«شاید من شهید شدم»؛ روایت ایستادگی یک سربازِ جوان در سنگر خدمت
شایان شاهوردیزاده سرباز ۱۸ سالهای که رویای ساختن آینده و پوشیدن لباس دامادی را در سر داشت، پس از آخرین مرخصی به محل خدمت بازگشت؛ جایی که چند روز بعد در حمله دشمن زیر آوار ماند و نامش در شمار شهیدان وطن ثبت شد.
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از رشت، آسمان امروز گیلان آبی آبی و پرستوهای مهاجرش شادشاد در هوای زیبای بهاری در ابرها چرخ میزنند و من همراه با دلم دعوت به خانهای میشوم که هیچ از آن نمیدانم.

زیبایی بهار را با نفس کشیدن عطر بهار نارنج هایش دوچندان میکنم و به سوی خانهای میروم که در عین سادگی پر از آرامش و صفا است. من با دلی پر از امید برای لحظههایی که میخواهم روایتش کنم میروم که چهل روز قبل زندگی جوانی را بیان میکند که روزگاری در این شهر و درکنار تک تک ما نفس میکشید و راه میرفت و همه آیندهاش را در دستان مردانهاش گرفته بود که پس از اتمام سربازیش برای ساختن ایرانی آباد آماده میکرد و به لباس دامادی و به عروس آیندهاش میاندیشید.
من به سوی خانهای روانه میشوم که اگرچه به ظاهر آن دستان مرد گونهاش دیده نمیشود اماراوی روایتهای مادری میشوم که میخواهد از پسر رشیدش بگوید که میتوانست عید نوروز ۱۴۰۵ در کنار خانوادهاش بر سر سفره هفت سین بنشیند و یک استکان چای بهار نارنج بنوشد و عید را در کنار آنها جشن بگیرد، اما دشمن آمریکایی صهیونیستی تمام هستی مادر و حاصل عمر پدر و آرامش برادر کوچک را از آنها گرفت و من میروم تا روایت مادر را بشنوم و مادر اینگونه برایم روایت کرد.
مادر شهید: من سمیه نوریزاده و یک دهه شصتی انقلاب اسلامی هستم و مادر شایان شاهوردیزاده ۱۸ ساله. اهل روستای اظماره گرمی اردبیل هستیم که از ۴سالگی شایان عزیزم به رشت مهاجرت کردیم.
شایان متولد ۱۶ خرداد ۱۳۸۶ بود. حدود ۱۵سال است که در یکی مناطق حاشیهای رشت ساکن هستیم و فرزند دومم امیر مهدی متولد ۱۳۹۰ در این شهر است.
زمانی که مادر نام امیر مهدی را میآورد چشم میچرخانم و نگاهش میکنم. سر به زیر و آرام کنار مادر بزرگ و عمه و پسر عمه هم سن و سالش نشسته و چهرهای گرفته دارد. مادر نگاهی به دومین گل زندگیش که تقریبا ۱۵ ساله است میاندازد و میگوید: دوبرادر عاشق هم بودند و امیر مهدی خیلی بیتاب برادرش است.
آهی میکشم و به مادر و فرزندش که پیراهن سپاه بر تن کردهاند میکنم و میگویم: بله سخت است. بهر حال دو برادر رازدار و پشت هم بودند. مادر که در حال صحبت کردن است امیرمهدی و پسر عمهاش سینی چای و خرما را جلوی من و مهمانان میگیرد و مادر با لهجه آذریاش ادامه میدهد: شایان عاشق زادگاهش بود و دوست نداشت اینجا باشد با اینکه با سن کم به رشت آمده بودیم و ۱۵ سال اینجا بزرگ شده بود، اما عاشق روستای مادری بود.
بخاطر نبود شغل مناسب، پدر شایان که یک کارگر ساده بود به رشت آمده بود و با دستان سختکوشش خانهای برای زن و فرزندانش ساخته بود و به کارگری و بنایی مشغول بود. از تحصیلات شایان میپرسم میگوید همیشه به من میگفت مادر من حفظی جاتم خوب نیست دوست دارم شغل فنی داشته باشم تا بتوانم زندگیام را در آینده اداره کنم. به خاطر همین در مدرسه کارودانش شهید کریم نوبخت رشت رشته فنی خواند و دیپلم گرفت؛ بعد از اتمام درس سراغ سربازی را گرفت.
معمولا پسرها برای اینکه نظمی به زندگی آینده شان بدهند بعد از اتمام دیپلم دوست دارند لباس خدمت بر تن کنند و دوران سربازی را سپری کنند و بعد با خیال آسوده به سمت ادامه تحصیل و زندگی آینده بروند.
مادر که همین طور سر به زیر و با حجب و حیا صحبت میکرد، به پسرم گفتم اوضاع کشور جنگی شده کمی صبر کن اوضاع بهتر شد بعد اقدام به رفتن سربازی کن؛ من میترسم خدای ناکرده اتفاقی برای تو بیفتد. ممکن است دوره آموزشیات در هوای سرد در مشکین شهر باشد و سختی دورهات دوچندان شود، اما شایان که دیگر مرد شده بود و میرفت که برای وطنش خدمت کند به مادر گفته بود چه فرقی میکند گرما یا سرما بهرحال باید بروم.

او به مادرش هم گفته بود شما در اطرافیانتان شهید هم ندارید شاید من رفتم و شهید شدم و اسم خانوادهمان سربلند میشود.
شایان پسر ۱۸ ساله و مهربان که زیر بارانهای نقرهای رشت رشد کرده بود و تربیت شده پدر ومادری متعهد و اصل و نسبدار بود و عاشق اهل بیت و روزی حلال خورده بود پس از اتمام دوره آموزشی وارد کلانتری ۱۵۸ کیانشهر تهران شده بود. چهار ماه خدمت صادقانه و بیمنت از او نامی نیک به یادگار گذاشته بود. همو که هم اهل محله و هم دوستان و فرماندهان از او راضی و دلشاد بودند.
مادر از آخرین جمعه مرخصیاش میگوید که هشتم اسفند ۱۴۰۴ او پس از ۵ روز به محل خدمتش بر میگردد. نهم اسفند که رژیم صهیونیستی آمریکایی به تهران و به بیت رهبر معظم انقلاب حمله میکند و رهبر معظم انقلاب و خانواده عزیزش را به شهادت میرساند با وجود اینکه آسمان تهران از حملات پی در پی دشمن یهودی صهیونیستی در امان نبود، اما با وجود اینکه شایان میتوانست از کلانتری فرار کند یا ساعت مرخصی بگیرد و از مکان نظامی ساعتی دور باشد، اما هیچ کدام از این کارها را نکرده بود و به گفته خودش در کنار دوسه نفر از کادر فراجا در محل کار مانده بود و به مادرش دلداری داده بود که اگر خدای ناکرده حادثهای پیش بیاید او بلیط اتوبوس میگیرد و به رشت بر میگردد.
اما او در آخرین تماس تلفنی شبانهاش به مادرش گفته بود که در محل خدمتش میماند و از ماموریت کاریاش دست بر نمیدارد. وقتی از مادر خبر شهادت فرزند رشیدش را میپرسم صدایش میگیرد و صورتش بارانی میشود. حق دارد داغ جوان کمر پدر و مادر را میشکند. یک آن یاد حضرت علی اکبر امام حسین (ع) میافتم که پس از شهادت علی اکبرش فرموده بود یاعلی بعد از تو خاک بر سر دنیا که همچون تویی را از من گرفت و لیاقت تو را کسی نداشت.
مادر در ادامه از روز خبر شهادت فرزندش میگوید. از روزی که خبر حمله به کلانتری را از رسانه ملی شنیده بود و از همسرش خواسته بود که به شماره اداری کلانتری زنگ بزند. پدر هرچقدر تلاش کرده بود موفق نشده بود با کسی تماسی برقرار کند. به ناچار ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه شب که خبر حمله را شنیده بود راهی تهران میشود.
مادر برای آرامشش به خانه مادربزرگ که درمحله دیگری در رشت بود رفته بود و به همسایهها سفارش کرده بود که اگر شایان به خانه برگشت به او بگویید که نگران نباشد و من در خانه مادربزرگ هستم. پدر که راهی تهران میشود مطمئن بود که فرزندش به شهادت رسیده، اما باز به دنبال او به بیمارستانها میرود چرا که مغازه داری به او گفته بود احتمال دارد موج انفجار فرزندت را گرفته و او جایی افتاده باشد، اما پس از دو روز تلاش پدر، شایان ۱۸ سالهاش از زیر آوارها بیرون کشیده میشود و جسم رعنایش زیر آماج حملات موشکی غرق به خاک و خون بوده است و او مردانه بر سر آرمانهای و خدمت صادقانه اش میماند و در کنار دو کادر نظامی در ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ به فیض شهادت نائل میآید.

پس از انتقال پیکر مطهر این سرباز وطن و جانفدای انقلاب اسلامی و پس از تشییع بر روی دستان مردم روزه دار از میدان فرهنگ تا میدان شهدای ذهاب رشت برگزار و برای خاکسپاری در گلزار شهدای این شهر آرام گرفت؛ و اینک در آستانه چهلمین روز شهادت این شهید سعید که نامش بر بلندای تاریخ ایران اسلامی مانا باد بر خود میبالم لحظاتی از عمرم را مهمان خانواده شهیدی شدم که به قول سردار شهید حاج قاسم سلیمانی که فرموده بود تا کسی شهیدانه زندگی نکند شهید نمیشود و اینجاست که به خودم میگویم که رزق و روزی حلال پدر و حجب و حیای و عفت مادر ایران زمین فرزندانی همچون شایان شاهوردی زاده را تربیت میکند که حاضرند جان دهند، اما خاک و ناموس نه و بیاد ابیاتی از شاهنامه فردوسی میافتم که سروده است:
اگر سربه سر تن به کشتن دهیــم از آن به، که کشـــور به دشمـن دهـیم. چنین گفت موبد که مردن به نام بـه از زنـــده، دشمـــن بر او شادکام
گزارش از: سمیه اقدامی
انتهای پیام/
لینک کپی شد
نظر شما


