روایتی از عملیات بیت المقدس

در آن محشر کبری، اگر کسی ترکشی نخورده بود، قطعاً دچار موج گرفتگی می‌شد. یعنی نمی‌شد روی خاکریز جاده اهواز -خرمشهر باشی و مجروح یا شهید نشده باشی. یکی دو تا ترکش و چند موج گرفتگی، حداقل چیزی بود که روی جاده، در آن روز سخت، نصیب نیرو‌های خودی می‌شد.
کد خبر: ۸۳۱۸۴۳
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۹ - 04May 2026

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، آزادسازی خرمشهر اگرچه سوم خرداد رقم خورد، اما برای تبیین عملیات آزادسازی این شهر، باید کمی به عقب‌تر برگشت، در برهه اول جنگ که این شهر بعد از ۳۴ روز مقاومت و نبود امکانات لازم برای تداوم این مقاومت سقوط کرد، تا پایان کار بنی صدر در سیاست و دفاع ایران سخت‌ترین فراز‌های دفاع مقدس رخ داد، نوید پیروزی با پایان بنی صدر و سر و سامان گرفتن نیور‌های انقلابی و قوام گرفتن قواعد و نظریان مبتنی بر اصول توحیدی در جنگ سر داده شد.  

مسجد جامع خرمشهر و آزادی سازی خرمشهر

عملیات ثامن الائمه علیه السلام اولین بروز عینی این قواعد بود. سپس عملیات‌های طریق‌القدس و فتح‌المبین اجرا و قرار بر این شد با عملیاتی که بیت‌المقدس نام گرفت، تکلیف سرزمین‌های اشغالی در استان خوزستان و جنوب ایلام یکسره شود.

فرماندهان در کنار طراحی عملیات‌ها دو کار مهم پیوند سازمانی نیرو‌های سپاه و ارتش و ایجاد ساختار جدید رزم سپاه را پی‌گرفتند و در این راستا عمده یگان‌های تیپ و لشکرپایه سپاه تا عملیات بیت‌المقدس شکل گرفتند.  

اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ مقدمات عملیات چیده شد و دهم اردیبهشت مرحله اول عملیات آغاز شد. عملیات بیت‌المقدس باهدف آزادسازی شهر‌های خرمشهر و هویزه و جاده اهواز-خرمشهر؛ خارج‌کردن شهر‌های اهواز، حمیدیه و سوسنگرد و نیز جاده آبادان-اهواز از برد توپخانه دشمن و نهایتاً تأمین مرز بین‌المللی از تاریخ ۱۰ /۲ /۱۳۶۱ تا ۳ /۳ /۱۳۶۱ در جبهه جنوبی و غرب رودخانه کارون، در چهار مرحله اجرا شد.

در این عملیات اغلب اهداف موردنظر تحقق یافت و ضمن آزادسازی ۵۳۸۰ کیلومترمربع از خاک وطن، ۱۸۰ کیلومتر از خط مرزی تأمین گردید. هرچند بخشی از شلمچه و طلائیه در اشغال دشمن باقی ماند.

در ادامه با پاسداشت این عملیات غرور آفرین به فراز‌هایی از تاریخ شفاهی یکی از فرماندهان حاضر در آن می‌پردزایم؛ سردار «غلامرضا جعفری»؛ فرمانده لشکر ۱۷ علی بن ابی‌طالب (ع) در دوران دفاع مقدس در کتاب تاریخ شفاهی خود، چنین روایت می‌کند:

پیشروی برق‌آسا در اوج غفلت دشمن

سرانجام انتظار‌ها به سرآمد و موعد عملیات فرارسید. غروب روز پنج‌شنبه، نهم اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۱ بود که بعد از صحبت‌های کوتاه آقای بابایی، از انرژی اتمی، به ساحل شرقی رودخانه کارون اعزام شدیم.

آنجا قایق‌های نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی، منتظر ما و نیرو‌های دیگر گردان‌ها بودند. به ترتیب نیرو‌ها را سوار بر قایق کردیم و به ساحل غربی کارون رسیدیم.

وقتی همه نیرو‌ها به این‌طرف رودخانه (غرب) منتقل شدند، آقای بابایی (فرمانده گردان مالک‌اشتر) حدود یک‌ساعتی به نیرو‌ها استراحت داد تا هوا کاملاً تاریک شود. سپس کل نیرو‌ها را به خط کردیم و در دو ستون کنار پنج گردان دیگر تیپ ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) راهی شدیم. حد عمل نیرو‌های گردان ما تقریباً وسط محور عملیاتی تیپ ۲۷ روی جاده اهواز- خرمشهر قرار گرفته بود.

این مرحله اول عملیات بود. اگر ما پنج گردان، در دسترسی به هدف تعیین شده برایمان خوب عمل می‌کردیم، بلافاصله مرحله بعدی آغاز می‌شد.

در دل تاریکی شب به سمت جاده اهواز-خرمشهر از روی گرا‌هایی که در شناسایی‌ها ثبت کرده بودیم، حرکتمان را شروع کردیم. آقایان بابایی و هاشمی نوک ستون بودند. بعد از آنها به ترتیب گروهان یکم، پشت سر آنها، گروهان ما و پس از ما هم گروهان سوم در حال حرکت بودیم.

قبل از اینکه به جاده اهواز - خرمشهر برسیم، در حد عمل گردان ما، یک خاکریز که طول آن حدود دویست متر و ارتفاع آن تقریباً دو متر بود، قرار داشت.

ما، قبل از اینکه به دژ روی جاده بزنیم، باید با نیرو‌های دشمن که پشت این خاکریز بودند، درگیر می‌شدیم. اگر ما، زودتر از دیگر نیرو‌ها که قرار بود مستقیم به جاده بزنند، با دشمن درگیر می‌شدیم، دیگر چهار گردان راست و چپ ما، نمی‌توانستند از اصل غافلگیری استفاده کنند و قبل از درگیرشدن، لو می‌رفتند. به همین خاطر، حدود یک صدمتری این خاکریز، آقای بابایی، دستور ایست داد. بعد از آن فرمان داد تا همه نیروها، روی زمین بنشینند. نیرو‌های گروهان یکم را با خود به جلو برد. آنقدر که تا پای خاکریز رسیدند. آنها را همانجا روی زمین نشاند. تا آن لحظه تمام بی‌سیم‌های گردان خاموش بود. فرمان اکید به همه نیرو‌های گردان داده بود که به‌هیچ‌وجه صدایی از احدی در نیاید.

به نیرو‌های گروهان یکم گفت: وقتی صدای درگیری و شلیک نیرو‌های دیگر گردان‌های روی جاده را شنیدید، الله‌اکبر بگویید و به نیرو‌های دشمن که پشت این خاکریز هستند، حمله کنید. بعد از آن به سراغ ما آمد. دستور داد وقتی نیرو‌های گروهان یکم درگیر شدند، همه نیرو‌ها باید بلند شوند و بدو رو به سمت جاده اهواز-خرمشهر ادامه حرکت بدهند. بین این خاکریز و جاده اهواز-خرمشهر هم فاصله‌ای کمتر از یک کیلومتر بود.

چیزی حدود بیست دقیقه آنجا نشسته بودیم که صدای تیراندازی‌های شدیدی آمد. هم‌زمان، نیرو‌های گروهان یکم ما هم با تکبیر‌های بلند به خاکریز حمله کردند. آنقدر این حمله برق‌آسا و قوی بود که وقتی این فاصله یک صد متر را دویدیم و از خاکریز عبور کردیم، در هر طرفمان کشته‌شده‌های دشمن روی زمین ریخته بودند.

پشتک‌زدن از ذوق پیشروی!

ما بدون توجه به آنها، فقط به سمت جاده می‌دویدیم، تا هرچه زودتر این فاصله یک کیلومتر به پایان برسد. نزدیک جاده که شدیم، همه‌جا از آتش گشوده شده نیرو‌های خودی و دشمن روشن بود و باران تیر‌های کالیبر‌ها بر سر ما باریدن گرفت. اما به معجزه الهی، هیچ تیر و ترکشی به نیرو‌های ما نمی‌خورد.

همان موقع به سمت دژ روی جاده ادامه مسیر دادیم. شلیک می‌کردیم و جلو می‌رفتیم. نیرو‌های دشمن همین‌طور، یا روی زمین می‌افتادند و یا فرار می‌کردند. بعد از مقاومت کمی از سوی آنها، بالاخره روی جاده رسیدیم. در آنجا من آنقدر از رسیدن بر روی جاده خوشحال بودم که با تجهیزات کامل و اسلحه به دست، روی جاده دویدم و دو سه تا پشتک زدم.

در حال پاک‌سازی نهایی بودیم که حاج احمد بابایی سراغ بنده آمد و گفت: برادر جعفری، نیرو‌های گروهانت را جمع کن. حدود سه کیلومتر جلوتر از این جاده وقتی به سمت مرز حرکت کنی، یک واحد توپخانه ارتش دشمن قرار دارد. کمی که جلوتر بروی، آتش دهنه آنها را می‌بینی. با نیروهایت برو و تمام توپ‌ها را منفجر کن و سریع به اینجا برگرد. آقای هاشمی با شما می‌آید.

سریع نیرو‌های گروهان دوم را جمع‌وجور کردم و راه افتادیم، تقریباً تمام مسیر را یا با قدم‌های بلند رفتیم و یا بدو رو طی کردیم. آنجا بود که اهمیت تأکید روی آموزش نیرو‌ها را درک کردم. به یاری خدا، طی این بیست و خرده‌ای کیلومتر که نیرو‌های گردان من راه رفته یا دویده بودند، هیچکدام کم نیاوردند.

سرانجام به توپخانه رسیدیم. ابتدا آر. پی. جی زن‌ها به سمت توپ‌ها که کل آنها شش قبضه بود، شلیک کردند. توپ‌ها با مهمات کنارشان یکی پس از دیگری منفجر شدند. اغلب نیرو‌های دشمن هم که کنار توپ‌ها بودند یا کشته شدند و یا فرار می‌کردند.

وقتی که مطمئن شدیم همه توپ‌ها از کارافتاده‌اند، دوباره به سمت عقب و جاده اهواز-خرمشهر بازگشتیم. دشمن روی این جاده، خاکریز خیلی خوبی احداث کرده بود که پای آن هم یک کانال تعبیه شده بود. بهترین جان‌پناه برای ما، همان خاکریز بود. روی این خاکریز و کنار نیرو‌های گردان خودمان، گسترش یافتیم. البته از همان مقر توپخانه، انفجار تمام توپ‌ها را با بیسیم به آقای بابایی، خبر دادیم. نهایتاً روی جاده و پشت خاکریز جاگیر شدیم که وقت اذان صبح شد. نمازمان را خواندیم و کمی استراحت کردیم.

مقاومت در برابر پاتک سنگین دشمن

صبح اولین روز عملیات با روشن‌شدن هوا، پاتک‌های دشمن هم شروع شد. انفجارها، شلیک‌های مستقیم تانک، گلوله‌های خمپاره و اصابت توپ‌ها آنقدر شدید بود که زمین زیر پایمان می‌لرزید و آسمان دوداندود شده بود. لحظه‌ای انفجار‌ها قطع نمی‌شد.

در آن محشر کبری، اگر کسی ترکشی نخورده بود، قطعاً دچار موج گرفتگی می‌شد. یعنی نمی‌شد روی خاکریز جاده اهواز -خرمشهر باشی و مجروح یا شهید نشده باشی. یکی دو تا ترکش و چند موج گرفتگی، حداقل چیزی بود که روی جاده، در آن روز سخت، نصیب نیرو‌های خودی می‌شد.

با هزار مکافات سرم را از روی خاکریز بالا بردم و دشت مقابل و نیرو‌های دشمن را نگاه کردم. از آنچه که دیدم، سرگیجه گرفتم. دریایی از تانک‌های تی ۷۲ که پشت تمام آنها کماندو‌ها آماده حمله بودند. همه اینها با آتش بار‌های منحنی زن دشمن هم پوشش داده می‌شدند. در این طرف خط، جوانان و نوجوانان بسیجی تنها با اسلحه کلاشنیکف و چند قبضه آر. پی. جی با موشک‌های محدود باید با این سیل تسلیحات و تجهیزات و نفرات می‌جنگیدند.

واقعاً نبرد نابرابری بود. از شانس ما، یگان همجوارمان که باید سمت راست ما، روی جاده اهواز- خرمشهر می‌آمد و با تیپ ما دست می‌داد، به هر علتی نتوانسته بود، بیاید. همین عدم حضور یگان همجوار، باعث خالی ماندن جناح راست تیپ ما شده بود و لشکر ۳ زرهی دشمن با انبوهی از تانک‌های تی ۷۲ خود از همان منطقه خالی مانده جلو آمده بود.

نیرو‌های دشمن علاوه بر فشار از رو‌به‌رو، از سمت راست هم، تیپ ما را روی جاده می‌کوبیدند؛ یعنی از رو‌به‌رو و سمت راست، گردان ما زیر انبوهی از آتش قرار داشت. آنقدر عرصه بر ما تنگ شده بود که من و دیگر فرمانده گروهان‌ها، مدام نزد احمد بابایی می‌رفتیم و می‌گفتیم: اینجا دیگر جای‌ماندن نیست! باید عقب‌تر برویم؛ عقب! دستور عقب نشینی بده برادر! احمد بابایی هم می‌گفت: اگر ما عقب برویم، دشمن با خیال راحت از همین‌جا، روی جاده و به‌طرف خرمشهر حرکت می‌کند و کل نیرو‌های تیپ ۲۷ را قلع‌وقمع می‌کند.

حاج احمد متوسلیان گفت: پیروزی توی این عملیات به استقامت و ایستادگی ما روی این جاده، بستگی داره! حالا چطور اینجا رو ول کنیم و برویم عقب؟

حرف‌های احمد بابایی، منطقی، دلی، شجاعانه و از روی ایمان بود. اما میدان و آنچه در صحنه در حال وقوع بود، نمی‌گذاشت تا من و امثال بنده، متوجه اهمیت سخنان او بشویم. ولی هر طور بود، ماندیم و مقاومت کردیم، آن هم چه مقاومتی.

از گردان ما که حدود ۵۰۰ نفر نیرو داشت، چیزی حدود دو گروهان نیرو، شهید یا مفقود، یا اسیر و یا سخت مجروح شده بودند و از دور عملیات خارج شدند. خود احمد بابایی را که نگاه می‌کردی، دلت برایش کباب می‌شد. تمام سروصورت و بدنش، غرق در خون و از شدت انفجار سیاه شده بود. از گوش‌هایش خون بیرون می‌ریخت و چشم‌هایش دو کاسه خون شده بود. یک کلاه لبه‌دار سرش بود و از شدت گردوخاک، محاسنش سفید شده بود.

در طول چند روزی که روی جاده مقاومت کردیم، او همین‌طور مردانه کنار بچه‌ها بود و روحیه می‌داد. نهایتاً بعد از یکی دو روز دفع پاتک‌های شدید دشمن، هنگامی که روحیه‌ها پایین آمده بود، حاج احمد متوسلیان، خودش به خط مقدم آمد و حدود سه چهاردقیقه‌ای برای بچه‌ها صحبت کرد.

حضور او در خط مقدم و سخنانش، آبی شد بر آتش روحیه‌های باخته نیروها. عزم جزم شد و با تمام توان مشغول دفع پاتک‌ها شدیم. اما دیگر نیرویی برایمان باقی نمانده بود. تقریباً تعداد نفرات یک گروهان در حد منها تقلیل‌یافته بود. این شد که آقای بابایی از برادر علی‌اکبر حاجی‌پور، فرمانده گردان عمار یاسر، تقاضای نیروی کمکی کرد. او هم پذیرفت و یک گروهان نیرو در اختیار آقای بابایی قرار داد.

نهایتاً با کمک آن بچه‌ها و در شرایطی که از راست و رو‌به‌رو می‌خوردیم، موفق به دفع پاتک‌ها طی آن چند روز شدیم. آخرسر، نیرو‌های گردان عمار جایگزین ما شدند و گردان مالک‌اشتر برای بازسازی به عقب آمد.

آزادسازی خرمشهر

عقب آمدیم و برای مرحله بعدی عملیات بیت‌المقدس سازماندهی شدیم که فکر می‌کنم مرحله سوم یا چهارم به‌طرف پل نو خرمشهر رفتیم و آن مرحله منجر به آزادسازی خرمشهر شد. یعنی گردان مالک در مرحله اول وارد عملیات شد، بعد برای بازسازی و تجدید سازمان عقب آمد و برای مرحله سوم، مجدداً وارد عمل شد که این مرحله به آزادسازی بخش دیگری از منطقه منتهی شد و شهر خرمشهر در آستانه آزادسازی قرار گرفت.

ما مأمور بودیم که اگر دشمن از جبهه خرمشهر عقب‌نشینی کند یا از این‌طرف (شلمچه) نیرو برای کمک بیاورد، با آنها مقابله کنیم؛ یعنی دو طرف جاده را گرفته بودیم که دشمن تردد و رفت‌وآمد نداشته باشد.

در آن زمان، دیگر عراق خیلی نیرو وارد عمل نکرد و بیشترشان عقب نشینی می‌کردند. شبی که عقب نشینی می‌کردند، به سمت ما آمدند. ما به بچه‌ها گفته بودیم تیراندازی نکنید که وقتی نزدیک می‌شوند، یا آنها را بزنیم یا اسیر بگیریم؛ یعنی این دو کار را انجام دادیم. صبر می‌کردیم به ما که نزدیک می‌شدند، ایست می‌دادیم، اگر توجه نمی‌کردند، ما هم مجبور می‌شدیم آنها را بزنیم. حالا یا با ایفا (خودروی سنگین نظامی برای حمل بار یا نفرات) یا با نفر بر، از پل نو به سمت عراق می‌رفتند. تعدادی فرار کردند، اما چند تا را زدیم.

نزدیک ظهر روز بعد گفتند «خرمشهر آزادشد!» بعد کم‌کم اوضاع بهتر شد و یکی دو روز دیگر ماندیم و بعد، با ماشین به سمت خرمشهر آزاد شده رفتیم و در شهر دور زدیم. حسابی خوشحال بودیم! بعد هم دوباره به عقبه برگشتیم.

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین