روز‌های زندگی رهبر شهید/۲۸

جهاد تبیین در دل زندان‌های رژیم پهلوی

رهبر شهید انقلاب اسلامی در خصوص سال‌های زندانی شدن در رژیم پهلوی می‌فرمایند: من در زندان برای برادران خوزستانی درباره ویژگی‌های حاکم اسلامی سخن می‌گفتم. آنها از این سخنان خشنود می‌شدند. زیرا این سخنان متناسب با آرمان‌های آنها و امید‌ها و رنج‌هایشان بود.
کد خبر: ۸۳۵۹۹۲
تاریخ انتشار: ۰۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۴:۲۰ - 26May 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، هبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنه‌ای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سال‌های پربار و پربرکت روز‌های پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهم‌ترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانه‌زیستن ایشان است که می‌تواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.

جهاد تبیین در دل زندان‌های رژیم پلوی


متن زیر که قسمت بیست‌وهشتم آن را در ادامه می‌خوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است. 

مجالس رمضانی در زندان

شب‌ها شب‌های ماه رمضان بود برادران خوزستانی پس از افطار در راهروی زندان جمع می‌شدند پتو می‌انداختند چای درست می‌کردند و قلیان می‌کشیدند. من از داخل، سلول‌ها را نگاه می‌کردم بعدا که به من هم اجازه بیرون آمدن در راهرو را دادند در برنامه‌های آنها شرکت می‌کردم. قرار شد هر شب برای آنها صحبت کنم بعد هم سید کاظم یکی از آنان که صدای خوبی داشت به مداحی و مرثیه خوانی بپردازد و طبق معمول به ذکر مصیبت امام حسین علیه‌السلام برسد. صحبت‌های من به صورت غیر صریح متضمن محکوم‌سازی رژیم حاکم بود. درباره زندگی امیرالمومنین علی علیه‌السلام و عدالت آن حضرت و نیز ویژگی‌های حاکم اسلامی سخن می‌گفتم.

آنها از این سخنان خشنود و خوشحال می‌شدند تعجبی هم نداشت، زیرا این سخنان متناسب با آرمان‌های آنها و امید‌ها و رنج‌هایشان بود. هر شب یکی از افراد جلسه مسئولیت پرداخت هزینه آن را داشت البته به جز من که کاملا بی‌پول بودم. بیشتر خرج هم بابت خرید چای و شکر بود یک ارمنی به نام آوانسیان هم در زندان با ما بود بعداً مطلع شدیم که او از رهبران حزب توده است. او در بین زندانیان از رفاه خاصی برخوردار بود امکاناتی در اختیار داشت که در اختیار دیگران نبود. این ارمنی یک بار به یکی از جلسات رمضانی ما نزدیک شد و به صحبت من گوش داد و بسیار خوشحال شد.

چند شب بعد نزد ما آمد و گفت به من اجازه می‌دهید که مسئولیت خرج جلسه بعدی با من باش. گفتیم با کمال میل. جالب اینجا بود که او نظر ما را درباره نجاست و طهارت می‌دانست و متوجه بود که اگر به چیزی دست‌تر بزند از نظر ما آن چیز نجس می‌شود. البته این نظر رایج و غالب علما در مورد اهل کتاب است در اینجا به عنوان جمله معترضه یادآور می‌شوم که من به طهارت اهل کتاب معتقدم بر این اساس او برای ما چای و شکر آورد ولی آنها را نزد خودمان گذاشت تا برادران مسلمان زندانی خودشان آن را آماده کنند.

ما در سلول‌ها بدید و بازدید هم می‌رفتیم برادران عرب خیلی پیش من می‌آمدند. من هم نزد آنها می‌رفتم. اتفاقاً یک شب به دیدن آوانسیان رفتم و او از چیز‌هایی که دستش به آنها نخورده بود به من تعارف کرد. من خیلی به نظافت سلول اهمیت می‌دادم، اما دیگران مراعات نمی‌کردند عادت داشتند خاکستر سیگار و ته سیگار را روی زمین بریزد. من از پاکت‌های سیگار جا سیگاری درست کرده بودم و هر وقت می‌دیدم یکی از آنها سیگار می‌کشد جاسیگاری را زیر دستش می‌گذاشتم. ولی او با تعجب مرا نگاه می‌کرد و دستش را به طرف دیگر می‌برد تا خاکستر سیگار در جا سیگاری نریزد. 
زندانی ساده لوح
مدت یک ماه و نیم در این زندان بودم که طی آن حوادث خنده‌آور و گریه‌آوری برایم رخ در یکی از نخستین شب‌های زندان که من در سلول به سر می‌بردم و به من اجازه بیرون آمدن از آن داده نشده بود. صدا‌های افراد جدیدی شنیدم که به لهجه تهرانی حرف می‌زدند. فهمیدم که اینها مهمان‌های تازه واردند به حرف‌هایشان گوش کردم و نتیجه گرفتم که چند ساعت پیش دستگیر شدند. یکی از آنها پنجره سلول مرا باز کرد و مرا دید نامم را پرسید گفتم بعد گفتم من یک طلبه مشهدی هستم آنها هم خودشان را به من معرفی کردند و علت بازداشتشان را برایم گفتند. فهمیدم که آنها گروهی از کسبه و تجار جوان بازار هستند که ماه رمضان پای منبر یکی از سخنران‌های انقلابی مسجد جامع بازار بودند و در خلال یکی از سخنرانی‌ها احساسات آنها بالا گرفته و شعار‌هایی دادند پلیس هم به آنها حمله‌ور شده دستگیرشان کرده و به زندان آورده است.

از دیدن آنها خیلی خوشحال شدم، زیرا من هنوز با خوزستانی‌ها انس نگرفته بودم چند ساعت بعد هم صدا‌هایی شنیدم که حاکی از آزادی آنها بود احساس کردم که با رفتن آنها چیزی از دست داده‌ام. هنگام مغرب نماز خواندم و برای تعقیب آن نشستم در این بین دیدم یکی از همان‌ها پنجره سلولم را باز کرد و گفت آقا سید من برگشتم. درباره بقیه از او پرسیدم گفت آزاد شدند. فهمیدم این فرد را از دیگر رفقایش مستثنا کردند او را در زندان نگه داشتند و مدت مدیدی در زندان ماند. بعداً که در سلولم را باز کردم و به من اجازه داده شد که وقت بخواهم از سلول بیرون بیایم این شخص می‌آمد و با من افطار می‌کرد.

در طی معاشرتم با او دریافتم که خیلی صاف و ساده است. ولی برخلاف او هم‌زندان‌هایش جوانان کاسب و تاجر بازاری بودند که در نهضت انقلاب اسلامی ایران فعالیت داشتند. غالباً با هوش و زرنگ بودند. این شخص از روی سادگی و خوش‌باوری از درجه‌داران مامور نگهبانی داخل زندان درخواست می‌کرد تا او را آزاد کند با اینکه کاملا روشن است که این ماموران قدرت و اختیار این کار را ندارند. اما او آنقدر با اصرار از آنها درخواست می‌کرد که مامور بیچاره راهی نمی‌دید جز اینکه به او قول دهد فلان روز آزاد می‌شود. آن وقت رفیق ما از این بابت خوشحال می‌شد گویا از شادی پر در آورده بعد پیش من می‌آمد و مرا از که به او داده شده با خبر می‌کرد و به من می‌گفت برای هرگونه خدمتی در بیرون زندان آماده‌ام.

سرانجام من آزاد شدم و او در زندان ماند. شنیدم در دادگاه به یک سال زندان یا اندکی کمتر محکوم شده بود جرم او هم واقعا عجیب و خنده‌آور بود در دفتر یادداشت او یک بیت شعر عامیانه پیدا کرده بودند که هم معنای سست و سخیفی داشت هم از جهت لغوی و عرضی سبک و بی‌ارزش بود و هم غلط‌های دستوری داشت. این بیت طعن و تعریضی به رضاخان بود 

جمله گویید از برنا و پیر 
لعنت‌الله رضا شاه کبیر 

با این گناه بسیار موهوم بیچاره ساده لوح به زندان محکوم شده بود. این مسئله نشان می‌دهد که قاضی و دادگاه تا چه حد سخیف بودند. 

منبع: خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای از زندان‌ها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ

انتهای پیام/161

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین