ی کوتاه پاسخم را داد و قانع‌ام کرد. او گفت: «هور منطقه‌ی بکر و دست نخورده‌ای هستش و دشمن فکر نمی‌کنه ما از اینجا عملیات بکنیم. شواهد هم نشون میده تا این لحظه متوجه تحرکات ما نشده، اما فعلاً در سایر جبهه‌ها دشمن هوشیاره و به در بسته خوردیم».
 
 بیشتر بچه‌های مسجد محله‌مان در گردان امام حسین (ع) بودند. حالا که شنیده بودند در چادر فرمانده لشکر می‌مانم به دیدنم می‌آمدند. گاهاً هم من می‌رفتم دیدن‌شان. نیروها از روحیه‌ی بالایی برخوردار بودند و برای شروع عملیات لحظه‌شماری می‌کردند. از بچه‌های مسجدمان «حمید نظامی‌پور» یادم مانده که حین عملیات شهید شد. جوان شجاع و نترسی بود. از خانواده‌ی خودمان هم پدر، پنج برادر و دو شوهرخواهرم در جبهه بودند. فقط پسر سه‌ساله‌ام روح‌الله جبهه نبود! پدرم با ماشین، مهمات جابجا می­کرد.
 
حدوداً ده روز از حضورمان در لشکر سپری می‌شد که از پاسگاه برزگر آمدیم اسکله‌ی شهید بقایی در هور. اینجا نسبت به مأموریت‌مان مجدداً توجیه شدیم و مسئولیت گروه‌مان را به آقایوسف ضیاء (از نیرو‌های آموزش نظامی) سپردند. ساعت ۸ صبح دوم اسفند با قایق از اسکله راه افتادیم. پیش از ما تعدادی از نیرو‌های گردان حضرت ابوالفضل (ع) با بلم رفته بودند و گردان علی‌اصغر (ع) هم تقریباً همزمان با ما حرکت کردند. قایق‌ها تا حوالی مرز موتور روشن رفتند و از مرز که گذشتیم موتور‌ها را خاموش کردند. سکاندار ما بچه‌ی کرمان بود و از نیرو‌های قرارگاه نوح. کمی مانده به جزیره‌ی شمالی، با دست پارو می‌زدیم تا سر و صدا ایجاد نشود. هر کسی خسته می‌شد جایش را عوض می‌کرد. در هر قایق دو نفر بیشتر از ظرفیت سوار شده بود. حوالی ۵ عصر بود و حدوداً پانزده قایق پشت سر هم حرکت می‌کردیم.
 
موقع غروب با بی‌سیم اطلاع دادند گشتی‌های دشمن نزدیک‌مان هستند. در لابلای نی‌زار‌ها پنهان شدیم. برای همه‌ی قایق‌ها جا نشد و نصف قایق‌ها بیرون ماندند. به بچه‌های داخل قایق گفتم فقط «وجعلنا» بخوانند. قایق عراقی را دیدیم و شاید ۱۵ متری از هم فاصله داشتیم. روی قایق‌شان دوشکا سوار کرده بودند. قصد ما درگیری نبود، چون عملیات لو می‌رفت. همین‌طور نگاه کردیم و بی‌آنکه ما را ببینند، رد شدند! یادم آمد یک‌بار هم در عملیات مطلع‌الفجر ۱۵۰ نفر را از داخل مواضع عراقی‌ها عبور دادیم و نفهمیدند.
 
قبل از ورود به جزیره، وقتی از حوالی پاسگاه دشمن عبور می‌کردیم به طرف‌مان تیراندازی شد. به ما تأکید شده بود اگر حتی یک سوم نیروهایتان هم باقی ماندند، بایستی باند فرود هلی‌کوپتر‌ها را ایجاد کنیم. به بچه‌ها گفتیم کف قایق بخوابند. سکاندار جوان شجاع و نترسی بود و ما را از مهلکه نجات داد. یک لحظه سرم را بالا آوردم که تیری مماس به مو‌های سرم گذشت و پوست سرم را سوزاند.  
 
با وجود همه این ماجرا‌ها ساعت ۱۲:۳۰ شب وارد جزیره شدیم. وقتی به کانال صوئیپ رسیدیم. نیرو‌ها را به شکل زیگزاگی [۱]و در دو ردیف آرایش دادیم و باندی را تقریباً در ابعاد ۱۲*۱۰ مترمربع و در طول جاده‌ای که از وسط جزیره می‌گذشت، آماده کردیم. چشمم به آسمان بود تا هلی‌کوپتر‌ها برسند. داخل جزیره عراقی‌ها را ندیدیم فقط سر و صدا‌هایی از دور می‌شنیدیم. هلی‌کوپتر‌ها در آسمان دیده شدند ولی در باندی که ما آماده کرده بودیم، فرود نیامدند و در ارتفاع بالاتری از ما عبور کرده و رفتند، کجا؟ نفهمیدیم! قرار بود به نیرو‌های روی باند، زمان روشن‌کردن مهتابی‌ها را اعلام کنیم. به اتفاق آقایوسف به بچه‌ها سرکشی می‌کردیم که نخوابند، چون واقعاً خسته بودند. جاده را آبپاشی می‌کردند تا هنگام فرود هلی‌کوپتر‌ها گرد و خاک به پا نشود؛ یکی با کلاه‌آهنی، یکی با قمقمه، یکی با سطل آب و... بالاخره ساعت حوالی ۳ بامداد یک هلی‌کوپتر شنوک آمد و ما هم چراغ‌ها را روشن کردیم ولی این هم فرود نیامد. با خودم گفتم اشتباه رفت! ما بی‌سیم برده بودیم ولی اجازه‌ی برقراری تماس را نداشتیم مگر اینکه از طرف فرماندهی با ما تماس می‌گرفتند. من حتی صحبت‌های آقامهدی و جمشید نظمی (فرمانده گردان حضرت ابوالفضل) را می‌شنیدم.
 
وقتی از هلی‌کوپتر‌ها خبری نشد با روشن شدن هوا، مهتابی‌ها را جمع کردیم و برگشتیم داخل جزیره و گردان‌های امام حسین (ع) و علی‌اکبر (ع) را هم ندیدیم. آقامهدی را در جزیره دیدیم و معلوم شد به اتفاق احمد کاظمی با هلی‌کوپتری که نیمه‌شب در جزیره‌ی شمالی فرود آمد خودش را به جزیره رسانده. سرهنگ جلالی فرمانده هوانیروز هم خلبانش بوده. آنجا به ما گفتند عراقی‌ها از داخل جزیره به طرف پل (شحیطاط) عقب‌نشینی می‌کنند، برویم سمت پل و جلوی فرار دشمن را از جزیره بگیریم. نیروهای‌مان تعدادشان به کمتر از نصف رسیده بود. یوسف ضیا جلوی ستون می‌رفت و من هم انتهای ستون. گفت: «اگه درگیر بشیم، آرپی‌جی‌زن کم داریم».
 
حمید‌آقا باکری از شب گذشته در پل مستقر بود و نیرو‌های مستقر در آنجا را فرماندهی می‌کرد. گفتم: «نیرو‌های حمیدآقا مهمات کافی دارن». بعد گفتم: «تو نیروهارو هدایت کن جلو، من در طول ستون حرکت می‌کنم؛ هم نیروهارو می‌شمرم هم آمار کسانی رو که می‌تونن آرپی‌جی بزنن درمیارم».
 
وقتی آمار دادم، برگشت گفت: «تعدادمون کمه. برو به حمیدآقا بگو چند نفر آرپی‌زن بفرسته پیش ما».
 
 بدو رفتم موضوع را به حمید‌آقا اطلاع دادم. حدوداً ۵۰۰ متر از همدیگر فاصله داشتیم. در جوابم گفت: «من خودم نیرو کم دارم و نمی‌تونم به شما نیرو بدم». برگشتم به آقایوسف گفتم. رفت و برگشتم تقریباً ۲۰ دقیقه‌ای طول کشید.
 
از کنار جاده افتادم جلو و نیرو‌ها را هدایت کردیم و وقتی رسیدیم ضلع غربی جزیره جنوبی، دیدیم قبل از ما تیپ عراقی تار و مار شده. گردان علی‌اصغر با این تیپ درگیر شده بود. یک جیپ عراقی دیدم که فرماندهانی از دشمن داخلش کشته شده بودند. عقب‌تر از آن هم یک ایفا پر از مهمات منفجر شده بود. آنجا صحنه‌ی عجیبی هم دیدم. جایی بود شبیه طاقچه که جنازه‌ی شهیدی رویش مانده بود و بادگیر شیری رنگی هم به تن داشت. از رنگ بادگیرش فهمیدم از نیرو‌های گردان علی‌اصغر (ع) است، چون آنها همگی بادگیر شیری پوشیده بودند. دوستانش می‌گفتند آرپی‌جی‌زن بوده و توانسته سه خودروی دشمن را بزند. آخرین ماشینی که زد، ماشین مهمات بوده و وقتی منفجر شد موج انفجار پرتش کرده و همانجا شهید شده.
 
اینجا دیگر کاری نداشتیم و رفتیم سمت جزیره‌ی شمالی. در جایی کنار بنه تدارکات می‌ماندیم. به ما گفتند: «همین‌جا بمونید تا مأموریت جدید ابلاغ بشه».
 
نبرد سختی بین نیرو‌های ما و دشمن درگرفته بود و جزیره زیر آتش سنگین دشمن می‌لرزید. ششم اسفندماه (روز چهارم عملیات) حمیدآقا کنار پل شهید شد. آن روز برای تمام رزمندگان اسلام در نبرد خیبر روز سختی بود. بعد از آن آقامرتضی یاغچیان با هلی‌کوپتر آمد، جعفر بهرامی‌زاده هم با او بود و رفتند جلوتر. روز بعد هم شهادت آقامرتضی اردوگاه لشکر عاشورا را در غم و ماتم فرو برد.
 
بعد از شهادت آقامرتضی، یوسف ضیاء، جعفر بهرامی‌زاد و من تصمیم گرفتیم به نیرو‌های پراکنده‌ی لشکر در جزیره سر و سامان بدهیم. در همین راستا مأموریتی برای خودمان تعریف کردیم و یک روز به محلی که پد چهار یا احتمالاً شش بود، رفتم. قایق‌های موتوری از عقبه مهمات و آذوقه می­آوردند و هر یگان آنجا یکی، دو نفر نماینده داشت که وسایل‌شان را  تحویل گرفته و به دست نیروهایشان می‌رساندند ولی متأسفانه از لشکر ما هیچ کسی نبود. هم ناراحت شدم و هم احساس مسئولیت کردم و محل مناسبی را که قایق‌ها بتوانند راحت پهلو بگیرند در نظر گرفتم و با سکاندار‌ها قرار گذاشتیم موقع برگشتن مجروح ببرند. دو نفر از بچه‌های لشکر را به زحمت راضی کردم در حمل مهمات کمکم کنند. مهمات را تا خط با تویوتا انتقال می‌دادیم که راننده‌اش رزمنده­ی بسیار شجاع، نترس و بامعرفتی به نام کریم (حسن) تیزچنگ بود. گاهاً توفیق نصیبم می­شد و من پشت فرمان می‌نشستم. قضایا به این شکل در جزیره ادامه داشت و دشمن با وجود تلاش‌ها و پاتک‌های متعدد نتوانست جزیره‌ی مجنون را پس بگیرد و در بیست‌ودوم اسفند ۱۳۶۲ از زمین و هوا از سلاح‌های شیمیایی استفاده کرد. حدوداً در ۲۰۰ متری ما راکت ۶ متری حامل گاز خردل منفجر شد و کل منطقه را آلوده کرد. تمام نیرو‌ها ماسک زدند و آنهایی که آمپول آتروپین داشتند، تزریق کردند. برخی هم چفیه‌شان را خیس کرده و جلوی دهان‌شان گرفتند. افرادی را دیدم که نی‌های خشک را جمع کرده و آتش می‌زدند تا از اثر گاز شیمیایی کاسته شود. سر و صدا پیچیده بود که صدام تهدید کرده شب به جزیره حمله خواهیم کرد. با وجود اینکه شیمیایی شده بودم، اما دلم نمی‌خواست به عقب برگردم. بدجوری احساس خستگی می‌کردم و گفتم داخل سنگری ساعتی بخوابم تا برای مقابله با حمله‌ی دشمن آمادگی داشته باشم. رزمنده‌ای را دیدم که بدنش تاول زده بود به زحمت خودش را به قایق موتوری رساند. در حال سوار شدن به سکاندار گفت: «یک نفر اونجا داخل سنگره!»
 
 منظورش من بودم. آمدند داخل سنگر‌ها را با چراغ‌قوه نگاه کردند و بالاخره مرا سه نفری کشیدند بردند سمت قایق. هر سه نفرمان را شبانه با قایق به بیمارستان  صحرایی انتقال دادند. آنجا لباس‌های‌مان ما را درآوردند و با آب سرد دوش گرفتیم. بعد یک دست لباس نازک بیمارستان پوشیدیم و با آمبولانس راهی اهواز شدیم. بعد از دو، سه روز فهیمدم اینجا سالن سرپوشیده‌ی استادیوم ورزشی اهواز است.
 
بیست و نهم اسفند ۱۳۶۲ مرخص‌مان کردند و بعد از تعطیلات عید، دوباره برگشتم تهران و رفتم پادگان خاتم‌الانبیا برای ادامه‌ی دوره. بر اثر عارضه‌ی شیمیایی از ناحیه‌ی چشم، ریه و اعصاب و روان ناراحتی داشتم. تعدادی از دوستان همدوره‌ی ما به شهادت رسیده بودند. از لحاظ روحی و روانی اصلاً برای ادامه‌ی دوره آمادگی نداشتم. برای استراحت دوباره برگشتم تبریز. بعد از دو ماه استراحت پزشکی، در هشتم تیر ۱۳۶۳ با حکم فرمانده نیروی زمینی سپاه، به عنوان فرمانده مرکز آموزش تخصصی سیدالشهداء (خاصبان سابق) معرفی شدم.
 
 
 
 
 
 
نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار