روایتی از خانه‌ای که ابوالفضلش را برای وطن فرستاد

در میان کوچه‌های تنگ  و صمیمی محله بی‌سیم زنجان، جایی که هنوز رسم همسایگی زنده است و درهای خانه‌ها بوی سادگی می‌دهد، خانه‌ای هست که این روزها نامش با شرافت و ایثار گره خورده است؛ خانه پدری شهید «ابوالفضل فتحی»، از شهدای نیروی انتظامی که در روزهای ابتدایی تجاوز وحشیانه آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران اسلامی، لباس شهادت بر تن کرد.
کد خبر: ۸۲۶۹۸۹
تاریخ انتشار: ۲۴ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۵:۲۲ - 13April 2026

کروه استانها، دفاع‌پرس: در میان کوچه‌های تنگ  و صمیمی محله بی‌سیم زنجان، جایی که هنوز رسم همسایگی زنده است و در‌های خانه‌ها بوی سادگی می‌دهد، خانه‌ای هست که این روز‌ها نامش با شرافت و ایثار گره خورده است؛ خانه پدری شهید «ابوالفضل فتحی»، از شهدای نیروی انتظامی که در روز‌های ابتدایی تجاوز وحشیانه آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران اسلامی، لباس شهادت بر تن کرد.

روایتی از خانه‌ای که ابوالفضلش را برای وطن فرستاد

امروز طبق قراری که رهبر معظم انقلاب برای دیدار با خانواده‌های شهدا گذاشته‌اند، راهی این خانه شدیم؛ قراری که نزدیک به یک سال است بی‌وقفه به آن وفادار مانده‌اند.   پدر شهید دم در ایستاده بود؛ قامتی استوار، شبیه تمام پدران این روز‌های ایران. داغ‌دیده، اما محکم‌تر از کوه. دست‌های گرمش وقتی به دست مهمان‌ها رسید، انگار گرمای غیرت مردی را منتقل می‌کرد که فرزندش را برای وطن تقدیم کرده است.

هنوز درست ننشسته بودیم که رسم دیرینه خانه‌های ایرانی آغاز شد؛ پذیرایی ساده، اما صمیمی. در گوشه‌ای از اتاق، مادر شهید نشسته بود. چشمانش روایت روز‌های سخت فراق را بی‌هیچ کلمه‌ای تعریف می‌کرد. کنار او همسر شهید نشسته بود و کودکی هشت‌ماهه را در آغوش داشت؛ پسری که هنوز دنیا را درست نشناخته، اما نام پدرش برای همیشه در تاریخ این سرزمین ثبت شده است.

نگاه‌ها که به کودک افتاد، سکوت سنگینی در اتاق نشست؛ سکوتی که خیلی زود با اشک در چشمان حاضران شکست.

پدر شروع به روایت کرد؛ روایت روزی که آسمان ایران بوی خطر گرفته بود. گفت از همان روز‌های آغاز تجاوز، ابوالفضل همسر و فرزندش را به پدر سپرد تا خیالش آسوده باشد و با دلی آرام برای دفاع از وطن برود.

از آن صبح تلخ گفت؛ صبحی که مادر شهید برای شنیدن صدای پسرش تماس گرفت، اما آن تماس به تلخ‌ترین خبر زندگی ختم شد؛ خبر شهادت.

مادر بی‌اختیار گریه می‌کرد و جمع، در برابر صبوری این خانواده، تنها می‌توانست اشک در چشم نگه دارد.

پدر، اما از آخرین دیدار با پسرش گفت؛ از لحظه‌ای که ابوالفضل با لبخند خانه را ترک کرد. می‌گفت: آن روز نمی‌فهمیدم چرا حالش این‌قدر متفاوت است. امروز می‌فهمم… انگار قرارش را گذاشته بود.

بعد مکثی کرد و جمله‌ای گفت که فضای خانه را دگرگون کرد.

گفت: «من از همان اول برای نام ابوالفضل قراری داشتم. خواستم اسمش را به نام علمدار کربلا بگذارم؛ به امید اینکه روزی علمدار وطن شود.»

و حالا پدری نشسته بود که می‌دید قراری که سال‌ها پیش در دل بسته بود، چگونه به حقیقتی بزرگ تبدیل شده است.

در میانه روایت پدر، برادر شهید وارد خانه شد؛ جوانی نجیب، آرام و ساده. وقتی کنار پدر و مادر نشست، شباهتش به ابوالفضل چشم‌ها را متوقف کرد.

پدر همچنان از پسرش می‌گفت؛ از مهربانی‌هایش، از سادگی‌اش، از غیرتش برای وطن. از پسری که در روز‌های سخت کشور، بی‌هیچ تردیدی ایستاد.

خانه‌ای ساده در محله‌ای ساده؛ اما خانواده‌ای که استواری‌شان بر بلندای تاریخ ایستاده است. خانواده‌هایی که غم را به حماسه تبدیل کرده‌اند و با صبر و عزتشان، نام ایران را بلندتر از همیشه نگه داشته‌اند.

در آن خانه ساده در محله بی‌سیم، یک چیز بیش از همه روشن بود:

قراری که سال‌ها پیش با نام علمدار بسته شد، امروز در قامت یک شهید به تاریخ پیوسته است.

انتهای پیام/

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار