روز‌های زندگی رهبر شهید/۴

پدر حاضر نبود ما کلاه پهلوی بر سر بگذاریم

پدر حاضر نبود ما کلاه پهلوی بر سر بگذاریم در کودکی وقتی کلاس دوم ابتدایی بودم عمامه گذاشتم علت این عمامه گذاری زود هنگام آن بود که در آن دوران مردم عادت به پوشاندن سر داشتند. طبیعتاً پدر حاضر نبود ما کلاه پهلوی بر سر بگذاریم بنابراین چاره‌ای جز عمامه نبود. 
کد خبر: ۸۳۰۶۹۰
تاریخ انتشار: ۰۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۷ - 29April 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنه‌ای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سال‌های پربار و پربرکت روز‌های پر فراز و نشیبی را سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانه زیستن ایشان است که می‌تواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد. 

پدر حاضر نبود ما کلاه پهلوی بر سر بگذاریم

متن زیر که قسمت چهارم آن را در ادامه می‌خوانید مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است. 

لباس روحانیت

در ایران معمولاً کسانی که به امور دینی اشتغال دارند اعم از طلاب و اساتید و مبلغان عمامه بر سر می‌گذارد عمامه نماد وجود آن طایفه‌ای است که در دین تفقه می‌کنند. دین را تبلیغ می‌کنند و در برابر مخالفان دین می‌ایستند از همین روی دست نشاندگان استعمار و مبلغان لائیسیسم، با عمامه جنگیده‌اند رضا شاه دستور داد عمامه‌ها را بردارند و کلاه پهلوی بر سر بگذارند. پسرش از این تصمیم شکست خورده عقب نشینی کرد، اما دستگاه حاکمه نقشه کشید تا یک روحیه عمومی ایجاد کند و عمامه را مورد تحقیر و استحزا قرار دهد. 

در کودکی وقتی کلاس دوم ابتدایی بودم عمامه گذاشتم علت این عمامه گذاری زود هنگام آن بود که در آن دوران مردم عادت به پوشاندن سر داشتند. طبیعتاً پدر حاضر نبود ما کلاه پهلوی بر سر بگذاریم بنابراین چاره‌ای جز عمامه نبود. 

عمامه ما را مادر می‌بست تحت‌الحنک را هم که معمولا در سمت چپ می‌گذارند ایشان در سمت راست می‌گذاشت. ما از زمان کودکی با پدیده مسخره کردن عمامه مواجه بودیم آنقدر کلمات تمسخرآمیز شنیدیم که این پدیده در نظر ما عادی شده بود و لذا به علت آن می‌اندیشیدم. فقط وقتی بزرگ شدم به حافظه و مراجعه می‌کردم و شگفت زده می‌شدم هیچ معممی چه کوچک و چه بزرگ از این پدیده در امان نبود. 

شما چرا دیگر سید؟ 

تمسخر عمامه و علمای دین در ایران به شیوه‌های مختلف رایج بود و به صورت یک روحیه عمومی جمعی درآمده بود و همه بخش‌های جامعه را در بر می‌گرفت و حتی من هم از این روحیه عمومی در سلامت نماندم. 

در محله ما شخص معممی به نام شیخ فائقی بود، او مرد فاضلی بود که در مجالس روضه می‌خواند عمامه بزرگی بر سر می‌گذاشت و محاسنی کم‌پشت بر چهره داشت و الاغ کوچک و تند و تیز سوار می‌شد خانه‌اش در کوچه مجاور کوچه ما بود او هر روزه سوار بر الاغی از جلوی خانه ما می‌گذشت و در کوچه‌ها با سرعت حرکت می‌کرد. 

یک روز با دوستانم مشغول والیبال بودم من به این ورزش بیش از سایر ورزش‌ها پرداخته‌ام هنگام بازی عمامه را می‌برمی‌داشتم و به پوشیدن همان قبا که آن هم جزو لباس‌های طلاب و روحانیون است اکتفا می‌کردم. در حین بازی متوجه شدیم که آقای فائقی سوار بر الاغ از دور با سرعت می‌آید بچه‌ها با هم قرار گذاشتند او را مسخره کنند. وقتی نزدیک شد همگی از جمله خود من فریاد زدیم «آشیخ... آشیخ» این کلمه به تنهایی حرف زشتی نیست، چون مخفف «آقا شیخ» است، اما وقتی دسته جمعی با خنده فریاد می‌شد نشان از تمسخر داشت. 

وقتی به ما نزدیک شد سر الاغ را به سمت ما برگرداند و با عصبانیت به سمت ما آمد بچه‌ها گریختند و من بر جا ایستادم از خر پیاده شد و نزدیک من آمد هم مرا و هم پدرم را می‌شناخت و هم می‌دانست که من معمم هستم لذا با لبخند آمیخته با تعجب و گلایه و با نرمی و مهربانی گفت شما دیگر چرا سید عزیز؟  

منبع: خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای از زندان‌ها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ 

انتهای پیام/ 161

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین