روز‌های زندگی رهبر شهید/۲۷

خوزستانی‌ها پیوند مکتبی خود را با نظام اسلامی اثبات کردند

خوزستانی‌ها در جریان جنگ تحمیلی پیوند مکتبی خود را با دین و نظام اسلامی به اثبات رسانده‌اند، آنها قهرمانانه مقاومت کردند کاروان در کاروان شهید دادند و رنج و مصیبت آوارگی از شهر‌های بمباران شده را صبورانه و به خاطر رضای خداوند به جان خریدند. 
کد خبر: ۸۳۵۹۹۱
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۴:۲۰ - 25May 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنه‌ای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سال‌های پربار و پربرکت روز‌های پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهم‌ترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانه‌زیستن ایشان است که می‌تواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.

امام خاممنه ای
متن زیر که قسمت بیست‌وهفتم آن را در ادامه می‌خوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است. 

استوار زمانی 

همراه من یک قرآن تسبیح دفترچه تلفن و دفتر سفینه غزل بود به اضافه کتاب تذکره‌المتقین که حاوی مجموعه رسائل و اذکار عده‌ای از علما و فقهای بزرگ است و همگی پیرامون عرفان شرعی است. این کتاب را آقا سید کمال شیرازی در کرمان به من داده بود و در زاهدان انیس من بود همچنین چهار تومان و دو قران هم در جیب داشتم. چون در زاهدان که بودم همه پول من پنج تومان بود که با هشت قران آن وقتی در ساواک زاهدان بودم نان و تخم مرغ خریده بودم. 

مرا به سلولی بردند این سلول مربعی دو متر در دو متر بود. نیمی از آن کمی بلندتر بود که به عنوان سکویی برای نشستن و خوابیدن در نظر گرفته بودند روی آن هم تشکی پر شده از کاه قرار داشت دو پتو به من دادند. من برای نخستین بار در چنین اتاقک کوچکی بازداشت می‌شدم مدتی متحیر نشستم دور و برم را نگاه کردم دیدم در سقف روزنه کوچکی هست که نگهبان برای مراقبت از زندانی جلوی آن رفت و آمد می‌کند و به آن سر می‌زند.

همچنین در بالای در روزنه کوچکی دیدم که پوششی روی آن کشیده بودند در گوشه دیگر چراغی کم نوری سوسو می‌زد که بیش از ۱۵ وات روشنایی نداشت. دقایقی پس از آنکه مرا سلول انداختند در سلول باز شد و یک نظامی وارد شد، بعداً فهمیدم که نامش استوار زمانی است پنج مامور دیگر هم با همین درجه به طور نوبتی نگهبانی زندان را انجام می‌دادند. دو تن از آنها از زندانبان‌های خیلی معروف بودند. یکی همین استوار زمانی بود و دیگری رئیس این گروه یعنی استوار ساقی بود.

استوار زمانی وارد شد و گفت با خودت چه داری گفتم می‌توانی بگردی او شروع کرد به بازرسی و گشتن قرآن را بیرون آورد به آن نگاهی انداخت و گفت این قرآن است اشکال ندارد. می‌توانی آن را نگه داری ظاهرا وقتی مبلغ پول ناچیز را در جیب من دید متأثر شد و دلش سوخت. بعد راجع به کتاب تذکره‌المتقین پرسید و گفت این کتاب دعاست؟ 

می‌خواست از من پاسخ مثبت بشنود تا کتاب را هم پیش من بگذارد. اما به او گفتم این کتابی در زمینه عرفان است، سخنم را قطع کرد و گفت بله کتاب اشکالی ندارد. می‌تواند پیش شما بماند. 

این برخورد به روشنی نشان می‌داد که این مرد قصد کمک به من را دارد او به جز دفترچه تلفن که در جیبم بود چیز دیگری از من نگرفت. رفت و من تنها ماندم. 

زندانیان عرب نزد ساواک

به قرآن پناه بردم و با صدای بلند به قرآن خواندن پرداختم. در تلاوت من نشانی از لهجه فارسی نیست و این شبهه را القا می‌کند که یک عرب در حال تلاوت است. همان طور که مشغول تلاوت بودم دیدم فردی پوشش سوراخ کوچک در را پس زده و به من می‌نگرد. رفت و یکی دیگر آمد و باز همین طور یکی دیگر. من گمان می‌کردم این افرادی که جلوی سوراخ در می‌آیند و می‌روند از نگهبانان هستند، اما زمانی فهمیدم نگهبان نیستند.

یکی از آنها با لهجه عربی مخصوص خوزستانی‌ها با من حرف زد متوجه نشدم چه می‌گوید و پاسخش را هم ندادم. یکی دیگر آمد و به عربی پرسید تو اهوازی هستی؟ گفتم نه من مشهدی هستم آنها رفتند و دیگر هم برنگشتند. بعدا فهمیدم آنها از تشکیلاتی بودند که جبهه آزادی‌بخش عرب نامیده می‌شد ابتدا جمال عبدالناصر از آن جبهه حمایت می‌کرد، بعد بعثی‌های عراق آن را زیر چتر حمایت خود گرفتند و از آن برای رویارویی با انقلاب اسلامی استفاده کردند. 

در افتادن اینها با انقلابی که رژیم ضد عربی و ضد اسلامی شاه را برانداخته بود شگفت‌آور است. البته باید توجه داشت که عرب‌های خوزستان متدین و دوستدار خاندان پیامبرند (ص) من این تدین را در خوزستانی‌هایی که پیش از انقلاب با آنها آشنا شدم دیدم و پس از انقلاب نیز تدین آنها را بیشتر لمس کردم. به ویژه پس از شروع جنگ تحمیلی که خوزستانی‌ها زن و مرد برای دفاع از میهن اسلامی در برابر تجاوز رژیم بعثی قهرمانان ایستادگی کردند و بعثی‌ها را که به همکاری مردم خوزستان امید داشتند ناامید کردند. خوزستانی‌ها در جریان جنگ تحمیلی پیوند مکت بی خود را با دین و نظام اسلامی به اثبات رسانده‌اند، آنها قهرمانانه مقاومت کردند کاروان در کاروان شهید دادند و رنج و مصیبت آوارگی از شهر‌های بمباران شده را صبورانه و به خاطر رضای خداوند به جان خریدند،

به همین جهت آن گروه قومی‌گرای لائیک وابسته به بعثی‌ها از همان آغاز انقلاب اسلامی به سرعت از توده‌های مردم خوزستان جدا و منزوی شدند و دیگر وجود قابل توجهی ندارند. چند روز پس از بازداشتم برای خروج از سلول و آمدن در راه نسبت به من سخت‌گیری نکردند لذا با این افراد آشنا شدم و آنها با من بسیار مأنوس شدند. من هم با آنها انس گرفتم همه آنها، چون ایرانی بودند فارسی می‌دانستند، اما من به خاطر علاقه ویژه‌ای که به زبان عربی دارم با آنها به این زبان صحبت می‌کردم در میان آنها مردی علاقه‌مند به ادبیات بود با شعر آشنایی داشت و اشعار بسیاری حفظ بود که من ابیات بسیاری از اشعاری را که از او شنیدم به خاطر سپردم. همچنین برادران عرب در زندان گونه‌ای شعر عامیانه را که ابوذیه می‌نامیدند می‌خواندند در میانشان جوانی روشنفکر و باسواد با لقب آل ناصرالکعبی بود. 

سید باقر نظاری همچنین مرد متعبدی بود. به خاطر دارم او هر روز زیارت عاشورا را با صدای بلند می‌خواند بر اهل بیت صلوات می‌فرستاد و دشمنانش را لعن می‌کرد. بعد همچنان در حال قرائت از کار خود در راهرو قدم می‌زد و راه می‌رفت. در سلول مجاور من یکی از اینها به نام شیخ حنش بود. کلمه شیخ جایگاه او را در میان قبیله‌اش مشخص می‌کرد.

همسایه سمت دیگر من هم جوانی از این گروه بود که بین ۲۰ تا ۳۰ سال داشت نامش شیخ عیسی و خوش قیافه و موقر بود فهمیدم که او تنها پسر مادرش است و در قبیله‌اش برای خود جایگاهی دارد یکی دیگر از آنها شیخ دهراب الکعبی بود او هم شیخ قبیله‌اش بود و مورد احترام دیگر افراد به خاطر دارم که برادران خوزستانی در ساعات گردش در هوای آزاد گاهی به شوخی با هم زد و خورد می‌کردند و یکی از آنها به دهراب پناه می‌برد دیگر کسی به او نزدیک نمی‌شد. 

یکی دیگر از آنها نیز عبدالزهرا بهشتی بود که در سلول روبروی سلول من جای داشت من از این زندان خاطراتی با برادران خوزستانی دارم که برخی را ذکر می‌کنم. من با آل ناصر الکعبی جلسات خصوصی داشتم. دیدم این مرد از بقیه متمایز است و همه او را احترام می‌کنند وقتی از برابر اعضای تشکیلات می‌گذشت به احترام او برمی‌خاستند در شوخی‌ها و بگو بخند‌ها و بازی‌ها و سرگرمی‌های دوستانش شرکت نمی‌کرد بلکه با آرامش و وقار و نه با تکبر و برخورد تحقیرآمیز از آنها کنار می‌کشید و جدا می‌ماند. 

جلسات من با او مکالمه زبان عربی انگلیسی و ترکی آغاز شد در بین همچنان که گفتم درس‌هایی در زمینه قواعد زبان عربی هم بود. بعد بحث ما به مشکلات اسلام در عصر حاضر و سلطه طاغوت‌ها کشیده شد سپس دامنه آن بحث‌ها گسترده‌تر شد و موضوع ارتباطات تشکیلاتی را با او مطرح کردم. او از این مطلب استقبال کرد و آن را به فال نیک گرفت البته رابطه ما تا حد طرح این موضوع پیشرفت نکرده بود و ورود به این امر از طرف او و من برخلاف احتیاط بود. پس از آزادی از زندان در روزنامه‌ها خبر اعدام او و دهراب الکعبی و شیخ عیسی را خواندم که تاثیر بسیار غم‌انگیزی بر من گذاشت. آل ناصر الکعبی لبریز از شخصیت و جوانمردی بود. 

از جمله حرف‌های او که در خاطرم مانده این عبارت است که خطاب به من می‌گفت: سیدنا زن باید کاملا زن باشد. یعنی از هر جهت دارای ویژگی‌های زنانه باشد. این عبارت با توجه به معنایی که به خودی خود داشت و از زبان مردی با عقل و تبحر بیرون می‌آمد در من تاثیر گذاشت. همسایه‌ام شیخ حنش نیز میان قبیله‌اش محترم بود. او با وقار و متوسط‌القامه و ۶۰ ساله بود. از جمله حرف‌هایش این را به یاد دارم که می‌گفت من سه زن دارم اخیراً یک زن چهارم هم گرفتم که هنوز با او همخانه نشده‌ام تصمیم دارم اگر تا عید فطر آزاد نشوم او را طلاق دهم تا معلقه نماند. 

البته او پیش از عید فطر آزاد شد ضمناً یک روز از او معنای حنش را پرسیدم ولی پاسخی نداد. سید باقر نظاری از من خواست که دیگر این سوال را از او نپرسم. با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت، چون حنش معنای خوبی نداره بیشتر تعجب کردم و علت نامگذاری را پرسیدم گفت مردم منطقه اعتقاد دارند که اگر پسر را با بدترین نام‌ها نامگذاری کنند زنده می‌ماند و از حوادث روزگار جان سالم به در می‌برد. این اعتقاد عجیبی است، اما عجیب‌ترین که برادران حنش همگی مردند و تنها او زنده مانده است.

منبع: خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای از زندان‌ها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ

انتهای پیام /161

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین