خانواده هزار رنگ پهلوی، آفت سرمایه ملی

خانواده پهلوی از همان روزی که با حمایت و دخالت انگلیس روی کار آمدند، به طرز شگفت‌‌آوری چنگ به ثروت ملی زدند و آنهایی که با این خانواده خائن وصلت می‌کردند تبدیل به دهانی سیری ناپذیر بر باری بلعیدن این ثروت می‌شدند.
کد خبر: ۸۳۲۰۸۲
تاریخ انتشار: ۱۶ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۶ - 06May 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دست‌نشانده‌ای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همه‌جانبه آنها برخوردار بود؛ به همین دلیل با سلسله‌های پیش از خود تفاوت‌های اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک می‌کند؛ چرا که این انقلاب نجات‌بخش نه‌فقط با یک رژیم دست‌نشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راه‌های شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتاب‌هایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمده‌اند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

رژیم پهلوی

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخش‌هایی از آن را در ادامه می‌خوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمی‌دارد که می‌تواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.

خانواده محمدرضا

كاخ تاج‌الملوک مادر محمدرضا در طول سلطنت او یکی از کانون‌های قدرت در دربار بود. در دوران ثریا تاج‌الملوک دسته‌بندی شدیدی علیه او به راه انداخت، در حالی که در دوران فرح بهترین روابط میان مادر محمدرضا و فرح برقرار بود. علت آن بود که فرح با زیرکی، هر روز به او تلفن می‌کرد و یا شخصاً می‌آمد و احوال پرسی می‌نمود. این روابط به حدی پیش رفته بود که تاج‌الملوک فرح را از دخترهایش بیشتر دوست داشت.

در دوران محمدرضا در کاخ تاج‌الملوک دیگر از مشهدی‌ها خانواده ناظر خبری نبود و به جای آنها علم یکی دو نفر از عوامل شیرازی خود را وارد کرده بود که همه کاره کاخ شده و برای علم و رابطین خارجی او خبر می‌بردند. ماجرا این بود که با وساطت عَلَم، تاج‌الملوک بی‌سروصدا با فردی به نام صاحبدیوانی (فامیل قوام شیرازی که خویشاوند زن علم دختر قوام شیرازی بود ازدواج کرد و خواهر او به نام احترام‌الملوک همه کاره کاخ مادر محمدرضا شد.

احترام شیرازی زن ذوالقدر بود که مدتی نماینده شیراز در مجلس شد. احترام به علت حسادت به تدریج زیر پای برادرش را روفت و تا انقلاب همه کاره کاخ تاج‌الملوک بود. او هر کس را می‌خواست راه می‌داد و هر کس را می‌خواست رد می‌کرد. احترام در رابطه با من جرئت نمی‌کرد دخالتی کند و ظاهراً خود رادوست من نشان می‌داد. بنابراین کاخ مادر محمدرضا زیر نفوذ کامل علم قرار داشت. از جمله افرادی که به آنجا رفت و آمد داشتند دو برادر به نام فتوحی بودند که هر دو دکتر بودند و هر شب با همسران‌شان به کاخ می‌آمدند.

خاله محمدرضا هم می‌آمد، خاله محمدرضا همسر محسن حجازی (دکتر طب) بود که تمام عمر در آلمان و زنش در ایران بسر می‌برد. محسن حجازی به علت خویشاوندی با محمدرضا سناتور شد و فرد بی‌ارزشی بود. شمس هیچ‌گاه دوستان خود را عوض نمی‌کرد چند زن مشهدی که از اول بودند تا انقلاب در کاخ او ماندند و او بیشتر با این افراد رفت و آمد داشت. مادر سرلشکر پاکروان و زن سهیلی (نخست وزیر سابق) نیز اکثراً نزد او بودند.

شمس سعی می‎کرد که با همه دسته‌جات و باندهای دربار خوب باشد. او در سیاست دخالت نمی‌کرد و سرگرم زندگی‌اش بود. شمس و شوهرش (پهلید) و فرزندانش همه مسیحی شده بودند. محمدرضا هر چند از این کار خوشش نیامد و آن را نقطه ضعفی برای سلطنت و خانواده خود تلقی کرد، مع‌هذا عکس‌العملی نشان نداد، ولی اصرار داشت که مسئله مخفی بماند یکی از دوستان شمس مهین خدیوی بود که شوهرش (خدیوی) معاون وزارت کشاورزی نیز شد. من متوجه سوء استفاده او شدم و پرونده‌ای تشکیل دادم و از کار برکنار گردید، ولی مهین کماکان دوست شمس باقی ماند.

مهین زن معمولی و بی‌اطلاعی بود و از سیاست سر درنمی‌آورد. شمس نیز مانند سایر خواهران و برادران محمدرضا رئیس ده‌ها سازمان خیریه و غیره بود که مراکز سوء استفاده بودند. از جمله ریاست عالیه «شیر و خورشید سرخ» با شمس بود که توسط حسین خطیبی اداره می‌شد و او سوءاستفاده‌های کلان کرد. معاون خطیبی دکتر عباس نفیسی بود که فرد بی‌ارزشی است.

شمس خواهرزاده‎های ملکه عصمت زن رضا و مادر عبدالرضا و فاطمه و غیره را نیز در پناه خود داشت و دختری را که از کودکی بزرگ کرده بود به یکی از آنها داد. خواهرزاده‌های عصمت سه برادر بودند که مبشر نام داشتند؛ یکی ایرج مبشر آجودان کشوری محمدرضا بود و هوش متوسطی داشت دومی علی مبشر کارمند وزارت دارایی و سپس وزارت راه و زمانی رئیس فدراسیون فوتبال بود و با دختر خوانده شمس ازدواج کرد. سومی نیز کارمند ساواک بود امیر احمد مبشر خانه این سه برادر در زعفرانیه در کنار هم قرار داشت.

زن دومی که نزد شمس بزرگ شد دختری به نام مهستی بود که او را از پرورشگاه برداشت پدر دختر يک سروان بود که فوت کرده بود و خانواده دختر که از عهده هزینه معمولی او برنیامدند او را تحویل پرورشگاه دادند. او به علت زیبایی و هوش فوق‌العاده در دربار جلوه کرد و ندیمه شمس شد و در میهمانی‌های رسمی همیشه دعوت می‌شد و جزء خانم‌های شیک و زیبای میهمانی محسوب می‌گردید. من در آن موقع در قلمستان خانه داشتم و مهستی نیز به اتفاق خانواده‌اش در همین محله سکونت داشت و خانه او ۲۰۰ قدم با خانه من فاصله داشت.

لذا من شب‌های جمعه او را از دربار به خانه‌اش می‌رساندم او هیچ وقت مرا به خانه‌اش دعوت نکرد. من احساس می‌کردم که علت این است که زندگی خوبی ندارند و اهمیت نمی‌دادم. علت علاقه من به مهستی در آن زمان شباهت زندگی ما دو نفر به هم بود و لذا در برخوردهایم سعی می‌کردم که عقده‌ای در او ایجاد نشود. آن چه من درباره وضع خود در دربار احساس می‌کردم او نیز همین احساس را داشت و لذا مراقب بودم که شوهر خوبی بکند. زمانی که چنین فردی پیدا شد در اطراف او تحقیقات کامل نمودم و آنها ازدواج کردند. بیش از ۳۰ سال از ازدواج آنها می‌گذرد و تا آنجا که اطلاع داشتم، زوج خوشبختی بودند.

پس از تاج‌الملوک و شمس مهم‌ترین فرد خانواده محمدرضا البته بجز اشرف که حساب جداگانه داشت عبدالرضا بود. او چون از طرف مادر قاجار بود همیشه خاندان قاجار طرفدار او بودند و در سال‌های پس از شهریور ۱۳۲۰ حتی این تصور وجود داشت که اگر محمدرضا کنار برود او را جانشین نمایند. در روزهای برکناری رضاشاه انگلیسی‌ها نیز چنین احتمالی را مدنظر داشتند. عبدالرضا فارغ‌التحصیل دانشگاه هاروارد در رشته علوم سیاسی بود و در بین خانواده پهلوی شاخص بود و احترام زیادی به من می‌گذارد. مع‌هذا، او زرنگ‌تر از آن بود که محمدرضا بتواند از او ایرادی بگیرد و یا نسبت به وی حساس و بدگمان شود. به عکس محمدرضا مسئولیت‌های زیادی به او واگذار کرد.

و اما علیرضا و مرگ او همان طور که گفتم در روزهای شهریور ۱۳۲۰ انگلیسی‌ها با علیرضا تماس داشتند و ا و او را برای جانشینی احتمالی محمدرضا در نظر گرفته بودند و با وی ملاقات‌های متعدد داشتند. محمدرضا از این تماس‌ها اطلاع داشت؛ هم خوشش نمی‌آمد و هم نمی‌توانست اعتراض کند و لذا سکوت کرد بعدها علیرضا در يک سانحه هوایی از بین رفت و این شایعه به سرعت سرزبان‌ها افتاد که کار محمدرضا است.

این مسئله در دربار نیز شایع شد و اعضاء خانواده محمدرضا را مقصر می‌دانستند و محمدرضا سکوت می‌کرد. واقعیت امر چه بود؟ نمی‌دانم و اطلاعی از نقش محمدرضا در این حادثه ندارم ولی باید توضیح دهم که سانحه هوایی را به آسانی و با دستکاری ساده بخصوص در شمع‌ها و کاربوراتور و باک بنزین هواپیما می‌توان ترتیب داد.

مورد دیگری را که به خاطرم است نیز شرح می‌دهم زمانی محمدرضا به بازدید سد کوهرنگ اصفهان رفته بود همراهان او از جمله من قبلا خود را با اتومبیل به محل رسانده بودند. در آنجا من فرمانده هوایی اصفهان را دیدم که افسری به نام سرگرد هوایی موسوی بود. او در دانشکده افسری با من همکلاس بود و به توده‌ای بودن شهرت داشت. ناراحت شدم که چگونه او توانسته با این سابقه چنین شغلی داشته باشد.

در مراجعت محمدرضا با فرمانده لشکر اصفهان در هواپیما قرار گرفتند و به طرف اصفهان حرکت کردند. من و سایر همراهان با اتومبیل و به سرعت به طرف اصفهان حرکت کردیم در میانه راه در دامنه کوه و نزديک جاده ناگهان هواپیمای واژگون شده محمدرضا را بر روی زمین دیدیم. وقتی خواستیم به محل حادثه برویم، يک دهاتی گفت که دو سرنشین هواپیما سالم بودند و با يک اتومبیل کرایه به طرف اصفهان حرکت کردند. ما سریعاً به اصفهان رفتیم و هر دو را کاملاً سالم دیدیم.

محمدرضا گفت که ۵-۶ دقیقه پس از پرواز بنزین به موتور نرسید و موتور از کار افتاد و او با کم کردن ارتفاع توانست خود را به محل مسطحی رسانده و فرود آید. مکانیسین هواپیما گفت که نقص از کاربوراتور بوده و مقداری اجسام نرم از آن خارج کرد. برای من مسلم شد که کار کار همان موسوی توده‌ای است ولی چون دلیل نداشتم طرحش را مصلحت ندانستم. پس از ورود به تهران در تماس با ضد اطلاعات ارتش ترتیب انتقال او را به قسمت‌های اداری دادم. 

درباره سایر فرزندان رضاشاه حتی اگر يک كلمه نوشته شود اضافی است؛ چون موجوداتی بی‌اثر و بی‌فایده و اهل عیش و نوش و سوءاستفاده بودند و عرضه‌ای نداشتند که دسته‌بندی کنند ولی در کنار آنها عده‌ای بودند که از وجودشان سود می‌بردند. مثلا، غلامرضا با جهانبانی‌ها وصلت کرده و دختر سرلشکر منصور جهانبانی برادر سپهبد امان‌الله جهانبانی را گرفته بود. پدرزن غلامرضا مدتی رئیس پلیس راه آهن بود و سپس سناتور شد. دارودسته جهانبانی نیز در دربار و کشور نفوذ داشتند و مادرزن غلامرضا این اواخر نماینده شیراز در مجلس شد. یکی از مراکز نفوذ جهانبانی‌ها شیر از بود و شهناز پس از جدایی از اردشیر زاهدی با یکی از جهانبانی‌ها، خسرو، ازدواج کرد و نفوذ آنها در دربار افزایش یافت. به هر حال، خودغلامرضا فرد بی‌بو و خاصیتی بود.

از افراد مؤثری که در یک دوره در خانواده محمدرضا نفوذ داشتند محمد خاتمی، شوهر فاطمه بود که ارتشبد و فرمانده نیروی هوایی شد و در ارتش نفوذ و اقتدار فراوان یافت. پس از این که خلبان محمدرضا در یک سانحه هوایی از بین رفت، گیلانشاه خاتمی را که سرگرد بود به جای او به محمدرضا معرفی کرد. این فرد بسیار زود خود را به محمدرضا نزدیک کرد بویژه این که ورزشکار نیز بود و با محمدرضا وجه اشتراک داشت. خاتمی در وقایع ۲۵ مرداد و فرار محمدرضا خلبان او بود وی بدین ترتیب به دربار راه یافت و با فاطمه که از شوهر قبلی‌اش جدا شده بود ازدواج کرد.

شوهر قبلی فاطمه يک آمریکایی به نام وینسنت هیلر بود و فاطمه از او دو پسر به نام‌های کیوان و داریوش داشت. فاطمه از خاتمی نیز صاحب يک پسر شد. بدین ترتیب، خاتمی عضو مؤثر خانواده پهلوی گردید. او پس از چندی با درجه سرهنگی فرمانده نیروی هوایی شد و گیلانشاه را کنار گذارد و با سرعت به درجه ارتشبدی رسید. مسلماً وابستگی او به محمدرضا در این ارتقاء نقش اصلی داشت ولی به هر حال قانون نیروی هوایی نیز چنین بود كه يک فرمانده که خلبان هم باشد می‌توانست در سن کم مثلا ۴۰ سالگی به درجه سپهبدی و ارتشبدی برسد. خاتمی در مدت کمی توانست در ارتش موقعیت کم‌نظیری پیدا کند و در عین حال مورد توجه جدی آمریکایی‌ها قرار گیرد. او حدود ۱۵ سال فرمانده نیروی هوایی بود و بالاخره در يک سانحه هوایی کشته شد.

انتهای پیام/ 161

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین