روز‌های زندگی رهبر شهید/۲۱

من به پسری مانند تو افتخار می‌کنم

وقتی از زندان آزاد شدم احساس خاصی داشتم بیم داشتم که والدینم شاید بگویند چرا در مسائلی دخالت کردی که به زندان بیفتی وقتی به خانه رسیدم مادرم گفت: «من به پسری مانند تو افتخار می‌کنم که چنین کاری را در راه خدا انجام می‌دهد.» 
کد خبر: ۸۳۵۰۳۰
تاریخ انتشار: ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۴:۵۵ - 19May 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنه‌ای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سال‌های پربار و پربرکت روز‌های پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهم‌ترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانه‌زیستن ایشان است که می‌تواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.

رهبر

متن زیر که قسمت بیست‌ویکم آن را در ادامه می‌خوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است. 

زندان پادگان 

روز پانزدهم محرم مرا تحت‌الحفظ به همراه سه مامور پلیس به مشهد فرستادند. فاصله بیرجند تا مشهد ۵۴۰ کیلومتر است اتومبیل جیپ نظامی که ما را می‌برد این فاصله را با سرعت زیاد و بدون توقف طی کرد فقط جلوی یک قهوه‌خانه سر راه برای خوردن غذا توقف کوتاهی کرد در مسیر از چند شهر از جمله قائن و گناباد و تربت حیدری هم عبور کردیم. ماموران پلیس محافظ حالت ترس و هراس داشتند وقتی به مشهد رسیدیم مرا به یکی از مراکز پلیس تحویل دادند که شب سختی را در آنجا گذراندم. 

گشتی‌های پلیس با اسب خیابان‌ها و کوچه‌ها را می‌گشتند در شب حیات پاسگاه پر از پلیس‌های کشیک شد که برای استراحت در آنجا خوابیدند، چون برای من جای خواب پیدا نشد لذا مرا به اتاقی تنگ و کوچک بردند. صبح هم مرا به ساختمان ساواک تحویل دادند و از آنجا به زندان اردوگاه مشهد فرستادند. در آن زندان تعدادی زندانی حضور داشتند که بیشترشان یا جوانانی بودند که در تظاهرات شرکت داشته یا بیانیه پخش کرده بودند و یا از سخنران‌ها و طلاب حوزه و دانشجویان دانشگاه بودند. 

از بین آنها شخصیت‌هایی را به یاد دارم که بعد‌ها وارد عرصه مبارزه سیاسی و جنبشی شدند از جمله پرویز پویان که در اواخر دهه ۴۰ از رهبران جنبش مسلحانه چپ شد و در یک عملی مسلحانه به قتل رسید و نیز آقای فاکر که هم اکنون عضو مجلس شورای اسلامی است. وقتی در زندان وارد اتاقی شدم، با سلول‌هایی که بعد‌ها در آنها حبس شدم شباهتی نداشت در نخستین ساعات احساس غربت و تنهایی کردم، نمی‌دانستم زندانیان در اتاق‌های مجاور چه کسانی هستند و یا چند نفرند، با آنکه این افراد در مجاورت من بودند، اما احساس می‌کردم که من کاملا از آنها دورم.
اندکی بعد صدایی از اتاق مجاور شنیدم که بیت شعری می‌خواند هم صدا نوعی آهنگ داشت و هم شعر معنای خاصی داشت که به دل آرامش می‌داد و برای مقابله با این وضع به انسان عزم و اراده می‌بخشید. بیت از مثنوی مولوی بود؟

عار ناید شیر را از سلسله
نیست ما را از قضای حق گله 

صاحب صدا را شناختم یکی از خطبای مشهور مشهد بود. فهمیدم او هم به زندان افتاده است. شناختن همسایه زندانی‌ام و شنیدن شعری که خواند در من احساس آرامش به وجود آورد و تنهایی و غربت را از دلم دور ساخت. این ساختمان جز زندان اردوگاه نظامی که نظامیان در آن زندانی می‌شوند نبود، بلکه حتی در اصل زندان هم نبود در واقع انباری بود که به دنبال اوضاع انفجارآمیز کشور آن را به زندان تبدیل کرده بودند.

اوضاع آشفته آن روز‌ها رژیم را واداشته بود تا زندان‌ها و بازداشتگاه‌های فوری فراهم سازد. از همین رو اتاق‌ها به هیچ وجه قابل سکونت نبود. اتاقی که مرا ابتدا در آن نگه داشتند خیلی نمناک بود که روی زمین اتاق آب جمع شده بود لذا چند ساعت بعد مرا به اتاقی دیگر منتقل کردند. هر روز صبح برای بیگاری بیرون می‌آمدیم. از جمله این بیگاری‌ها کندن علف‌های هرزه حیات اردوگاه بود. حیات پر از گیاهان طبیعی و خودرو بود. 

ما را وادار می‌کردند مسیر‌ها و گذرگاه‌های داخل اردوگاه را صاف و هموار کنیم. من پس از پیروزی انقلاب از همین اردوگاه دیدن کردم و در سخنرانی که آنجا داشتم به نظامیان گفتم من در صاف کردن و هموار کردن بیشتر مسیر‌های این اردوگاه شرکت داشته‌ام. 

آشیخ ریشت را تراشیدند

در آنجا بیش از یک هفته ماندم. در این مدت صورتم را تراشیدند و این نخستین‌باری بود که صورتم تراشیده می‌شد، در مورد تراشیدن صورت شنیده بودم که در اردوگاه‌ها صورت را خشک خشک و بدون آب و صابون می‌تراشند که کاری زشت و دردآور است؛ لذا در راه بیرجند به مشهد خود را برای استقبال از این لحظه وحشتناک و آزردن پوست صورت آماده می‌ساختم. زمان تراشیدن صورت فرا رسید سلمانی آمد و من با نگرانی و تشویش به او نگاه می‌کردم. کیفش را باز کرد و یک ماشین اصلاح از آن بیرون آورد با دیدن ماشین اصلاح من نفس راحتی کشیدم و معلوم شد جریان متفاوت از آن چیزی است که تصور بعد از آن اجازه خواستم که به دستشویی بروم و سپس وضو بگیرم. 

اجازه دادند با دو نظامی بروم در مسیر یک افسر جوان که به گستاخی و وقاحت معروف بود مرا دید و از دور به تمسخر صدا زد: «آشیخ ریشتو تراشیدند؟» و من فوراً پاسخ دادم بله سال‌ها بود که چانه خود را ندیده بودم و حالا الحمدلله می‌بینم.  بدین ترتیب اجازه ندادم خوشنود و دل خوش شود. 

پسرم به تو افتخار می‌کنم 

سه روز پس از بازداشت یکی از افسران زندان آمد و گفت فردا آزاد می‌شوی. از این خبر تعجب کردم و به خود گفتم شاید یکی از دوستان نزد فردی که با رژیم مرتبط است برای آزادی من وساطت کرده است. در حالی که به این موضوع فکر می‌کردم به قرآن کریم تفعل زدم و این آیه کریمه آمد «فلا یستطیعون توصیه ولا الی اهلهم یرجعون» روز بعد و روز‌های بعد فرا رسید ولی من آزاد نشدم. 

ایام این زندان گرچه به درازا نکشید، اما فوق‌العاده وحشتناک بود. زیرا این نخستین تجربه من بود وانگهی این ایام با روز‌هایی همزمانی داشت که کشور در یک گیروداری عظیم و کشمکش خونینی به سر می‌برد. نهضت اسلامی و مبلغان مسلمان را از هر سو خطراتی احاطه کرده بود. رژیم بی‌رحمانه می‌تاخت و می‌کوبید خداوند خواست که پس از سختی و تنگی گشایشی فراهم آید ایام زندان هشت نه روزی به درازا کشید و پس از آن من و سایر بازداشتی‌های آنجا آزاد شدند. 

روز آزادی را فراموش نمی‌کنم در عصرگاهی یکی از آخرین روز‌های ماه خرداد که بلندترین روز‌های سال است یکی از افسران زندان آمد و خبر آزادی را به ما داد هر یک از ما وسایل اندک خود را جمع کردیم و در اتاق هایمان به انتظار نشستیم بعد ما را در راهرویی که بین اتاق‌ها امتداد یافته بود جمع کردند و سپس در زندان را گشودند و گفتند بروید. به همین صورت و بدون ثبت اسامی یا پر کردن فرم‌هایی که هنگام آزادی از زندان معمول است با همدیگر خداحافظی کردیم من به سوی خیابان رفتم و آن مسیر را با گام‌هایی تند به سوی منزلمان که خیلی از پادگان دور نبود طی کردم. 

در حالی که عازم خانه بودم احساس خاصی بر من مستولی شده بود که آمیزه‌ای بود از شوق و بیم و شرم. شرمگین بودم از اینکه محاسنم را تراشیده بودند و بیم هم از این داشتم که والدینم شاید بگویند چرا در مسائلی دخالت کردی که به زندان بیفتی وقتی به خانه رسیدم خانواده به گرم‌ترین وجهی از من استقبال کردند. از دیدن من خوشحالی کردند وقتی برای صرف چای نشستم نخستین حرفی که مادرم به من زد این بود: «من به پسری مانند تو افتخار می‌کنم که چنین کاری را در راه خدا انجام می‌دهد.» 

نفسی به راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم این سخن مادرم در فعالیت‌هایی که من در این راه داشتم تاثیر بسزایی داشت.

منبع: خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای از زندان‌ها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ 

انتهای پیام/ 161

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین