روایت کارگر بیادعا با دستان پینهبسته در صف نخست میدان حماسه
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از رشت، از میان حاضرین در صحنه حماسی خیابان، مردی که شاید در نگاه نخست تنها یک کارگر ساده به نظر برسد، با تمام خستگیهای روزانه، اما استوار و مقاوم در میدان حضور مییابد؛ مردانی که باور دارند سهم کوچک، اما صادقانهشان میتواند در حفظ ارزشهای معنوی و هویتی جامعه نقشی بزرگ ایفا کند و چراغی را روشن نگه دارد که نسلها بر آن تکیه کردهاند.

قرارگاه رسانهای سردار شهید نائینی باعنوان «روایت حضور» به یاد سردار سخنگو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سردار حقیقتگو در عرصه اطلاعرسانی، در میدان شهدای ذهاب رشت برپا شده بود.
این قرارگاه رسانههای استان را گرد هم آورده بود تا حضور مردم را ثبت کنند و صدای این حضور حماسی را به گوش جامعه برسانند؛ صدایی که گاه دشمنان حقیقت نمیخواهند شنیده شود، اما همچنان در امتداد راه روشن روایتگران مقاومت پابرجا میماند.
از ساعت دو، با ورود به غرفه این قرارگاه مشغول فعالیت شدم.۳ ساعت گذشت و حتی نفهمیدم زمان چگونه سپری شد. هنوز غرفه کامل بازنشده بود که مردی با چکمههای کارگری، یک پا داخل و یک پا بیرون، محو تماشای تصاویر و نوشتههای نصبشده شد؛ تصاویری از حقیقتجویانی که راه را روشن کرده بودند.

ابتدا تصور کردم شاید سواد چندانی نداشته باشد، اما وقتی جلوتر رفت و با دقت به نوشتهها خیره شد، فهمیدم در حال مطالعه است؛ با حوصله، با احترام و با نوعی آشنایی در نگاهش. انگار هر تصویر را با خاطرهای درونی پیوند میزد و هرجمله را با تجربهای شخصی میسنجید.
هنگام خروج به سمت میزی آمد که روی آن چند پوستر از چهره رهبر شهید قرار داشت. با احترام پرسید: «میتوانم یکی از اینها را بردارم؟» پاسخ دادم: «بفرمایید.» پوستر را برداشت و لحظهای مکث کرد؛ گویی چیزی در دلش زنده شده باشد.
آرام گفت: «من این شخصیت را میشناسم» همین جمله کوتاه، آغاز گفتوگوی ما شد. صدایش لرزش خفیفی داشت نه ازضعف، بلکه ازعمق احساسی که در دلش موج میزد.

بنر قرارگاه را تا انتها باز کردم، اما توان جمع کردن نداشتم قصد کمک داشت، اما دلم نیامد. سر صحبت که باز شد، بادقت نگاه کرد و گفت: اینها فقط عکس نیستند…اینها یادآور راهی هستند که باید ادامه پیدا کند. نگاهش نشان میداد که این جمله را از سر عادت نه ازسر باور میگوید.
احمد آقا یکی از حاضرین در حماسه بیسابقه با صدایی آرام، اما محکم گفت: احمد رستمزاده چوبری هستم، اهل شفت؛ و برادر یکی از شهدای شفت در دفاع مقدسِ اول. کسی که سالهاست مفقودالاثر مانده، اما یادش هر روز با من است در چشمانش چیزی میان دلتنگی و افتخار موج میزد و پیداست که این غم، او را به میدان کشانده است.
وی با اشاره به روزهای سخت زندگیاش گفت: هر روز صبح برای کار از خانه بیرون میروم؛ برای یک لقمه نان حلال. هرجا که لازم باشد، کار میکنم، اما بعد از کار حتی با لباس کارگری، مستقیم میدان میآیم، نگذاشت سوال کنم آخر چرا، تو خستهای و یا ... ادامه داد گفت: احساس میکنم باید باشم؛ انگار وظیفهای بر دوشم است که نمیتوانم از آن شانه خالی کنم.
آقای رستمزاده با بیان اینکه خستگی برایش معنای دیگری دارد، افزود: وقتی رهبر شهید به شهادت رسید اعصابم بههم ریخت. اما با وجود کار و فشار زندگی، هنوز در این میدان حضور دارم. خوابم کم شده، اما دلم آرام است؛ چون میدانم جای درستی ایستادهام و این حضور برایم نوعی آرامش است.
وی با اشاره به نقش پاسداران، ارتشیها که مدافعان و حافظان امنیت هستند، گفت:اگر این مردان نبودند، مردم درگیر مشکلات زیادی میشدند. حضور مردم خوب است، اما باید بیشتر باشد. بعضیها هنوز آگاهی لازم را ندارند و باید بیدار شوند. ما باید کنار هم بایستیم تا این خانه بزرگ پابرجا بماند.
رستمزاده از دعوت مردم به این حضور گفت و ادامه داد: در هر جمعی که میروم، میگویم بیایید درباره کشورمان و بزرگانمان بیشتر بدانیم. اگر این مدافعان نبودند، چه بر سر مردم میآمد؟ ما باید قدر آرامشی را که داریم بدانیم و برای حفظش سهمی ولو کوچ که همون این حضور اشته باشیم.
وی با بیان اینکه همین حضور در صحنه یعنی مبارزه با ظلم، گفت: دوست داشتم به مرز بروم، اما همین بودنم هم مبارزه است. هرکس باید از جایی که ایستاده، سهم خودش را ادا کند؛ مهم این است که بیتفاوت نباشیم.
کارگر با غیرت گیلانی از سردار شهید حاج قاسم سلیمانی از فرماندهان محبوب یاد کرد و گفت: بارها شنیدیم که میگفت: من حریف شما هستم» … همین جمله برای ما امید بود.
وی در پاسخ به سوالم که موسیقیهایت پس این دست از رجزها است، گفت: گوشیام «نوکیا ۱۱/۰۰» دارم. آهنگهای پیشواز زیادی هم دارد. چون ما ملت ایستادگی هستیم و لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که پشت آن سالها رنج، کار، دلتنگی و امید پنهان بود.
رستمزاده از اینکه از او پرسیدم خستگیها مانع حضورت نمیشود، لبخند کوتاهی زد لبخندی که پشت آن سالها رنج کار دلتنگی و امید پنهان بود، گفت: من استراحت نمیخواهم. مدافعان امنیت ماههاست از خانوادهشان دورند. این کمترین کاری است که میتوانم بکنم. حضورم شاید کوچک باشد، اما از دل است
وی با حسرت افزود: دوست داشتم مدافع حرم شوم. گفتند تحصیلاتت کم است. گفتم حتی نگهبان هم باشم، حاضرم. برای من مهم این است که در کنار مردمم باشم؛ هرجا که لازم باشد.
رستمزاده از زمان شنیدن شهادت رهبر شهید و چگونگی اش گفت: نزدیک صبح از تلویزیون وقتی خبر شهادت رهبرم را شنیدم بیدرنگ خودم را به میدان رساندم. چند بار برای کار زنگ زدند، اما توان بلند شدن نداشتم و در میدان شهرداری خودم را دیدم.
وی گفت: ما باید شبانهروز پشتیبان کشورمان باشیم. کمترین کار، حضور در همین اجتماعات است.
با خودم گفتم مردانی که شاید لباسشان خاکی باشد و دستانشان پینهبسته، اما دلشان روشنتر از هر پرچمی در باد میدرخشد؛ مردانی که خستگی را میشناسند، اما تسلیم را نه. آنان ستونهای خاموش این سرزمیناند؛ بیادعا، بیهیاهو، اما پابرجا.
مردانی که سهمشان از دنیا شاید اندک باشد، اما سهمشان از غیرت بسیار است. آنان که باور دارند امنیت و آرامش، هدیهای نیست که از آسمان بیفتد؛ باید برایش ایستاد، باید برایش ماند، باید برایش نفس کشید. اینان مردانیاند که خستهاند…، اما هنوز توان دفاع دارند.
گزارش از: هما اکبری
انتهای پیام/
لینک کپی شد
نظر شما
