مهران مهریه فاو نشد
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، شهر مهران که در عملیات والفجر ۳ آزاد شده بود، پس از عملیات والفجر ۸، در اردیبهشت ۱۳۶۵ مورد تعرض ارتش عراق قرار گرفت و اشغال شد.

دو ماه بعد، عملیات کربلای ۱ را سپاه پاسداران طراحی و در ۹ تیرماه ۱۳۶۵ در پنج مرحله اجرا کرد. در این عملیات تمامی منطقه از جمله شهر مهران، پاسگاه دراجی و قله ۲۲۳ از سلسله ارتفاعات قلاویزان آزاد شد.
این پیروزی گستردهتر از پیش بینی قبل از عملیات بود. سرعت پیروزی در این نبرد، تاثیر اقدامات قبلی عراق در دوره دفاع متحرک را خنثی کرد، به نحوی که از آن پس تحرک دیگری از ارتش این کشور (تا روزهای پایانی جنگ) مشاهده نشد و ارتش عراق دوباره در لاک دفاعی فرو رفت.
روایت سردار غلامرضا جعفری؛ فرمانده لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع) در دوران دفاع مقدس
مهران یکی از مناطقی بود که دشمن با دفاع متحرک آن را اشغال کرد. قبل از این، در مناطق دیگر از جمله فکه تحرکاتی داشت. در حالی که ذهن ما درگیر فکه بود و آن مناطق را برای مقابله با دشمن بررسی میکردیم، از قرارگاه گفتند، فرمانده قرارگاه نجف با شما کار دارد.
چون من از محل استقرار در قرارگاه دور بودم، آقای فتوحی (جانشین لشکر) به قرارگاه نجف، نزد آقای مصطفی ایزدی یا (نورعلی) شوشتری رفتند و ماموریت بازپس گیری مهران را گرفتند.
وقتی ماموریت ابلاغ شد، ما نیروی آماده زیادی برای حمله در اختیار نداشتیم و با توجه به تحرکی که دشمن انجام داده بود، نگران جاده آسفالت ایلام به سمت دهلران بودیم. بنا شد که با هرچه نیرو در اختیار داریم، از ادامه پیشروی نیروهای دشمن جلوگیری کنیم.
تعداد کمی نیرو (فقط یکی دو گروهان از گردان حضرت رسول) در پادگان اندیمشک داشتیم؛ چون برخی در منطقه جزیره بودند؛ بنابراین دو گروهان باقی مانده از این دو گردان را آماده کردیم که به منطقه برود که ظرف چند ساعت آماده حرکت شد.
آقای علی خاکباز، جانشین وقت این گردان، در یک منطقه دیگری در احتیاط منطقه جزیره بود و یک گروهان آن در اهواز بود که به اندیمشک آمدند و به طرف منطقه عملیاتی کربلای ۱ حرکت کردند. این گردان وقتی رفت، با یک خط منسجم و منظم و یک خاکریز و یا یک مکان مشخص مواجه نشد، یعنی معلوم نبود که دشمن کجاست! حتی برای قرارگاه ناشناخته بود که دقیقا دشمن تا کجا پیشروی کرده است؛ لذا وقتی این گردان حرکت کرد و از دهلران به سمت مهران آمدند تا یک خط پدافندی تشکیل دهند، حرکتشان یک حرکت شناسایی با رزم بود و نقطه به نقطه با دشمن درگیر بودند. بچههای اطلاعات هم برای اینکه دشمن را شناسایی و پیدا کنند، جلوتر از گردان قرار گرفتند.
هم اطلاعات کار میکرد و هم بچههای گردان، حرکت شناسایی با رزم را انجام میدادند و تا نزدیک جاده مهران به دهلران خطی تشکیل دادند و سه چهار مکان عوض کردند تا به خط پدافند رسیدند.
عملیات بیل و کلنگ
اول گفتند جلوی پیشروی دشمن را بگیریم؛ لذا این گردان در طول این یک هفته، با استقرار در جاده دهلران، با دشمن درگیر شدند و بچهها به شوخی اسم این عملیات را عملیات بیل و کلنگ گذاشته بودند! یعنی دائم سنگر میکندند و مرتب جابه جا میشدند و باز دوباره ایجاد سنگرهای جدید شروع میشد؛ البته تیراندازی هم میکردند، ولی بیش از اینکه تیراندازی کنند، با زمین میجنگیدند! چون دشمن یک وضعیت پراکندهای در منطقه داشت.
عملیات فاو تمام شده و نیروهای بسیجی هم از یگانها ترخیص شده بودند. این برای دشمن عجیب بود و باورش نمیشد که ما در این مقطع که نیرو نداریم و با این خطهای سنگین عملیاتی (جزایر مجنون و فاو) بتوانیم خودمان را بلافاصله برای حمله آماده کنیم!
برای آزادسازی مهران، برآورد هفتاد هشتاد گردان بود، اما حدود ۳۰ گردان آماده بود. جمهوری اسلامی خودش را جمع کرد و با توکل به خدا، عملیات با نیمی از برآورد نیروی انسانی مورد نیاز انجام شد.
راهکار گره گشا در عملیات کربلای ۱
وقتی خط و حدها واگذار شد و ماموریت لشکر ما، منتهی الیه سمت چپ منطقه و قریب به ۱۰ محور شناسایی در منطقه در نظر گرفته شد، نیروهای اطلاعات در این ۱۰ محور تقسیم شدند و شناساییهای زیادی کردند؛ البته فرصت کمی هم داشتیم و دشمن میخواست مهران را در هر شرایطی حفظ کند. موضوع «مهران، مهریه فاو» را مطرح کرد و مصمم شده بود تا اینجا را داشته باشد؛ لذا در این فرصت کم، با کارهای مهندسی بسیار، موانع، سیم خاردار، مین و خاکریز زیادی در منطقه ایجاد کرد. این موانع مصنوعی و عوارض طبیعی منطقه، مشکلات زیادی برای نیروهای شناسایی ما ایجاد کرده بود و علاوه براین، هوشیاری در خط و کمینهای جلوی این موانع، کار ما را دشوارتر میکرد.
تا روزهای آخر ما خیلی نا امید یودیم. در آن روزهای آخر، چند روز مانده به شروع عملیات، کاری که اطلاعات کرد و مجاهدت تاریخی که آقای محمود پاک نژاد (جانشین وقت واحد اطلاعات لشکر ۱۷) و یکی دو نفر از دوستانشان کردند، از پشت دشمن منطقه را شناسایی کردند.
وقتی که محمود برایم گفت که پشت دشمن را شناسایی کردم و حتی رفتم داخل سنگرشان آب خوردم و آنها را دیدم، باورم نمیشد! گفتم احتمالا شما رفتید خط خودمان را شناسایی کردید! سنگرهای خودی رفتید! سوگند خورد که این کار را انجام داده و از سنگر دشمن آب هم خورده است.
گردانها دیر وقت حرکت کردند، نمازشب در راه بودند. نماز صبح را خواندند و خوابیدند و تا نزدیکیهای ظهر در شیار و معبری که در دید و تیر دشمن نبود، خواب بودند. این خوابیدن حسنی داشت که باعث میشد که نیروها کمتر سرو صدا و احساس تشنگی کنند.
بالاخره نزدیکیهای ظهر بلند شدند و آب را استفاده کردند که نزدیکهای غروب، بدون آب، تشنگی بیشتر از هر چیزی اذیتشان کرد. نقل میکنند که بعضیها سنگ و ریگ در دهانشان گذاشته بودند و میمکیدند تا رفع عطش کنند. اگر کسی آبی ته قمقمه یا کلمن خود داشت، به دیگری میداد. غروب هم که کم کم هوا تاریک و خنک شد، وقتی از شیار بالا رفتند و به دشمن حمله کردند، یکی از کارهایشان این بود که علاوه بر انهدام دشمن، سراغ تانکرهای آب در مقرها و سنگرهای دشمن رفتند تا تشنگی شان را برطرف کنند.
در موضوعات امنیتی و مخابراتی و ارتباطات هم خیلی تلاش شد که عملیات لو نرود و دشمن دچار هوشیاری نشود. برای همین تا شروع حمله، نمیشد ارتباطات بیسیمی برقرار کرد؛ لذا با تدبیری که برادران مخابرات داشتند، چند حلقه قرقره سیم جنگی با تلفن قورباغهای درست کردند، از همان مقر تاکتیکی تا شیار محل استقرار نیروهای گردان، چیزی حدود شش هفت کیلومتر، این سیمها را روی زمین انداختند که احتمالا یک جاهایی هم خاک روی آن ریختند و با سیستم «باسیم» ارتباط برقرار کردند تا بتوانیم تا غروب ارتباط تلفنی داشته باشیم. این روش به حفظ شرایط منطقه خیلی کمک میکرد. از طرفی هم ارتباط تلفنی برای دشمن کمتر قابل شنود بود و نیروهای عملیاتی را راحت کنترل میکردیم.
از غروب، بچههای اطلاعات، آن مسیری را که باید گردان از شیار بالا میرفت، یک مقدار جاپاهای حرکت بچهها را با سرنیزه در آوردند و حالت پلهای درست کردند که بچهها راحتتر بتوانند بالا بروند.
بچهها نماز مغرب و عشا را خواندند، اگر چیزی داشتند خوردند و شروع به بالا رفتن کردند. در واقع، چون بالای ارتفاع هم فضایی بود که شبهای قبل بچههای اطلاعات شناسایی کرده بودند و میدانستند آنجا چند سنگر متروکه است، تدبیر بچههایی که در شیار بودند، این بود که بالا بروند و در آنجا مسلط باشند، تا وقتی که رمز عملیات گفته میشود، دیگر نخواهند از شیار بالا بروند و (درواقع) برای دشمن غافلگیری ایجاد کنند؛ لذا حرکتمان ۳۰ تا ۴۵ دقیقه زودتر آغاز شد و بچهها به سمت بالای قله رفتند.
نیروها پشت دشمن مستقر شدند تا خودشان را به دشمن نزدیک کنند. هنوز حدود ۳۰ تا ۴۵ دقیقه به شروع عملیات مانده بود که پای یکی از بچهها روی مین منور رفت و با روشن شدن منطقه، نظر دشمن به محل استقرار بچهها معطوف شد. نیروهای مستقر در خط دشمن وقتی متوجه شدند ما به دنبال آنها هستیم، دستپاچه شدند و شروع به تیراندازی کردند. عقبهها را خبر کردند و منورها و تیربارهای تقریبا زیادی در منطقه به کار گرفتند.
بچهها مجبور شدند با دشمن درگیر شوند، اما دشمن این درگیری را در خطوط دیگرش جدی نگرفت؛ مثلا احتمال داده بود که یک نیروی گشتی-رزمی ما در این خط نفوذ کرده و اکثر یگانهای خودی هم تحرکی برای درگیری جدی در خط گزارش نکردند.
بعضی از یگانها به آخر خط پاک سازی معبر رسیده و بعضیها تازه شروع کرده بودند. وضعیتهای مختلفی در لشکرهای ۲۵ کربلا یا ۴۱ ثارالله و ۱۰ سید الشهدا (ع) که عمدتا بحث خط شکنی داشتند، پیش آمد و آن زمانی که بنا بود رمز گفته شود، بیش از ۹۰ درصد یگانها پای کار بودند. این ۸۰ تا ۹۰ درصدی که آمده بودند، با اعلام رمز عملیات، به نفوذ و پاکسازی خطوط شروع کردند.
لشکر ۲۵ کربلا که سمت راست ما بود، مشکل خاصی نداشت و به موقع حمله کرد. لشکر ۴۱ ثارالله (ع) هم یک مقدار دیرتر معابرش را باز کرد و نفوذ و پاک سازی خط اول و حرکت در عمق شروع شد. تاوقتی اینها رسیدند، بچههای ما تقریبا خط را گرفته و پاک سازی کرده بودند و حتی گفتند که در منطقه لشکر ۲۵ کربلا هم وارد عمل شدیم و به آنها هم در پاک سازی منطقه شان کمک کردیم. یکی دو ساعت بعد هم گردان علی بن ابی طالب (ع) ما که پشت گردان خط شکنی از لشکر ۲۵ کربلا بود، وارد عمل شد و پس از پاک سازی منطقه وسیع، با گردش به چپ اعلام کرد که در محدوده لشکر خودمان است. به یکی دو مقر دشمن برخوردند و آنها را هم پاک سازی کردند.
فکر کنم ساعت ۳ یا ۴ صبح، با یک جیپ رفتیم. آنجا یک تیربار هم مانع بود. تیربار دشمن جامانده بود ولی بعدا مشخص شد که بچهها آنجا را پاک سازی کردهاند. پس همان شب شروع عملیات جلو رفتیم و تا هنگام مجروحیت، در خط بودم. پایم مجروح شده بود. تا مدتی بعد هم که به مکه رفتیم، پایم در گچ بود و عصا داشتم.
منبع: نیازی، یحیی، تاریخ شفاهی دفاع مقدس؛ روایت: غلامرضا جعفری، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس و مجاهدتهای سپاه، تهران ۱۴۰۴، صص ۴۰۵، ۴۰۶، ۴۰۷، ۴۰۸، ۴۰۹، ۴۱۱، ۴۱۲، ۴۱۳، ۴۱۴
انتهای پیام/ 119
