شهید ناو دنا: ما به عشق ملت عزیزمان پا به این میدان می‌گذاریم

«پدر و مادر عزیزم؛ ما به عشق شما و ملت عزیزمان پا به این میدان می‌گذاریم»؛ این جمله کوتاه از وصیت‌نامه شهید «جواد آبکار»، روایت دل جوانی است که پیش از رفتن، عشقش به خانواده و مردم را در چند خط نوشت. حالا همان چند کلمه، یادگار فرزندی شده که راه دریا را برگزید و نامش در میان شهدای ناو دنا جاودانه شد.
کد خبر: ۸۲۰۴۱۷
تاریخ انتشار: ۲۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۵۹ - 17March 2026

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از کرمانشاه، سیزدهم اسفندماه، دریا شاهد رویدادی تلخ بود؛ روزی که خبر حمله به ناو دنا و شهادت جمعی از فرزندان این سرزمین، قلب ایران را داغدار کرد. جوانانی که نه برای جنگ، بلکه در مأموریتی آموزشی و در مسیر بازگشت از رزمایش صلح «میلان ۲۰۲۶» در پهنه دریا بودند، ناگهان هدف حمله‌ای ناجوانمردانه قرار گرفتند.از میان ۱۳۶ خدمه این ناو، پیکر ۸۴ شهید با پرچم سه‌رنگ ایران به آغوش وطن بازگشت؛ در میان آن تابوت‌ها نام «جواد آبکار» نیز دیده می‌شود؛ جوانی از دیار اسلام‌آباد غرب.

شهید ناو دنا: ما به عشق ملت عزیزمان پا به این میدان می‌گذاریمداغ دریا بر دل اسلام‌آباد غرب

جواد، متولد ۱۳ اسفند ۱۳۸۰ بود؛ فرزند روستا، پسر یک کشاورز ساده که در میان سه فرزند خانواده قد کشید. زندگی‌اش ساده و صمیمی بود؛ درست شبیه بسیاری از جوانان این سرزمین که دل در گرو خدمت به وطن دارند. پنج سال بود که لباس خدمت در نیروی دریایی را بر تن کرده و با عشق از دریا و مأموریت‌هایش سخن می‌گفت.

سجاد آبکار، برادر شهید که خود نیز در نیروی دریایی و در معاونت عملیات خدمت می‌کند، از رابطه‌ای می‌گوید که بیش از برادری، رنگ رفاقت داشت: «ما بیشتر از آنکه برادر باشیم، رفیق بودیم. همیشه با هم حرف می‌زدیم و از حال هم خبر داشتیم.»

او از خوابی می‌گوید که چند روز پیش از شهادت جواد دیده بود؛ خوابی که حالا برایش معنایی دیگر دارد: «دیدم جواد در آب گرفتار شده و از من کمک می‌خواهد. می‌گفت به بابا بگو بیاید کمکم کند. آن تصویر آخرین تصویری است که از برادرم در ذهن دارم.»

هیچ‌کس در خانواده تصور نمی‌کرد آن جوان آرام و مؤمن، آن‌قدر زود به قافله شهدا بپیوندد. جواد دلسوز بود، اهل نماز و دل‌بسته آرمان‌هایی که در روستایش بارها در روایت شهدا شنیده بود. سجاد می‌گوید: «همیشه می‌گفت دوست دارم مثل شهدای روستا به شهادت برسم و در کنار آن‌ها آرام بگیرم.»

جواد آخرین بار حدود پنج ماه پیش به مرخصی آمده بود. پنج ماهی که حالا برای خانواده‌اش به اندازه سال‌ها سنگین گذشته است؛ پنج ماهی که در آن پدر و مادرش حتی یک بار هم نتوانستند پسرشان را از نزدیک ببینند.

 

جواد: منتظر من نباش مادر

اما آن خداحافظی آخر، برای خانواده رنگ و بویی دیگر داشت. سجاد آن لحظه‌ها را چنین روایت می‌کند: «وقتی می‌خواست برود، همه ما را بوسید. دست پدر و مادرم را بوسید. از در که بیرون رفت، دوباره برگشت و باز هم ما را بوسید. انگار دلش نمی‌آمد، برود.»آن روز جمله‌ای گفت که حالا برای خانواده‌اش معنایی تلخ و عمیق پیدا کرده است. رو به مادرش گفت: «مادر، من عید دیگر نمی‌آیم... منتظر من نباش.»

حتی در آخرین تماس تلفنی هم دوباره همین جمله را تکرار کرد؛ گویی دلش خبر داشت که این سفر، بازگشتی زمینی نخواهد داشت.

سوغاتی‌های ناتمام از دریا

جواد از سفرهای دریایی‌اش زیاد می‌گفت. از بندرها، از آب‌های دوردست که در مسیر مأموریت دیده بود. در همین ماموریت از تماسش به سجاد می‌گوید: «از هند چی برایت سوغاتی بیاورم.»برای برادرزاده‌اش یک فیل بادی خریده بود و برای سجاد که عاشق قهوه است، قهوه‌... سوغاتی‌هایی با بوی دلتنگی که به دست عزیزان جواد نرسید.

پدر و مادرش هنوز در حسرت یک دیدار مانده‌اند؛ حسرت اینکه کاش پیش از این سفر، برای آخرین بار پسرشان را در آغوش می‌گرفتند. پنج ماه است که چهره‌اش را از نزدیک ندیده‌اند و اکنون باید پیکرش را در میان پرچم ایران بدرقه کنند.

 

پیکر شهید جواد آبکار قرار است در امامزاده حسن اسلام‌آباد غرب در کنار دیگر شهدای روستا آرام بگیرد؛ جایی که مردم شهر برای وداع با جوانی گرد هم خواهند آمد که در راه دفاع از امنیت مردم و میهنش جان داد.

برادر شهید از وصیت‌نامه جواد سخن می‌گوید چند خطی ساده اما سرشار از ایمان و دلدادگی به خانواده و مردم.جواد در این نوشته، خطاب به پدر و مادرش چنین آورده است:

«پدر و مادر عزیزممردم این زمان ما را سرکوب می‌کنند و می‌گویند کجا می‌روید و برای چه کسی می‌جنگید؛ اما آنان غافل‌اند که ما خود نمی‌رویم، بلکه ما را صدا می‌زنند. ما به عشق شما و ملت عزیزمان پا به این میدان می‌گذاریم.پدر و مادر عزیزم اگر من شهید شدم برایم گریه نکنید، چون من خود می‌خواستم و این وظیفه‌ام بود. خدا من را به شما داد و وظیفه شما تربیت من بود که آن را به‌خوبی انجام دادید. پس ناراحت نباشید، چون من همیشه در کنار شما هستم.دست‌بوس شماجواد آبکار»

 

شهدای ناو دنا مظلومانه به شهادت رسیدند

سجاد در ادامه با صدایی که بغض در آن موج می‌زند، از داغی می‌گوید که بر دل خانواده‌شان نشسته است.او می‌گوید: «جواد برای دفاع از مردم و میهنش راهی دریا شده بود؛ برای انجام مأموریتی که قرار بود بازگشتی ساده به خانه داشته باشد، اما سرنوشت برایش مسیری دیگر نوشت.«وقتی لحظه شهادت برادرم را تصور می‌کنم، واقعاً قابل تحمل نیست. اینکه در صدها مایل دورتر از وطن، در غربت و میان دریا هدف حمله قرار بگیرند… بدون اینکه حتی فرصتی برای تخلیه داده شود. تصور آن لحظه‌ها برای ما خیلی سخت و دردناک است.»

او از حال مادرشان می‌گوید؛ مادری که هنوز توان بیان اندوهش را ندارد: «مادرم دیگر نمی‌تواند حرف بزند. داغ فرزند خیلی سنگین است. برای همه ما سخت است. همه شهدای ناو دنا مظلومانه به شهادت رسیدند.»

سجاد می‌گوید: این حادثه، تنها خانواده آن‌ها را داغدار نکرده، بلکه دل بسیاری از خانواده‌های ایرانی را به درد آورده است. خانواده‌هایی که جوانانشان را برای خدمت به کشور بدرقه کردند و اکنون باید با پیکرهای مزین به پرچم ایران از آن‌ها وداع کنند.
 

عهد خانواده شهید ناو دنا: فدایی رهبر و مدافع وطن می‌مانیم

سجاد می‌گوید: از دست دادن برادر برایش بسیار سنگین است؛ برادری که نه‌تنها هم‌خون، بلکه رفیق و همدلش بود.در میان این اندوه، او با لحنی آمیخته به درد و خشم بر آمریکا و صهیونیست لعنت خدا را می‌فرستند و از خدا می‌خواهد که حق این خون‌های ریخته‌شده را بگیرد و تأکید می‌کند که یاد و راه این شهدا در دل مردم ایران زنده خواهد ماند.

او در پایان، با تأکید بر وفاداری خانواده‌اش به آرمان‌های انقلاب و کشور می‌گوید: «ما همیشه خودمان را سرباز این سرزمین می‌دانیم. من و خانواده‌ام تا آخرین قطره خون، فدایی رهبر و مدافع ایران خواهیم بود.»

جواد رفت؛ اما روایت زندگی کوتاه و پرمعنایش در ذهن خانواده و مردم شهرش باقی خواهد ماند. جوانی که از دل یک روستا برخاست، پنج سال لباس خدمت پوشید، از دریاهای دور گذشت و سرانجام نامش در کنار شهدای وطن ثبت شد.سیزدهم اسفند، برای خانواده آبکار فقط یک تاریخ نیست؛ روزی است که تولد و شهادت یک جوان در حافظه زمان به هم گره خورد.

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار