پدرم در اوج بلند طبعی میزیست
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنهای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سالهای پربار و پربرکت روزهای پر فراز و نشیبی را سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانه زیستن ایشان است که میتواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.

متن زیر که قسمت اول آن را در ادامه میخوانید مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیتالله خامنهای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.
ججره طبقه دوم
من در شهر مشهد، مرکز استان خراسان در جوار آستان امام هشتم علی بن موسی الرضا علیهالسلام به دنیا آمدم، زادروز من بیست و هشتم ماه صفر سال ۱۳۵۸ ه. ق فروردین ۱۳۱۸ است.
خانهای که در آن به دنیا آمدن خانهای کوچک و ساده بود که دو اتاق داشت یک اتاق در طبقه بالا مخصوص پدر و مادرم و فرزندان کوچکشان بود در طبقه پایین هم اتاقی برای خواهرانمان که مادرشان پیش از این ازدواج با پدرم با مادرم از دنیا رفته بود. بعداً پس از ۳۰ سال یا بیشتر در ترمیم خانه آن اتاق به دو اتاق تبدیل شد.
یک سال پس از تولد من همگی به خانه پدربزرگ مادریم یعنی آقا سید هاشم میردامادی نجف آبادی از علمای معروف که به علم و زخت و تبحر در تفسیر قرآن شهرت داشت و جزو علمایی بود که رضا شاه چند سال پیش از تولد من آنها را تبعید کرده بود نقل مکان کردیم خانه ایشان نسبتا وسیع بود اما پس از بازگشت پدربزرگ از تبعید مجدداً به خانه خودمان برگشتیم.
بعدها برخی از مریدان و دوستان پدرم به توسعه خانه ما همت گماشتند زمین متروکه کنار آن را خریدند و خانه بازسازی شد و ما دارای خانه جدیدی شدیم مساحت هر دو خانه روی هم نزدیک ۲۰۰ متر مربع میشد امروز این خانه به مکان عمومی برای ذکر و عبادت تبدیل شده و حسینیه نام گرفته است. من دومین فرزند پسر خانواده هستم، از من بزرگتر سید محمد است و دو برادر و چند خواهر دارم.
امام جماعت مسجد بازار
پدرم آقا سید جواد خامنهای از یک خانواده علمایی معروف تبریزی بود ایشان سال ۱۳۱۳ ه. ق در نجف به دنیا آمد پدر ایشان آقا سید حسین خامنهای امام مسجد جامع تبریز بوده است. مایلم اندکی درباره این پدربزرگ آقا سید حسین مطالبی بگویم ایشان بیست سال در نجف درس خوانده بود و از شاگرد فاضل شرفیانی و شیخ حسن مامقانی پدر شیخ عبدالله مامقانی محسوب میشد. در سال ۱۳۱۳ ه، ق سه سال پس از درگذشت میرزای شیرازی به تبریز بازگشت و در سال ۱۳۲۵ ه. ق یعنی چند ماهی بعد از نهضت مشروطه وفات یافت و در تبریز تشییع شد.
سپس جنازه ایشان به نجف منتقل و در قبرستان وادی السلام دفن گردید ایشان پدر همسر شیخ محمد خیابانی معروف است بنابراین همسر خیابانی عمه ما است. پدرم نقل میکرد که پدربزرگمان آقا سید حسین در آغاز شب پس از خوردن شام در حالی که فرزندان سرگرم بازی بودند میخوابید سپس دو ساعت پیش از سر زدن سپیده صبح برای عبادت و مطالعه برمیخاست او از علمای نامدار بود و بسیاری از علمای تبریز نزد ایشان درس خوانده بودند. ایشان وقتی به تبریز آمد امام مسجد جامع این شهر شد که از خانواده معروف مجتهد بود امامت مسجد را به استاد خود آقا سید حسین واگذار کرد.
عموی ما سید محمد خامنهای در نجف به سید محمد پیغمبر معروف بود و از جهت رفع نیازهای مردم شهرت داشت ایشان از اطرافیان ویژه آخوند خراسانی و سید ابوالحسن اصفهانی بود به یاد دارند وقتی در سال ۱۳۳۶ به نجف رفتم با شیخ حسین آقا فرزند کوچکتر آخوند خراسانی دیدار کردند ایشان مرا شناخت و خیلی از عمویم تعریف کرد و گفت من یکی از چهار رکن اداره کارهای عموی شما بودم.
به موضوع پدر باز میگردم ایشان به فضل و علم و اجتهاد معروف و نزد علمای بزرگی مانند میرزای نایینی و سید ابوالحسن اصفهانی درس خوانده بود. عفیف و باحیا بود و نسبت به مال و منال از مناعت طبع برخوردار بود در میانه بازار مشهد که محل کسب و تجار و سرمایهداران هست امامت مسجدی را داشت اما چشمی به مال مردم نداشت و چنین چیزهایی را نمیپسندید یعنی در اوج بلند طببیعی میزیست.
گوشهگیری را دوست داشت ولی این خصلت ایشان را خوش نمیداشتند لذا عکس آن را فرا گرفتم ایشان وقتی وارد مسجد میشد سر را به زیر میانداخت، نگاه خود را به زمین میدوخت و بی آنکه با احدی از نمازگزاران حرفی بزند مستقیماً به سوی محراب میرفت در آنجا عینک خود را برمیداشت بنا بر سنت دنباله عمامه را به زیر چانه میانداخت و نماز جماعت را امامت میکرد آنگاه به همان گونه که وارد شده بود بیرون میرفت.
در مجالس خاموش مینشست مگر اینکه از او چیزی بپرسند جز با علمایی که از دوستان خاصش بودند سخن نمیگفت به هیچ گفت و گویی هم جز بحث علمی وارد نمیشد نتیجه این گوشهگیری تنگدستی شدیدی بود.
گاهی به سبب تنگدستی ناگزیر میشد که تابهایش را که بسیار مورد و عشق و علاقهاش بودند بفروشد وقتی میدید ما کتابهایش را تبرق میکنیم ناراحت میشد اگر یکی از کتابهای کتابخانهاش را دست ما میدید با لحنی مهرورزانه نسبت به کتاب و حریص بر حفظ آن میگفت این چیست لطفاً بگذار سر جایش اما با این همه ناچار میشد برخی کتابهای خود را بفروشد تا بتواند برای رفع نیازهای اولیه ما چیزی فراهم کند.
به سراغ قفسههای کتابخانه میرفت کتابی را برای فروش برمیداشت اما فروش آن کتاب برایش ناگوار میآمد و لذا آن را به جای خود میگذاشت دومی را برمیداشت سومی را برمیداشت تا اینکه ناچار برخی را انتخاب میکرد و برمیداشت به یکی از ما میگفت این کتابها را به نزد شیخ هادی ببر و به او بفروش.
شیخ هادی معروف بود به اینکه هر کتابی را بر او عرضه کنند میخرد و در دکان خود میگذارد بعد هم جز به قیمت هنگفت نمیفروشد میگفت من به گران فروشی معروفم لذا تنها کسی از من کتاب میخرد که ناچار به خرید آن باشد و کسی که ناچار باشد میخرد شیخ هادی اینطور خرید و فروش میکرد.
به یاد دارم ما پسران به خانه پدربزرگمان مرحوم میردامادی میرفتیم ایشان هم مثل پدرها و پدربزرگهای دگر یک ریال یا نیم ریال به ما میداد که البته پول ناچیزی بود اما پیش میآمد که مادر ناگزیر میشد همین مبلغ ناچیز را از ما بگیرد تا با آن برای شام ما چیزی بخرد من در خانه پدر از فقر چیزهایی دیدهام که در خانه علمای دیگر کمتر دیده میشود.
پدر هیچگاه از ناداری و تنگدستی خود با کسی سخن نگفت بلکه برعکس به سبب مناعت طبع و توجه به وضع ظاهر مردم ایشان را فردی توانگر میپنداشتند.
در تابستان فقط از عبای خاچیه که گرانترین عباست که بعد از آن عبای مخلوط است و بعد از آن هم عبای مکینه و در زمستان هم از عبای نایینی استفاده میکرد که از عبای ماهوت متداول میان علماگزیر وصل میکرد چون دیگر زیر عبا پنهان میماند.
پدر همواره به من محبت ویژه داشت و در سفرهای خود با من مانوس میشد پدرم یک بار بینایی خود را از دست داد ولی بعداً شفا یافت. درمان چشم خود را در تهران ادامه میداد سه بار به تهران رفت ولی حاضر نشد کسی جز من همراهش باشد سال ۱۳۴۲ در قم بودم پدرم به من نامه نوشت که به مشهد بیایم تا او را در سفر درمانی به تهران همراهی کنم. اما رفتن من به مشهد به تاخیر افتاد و علت آن ماموریتی بود که در رابطه با مسائل تبلیغ باید در زاهدان انجام میدادند به زاهدان رفتم و در آنجا بازداشت شدند مهمترین نگرانی من هنگام بازداشت پدرم بود که بی من به سفر نمیرفت.
به خاطر دارم که در حال بازداشت در هواپیما نشسته بودم تا مرا از زاهدان به تهران ببرند به یاد پدرم افتادند و ناگهان اندوهی سنگین قلبم را فشرد و دلواپسی عجیبی وجودم را فرا گرفت. به خودم گفتم حال که در هواپیما چنین وضعی دارم پس وقتی وارد بازداشتگاه شوم چه حالی خواهم داشت به خدای متعال متوسل شدم و به درگاهش لابه کردم تا دلم آرام گیرد دقایقی فکرم از این موضوع منصرف شد سپس بار دیگر که به یاد پدرم افتادم دیدم این بار بدون آن حالت اضطراب و نگرانی به او فکر میکنم در دلم حالت دلتنگی و اشتیاق و مهر و عطوفت بود اما همراه با آرامشی که هنوز شیرینی آن را به روشنی در خاطر دارم خدای بزرگ را شکر کردم که دعایم را استجابت فرمود و با دادن سکینه و آرامش به من لطف کرد این نعمت را تنها کسی میتواند درک کند که بدان رسیده باشد.
منبع: خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیتالله سید علی خامنهای از زندانها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ
انتهای پیام/ 164


