جنگ، شهادت و مادری که دیگر آن دخترک هفت ساله نیست

هفت ساله بود که عمو‌علی شهید شد. از عموعلی به بعد، مرتب مدرسه‌شان تعطیل می‌شد. مرتب شهید می‌آوردند و همه‌ی دانش‌اموز‌های شهر، پشت سر تابوت شهدا صف می‌کشیدند. می‌رفت که ثابت کند جنگ، از دست دادن دارد. جنگ، جوان‌مرگ می‌کند. جنگ، واقعا چیز خوبی نیست.
کد خبر: ۸۲۳۵۷۰
تاریخ انتشار: ۱۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۹:۲۷ - 30March 2026

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از کهگیلویه و بویراحمد، در پی حملات اخیر، خاطرات تلخ دوران جنگ و شهادت در دهه شصت برای بسیاری از ایرانیان زنده شده است و حالا «فاطمه سعادت خواه» نویسنده دفاع مقدس به روایتی از مادری هفت ساله در دهه شصت می‌پردازد، که عمویش اولین شهید شهرشان بود.

 

جنگ، شهادت و مادری که دیگر آن دخترک هفت ساله نیست

 

 

هفت ساله بود که عمو‌علی شهید شد. با بچه‌های فامیل که هم سن و سال خودش بودند، ته حیاط پدر بزرگ، پشت درخت‌های گردو روی لاستیک کهنه‌ی تراکتور می‌پریدند و دست میز‌دند و آواز می‌خواندند. تقصیری نداشتند. دخترک و هم‌بازی‌هایش نه از دست دادن را درک می‌کردند، نه از شهادت چیزی می‌فهمیدند نه از داغ‌داری. در اوج شادی و بی‌خیالیشان، عموی دومی خانواده از سر و صدا طاقتش طاق شده‌بود و فریاد کشیده بود: (ساکت وابویید، علی شهید وابیده... چی ایگوییت شما؟!)

دهه‌ی شصت، مثل الان، تراپی و تروما و مسائل روان‌شناسی مد نبود که باعث شود عمو، ترمز خشمش را بکشد و صبور‌تر باشد. جوری نبود که کسی ملاحظه کند. داغ، داغ و‌تر و تازه شعله می‌کشید. آن هم داغ برادری که دامادی‌اش را ندیده بودند. برادری که آخرین چیزی که برای خانواده‌اش فرستاد، یک نامه بود نه وصیت‌نامه. آدمیزاد هرچه را فراموش کند، بی‌خداحافظی از دست دادن را فراموش نمی‌کند.

عموی نوزده ساله‌اش اولین شهید شهرشان بود. از عموعلی به بعد، مرتب مدرسه‌شان تعطیل می‌شد. مرتب شهید می‌آوردند و همه‌ی دانش‌اموز‌های شهر، پشت سر تابوت شهدا صف می‌کشیدند. خیابان‌های خاکی و کوتاه شهر، با نم گلاب و سلام و صلوات مردم، معطر می‌شد و کوچه‌ها با تابوت شهدا، متبرک می‌شدند. تابوت سرخ و سفید و سبز شهدا، روی دوش مردان می‌رفت تا در گلزار شهدا تدفین شود. می‌رفت که ثابت کند جنگ، از دست دادن دارد. جنگ، جوان‌مرگ می‌کند. جنگ، واقعا چیز خوبی نیست.

اسرائیل که حمله کرد تمام یاد و خاطرات دهه‌ی شصت برایش زنده شد. با این تفاوت که ربط مستقیمی به طهرانچی و سلامی و دیگران نداشت. از ظهر که خودم را رساندم خانه، که نه خودم استرس داشته باشم نه او، لب هایش شل و وارفته بود. در را که باز کردم، مثل قبل با چشم‌های براقش استقبال نکرد. همیشه با داینی داینی خواندن‌ها برنج دم می‌زد. این بار نه. دیگر حین غذا درست کردن، ملک مسعودی نمی‌خواند هرچه دارُم قربونت غیر تفنگم/ یه اُمشو مهمونتُم سحر به جنگُم. از درس و دانشگاه نمی‌پرسید. کم‌حرف شده بود.

عصر روز دوم جنگ، کمی از دلشوره‌هایم کم شده بود و بلند بلند برای خودم شعر می‌خواندم. همینطور که داشت سالاد درست می‌کرد و خیار‌هارا سر می‌برید، عاقل اندر صفیه گفت: «خوشحالی؟! ما شهید دادیم! الان همه عزاداریم!» آنجا بود که فهمیدم برای عزادار بودن، لزوما نباید لباس مشکی تنت کنی. لزوما نباید با متوفی ربط نسبی داشته باشی. دخترک قصه بزرگ شده بود، آنقدر که در دهه‌ی پنجم زندگی‌اش شهید دیده باشد و داغدار باشد و کاملا بفهمد از دست دادن یعنی چه. بداند جنگ و خانواده‌ی شهید حساب و خطاب شدن چیست. مامان، دیگر آن دخترک هفت ساله‌ی دهه‌ی شصت نبود.

انتهای پیام /

 

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار