روایت حضور بر مزار شهید مفقودالاثر «ماکان» در میناب

دلنوشته‌ی پیش‌رو، روایت حضور پدر و مادر یک دانش‌آموز لامردی بر مزار «ماکان نصیری» شهید نوجوانِ مفقودالاثر روستای اسلام‌آباد میناب است؛ روایتی جان‌سوز از دلتنگی، اشک، و پیوند عاطفی خانواده‌های چشم‌به‌راه با یادگاران جاوید جنگ رمضان.
کد خبر: ۸۳۲۰۷۲
تاریخ انتشار: ۱۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۵۳ - 05May 2026

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از فارس، «محمود صابری‌زاده» خبرنگار دفاع‌پرس در شهرستان لامرد با حضور در شهرستان میناب و دیدار با خانواده‌های معظم شهدای دانش آموزان مدرسه شجره طیبه این شهر دلنوشته‌ای از حضور خود در این شهر را بیان می‌کند.

صابری زاده

در این دلنوشته آمده است: هوای گرم میناب، عصر غریبانه‌ای را روایت می‌کرد؛ جایی میان آفتاب سوخته جنوب و نسیمی که از دل نخلستان‌ها می‌وزید، پدر و مادر «ایلیا» دانش‌آموز دبستانی آموزشگاه سماء از لامرد، بر مزار «شهید ماکان» در روستای اسلام آباد میناب نشسته بودند؛ مزار نوجوانی که هنوز لقب «مفقودالاثر» را با خود یدک می‌کشد و نامش، با دلتنگی و انتظار، گره خورده است.

آری، ماکان نصیری، همان دانش‌آموز مدرسه «شجره طیبه» میناب است؛ کودکی که در روز نخست جنگ رمضان تاکنون، هیچ خبری از او بازنگشت.

تنها نشانیِ بازمانده از او، پیراهنی خون‌آلود است، و چند برگ از کتاب و دفتر مدرسه‌اش؛ دفتر‌هایی که میان خط‌های لرزان و ساده‌اش، رؤیای فردای روشن و زندگی کودکانه موج می‌زد.

پدر و مادر ایلیا، از لامرد خود را به میناب رسانده‌اند؛ به مزار ماکان. اینجا، جایی است که خاک، راز‌های نگفته‌ی بسیاری را در خود پنهان کرده؛ جایی که هر سنگ مزار، روایت یک زندگی ناتمام و یک کودکی ناتمام‌تر است.

وقتی پدر ایلیا، پیراهن خون‌آلود ماکان را لمس می‌کنید و چشمش به کتاب و دفتر او می‌افتد، بغضی سنگین گلو را می‌فشارد؛ بغضی که تنها در قاب اشک، مجال رهایی می‌یابد.

آری اشک‌های پدر و مادر ایلیا، اشک‌های معمولی نبود.

این اشک‌ها، امتداد رنج همه پدران و مادرانی بود که فرزندانشان با دهان روزه در جنگ رمضان بر سر سفره آسمان نشانده‌اند؛ اشک‌هایی که از عمق دل برمی‌خاست و در سکوت آرامستان میناب، صدایی بلندتر از هر فریادی داشت.

مادر ایلیا با در دست داشتن تمثال مبارک ایلیا بر مزار ماکان نشسته است؛ انگار کنار فرزند خود. انگشتانش آرام روی اسم ماکان می‌لغزد، گویی گچِ روی سنگ، امتداد مو‌های فرزند است که نوازشش می‌کند.

در چشمان او، سؤالی همیشگی موج می‌زند: کاش می‌شد یک‌بار دیگر، فرزندانی را که با لباس مدرسه رفتند و با لباس شهادت بازنگشتند، در آغوش گرفت.

صحنه، آنقدر جان‌سوز است که هر انسانی را به لرزه می‌اندازد.

کتاب‌هایی که هرگز بسته نشدند.

دفتر‌هایی که درس‌های ناتمام را در خود جا گذاشتند، و پیراهنی که به جای بوی مدرسه، بوی خون و خاک گرفته است.

در این دیدار پر از اشک و آتش، خانواده ایلیا از لامرد، دست در دست خانواده‌های شهدای «اسلام‌آباد» بر زخم مشترک داغ فرزند نشسته‌اند؛ زخمی که هرگز کهنه نمی‌شود. در میان هق‌هق‌های آرام و نجوا‌های زیرلبی، دل‌ها به هم گره می‌خورد.

دلِ یک مادرِ چشم‌به‌راه.

دلِ پدری که قامتش زیر بار غم خم شده؛ و دل مردمی که هنوز فرزندان شهیدشان را، نه در قاب عکس که در تپش قلب خود، زنده می‌دانند.

نشستن بر مزار ماکان و نگاه به پیراهن خون‌آلود او.

ورق‌زدن کتاب‌ها و دفترهایش.

تصور نیمکت خالی‌اش در کلاس درس.

کافی است تا بغض، گلوی هر انسان آزاده‌ای را بفشارد.

این اشک‌ها، تنها برای یک نوجوان مفقودالاثر نیست.

این اشک‌ها، گریه بر مظلومیت همه کودکانی است که در اوج معصومیت، مردانه ایستادند.

برای آینده‌ای که ناتمام ماند.

برای لبخندی که نیمه‌کاره بر لبانشان خشک شد، و برای دفتری که هیچ‌گاه فرصت نداشت درس آخر را بنویسد.

در پایان این حضور سنگین و پر بغض.

پدر و مادر ایلیا، در کنار خانواده شهدا

با قلبی آکنده از درد، اما با دلی سرشار از افتخار، نجوا می‌کنند:

سلام ما را به ماکان برسانید… به همه شهیدان گمنام و مفقودالاثر…

بگویید هنوز در کوچه پس کوچه‌های این سرزمین، صدای قدم‌هایشان را می‌شنویم.

حضور چند ساعته در جوار شهدای عزیز؛ ماکان نصیری، سلما ذاکری، اسما ذاکری، خدیجه درویشی، مسیحا سالاری و ناوسالار یکم شهید عباس سالاری در مهدیه مسجد اسلام‌آباد میناب تجدید پیمان با آرمان‌های خون شهیدان بود و ما قدردان خون پاک این عزیزان هستیم.

در پایان باید گفت؛ این روایت، تنها یک خبر نیست؛ روایتِ زخم بازِ دلی است که هنوز، بر مزار ماکان‌ها و ایلیاها، می‌تپد.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین