نترس؛ خرمشهر را خدا آزاد کرد!
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، آنچه در ادامه میخوانید، قسمتی از کتاب منتشر نشده «رُبان؛ ناگفتههای جنگ خلیج فارس» به قلم زهرا شکراللهی، نویسنده و پژوهشگر ادبیات پایداری در یادبوم آزادی خرمشهر است که در اختیار خبرگزاری دفاع مقدس قرار گرفته است.

خرمشهر سرزمین تپههای کوچک، خاکریزها و نخلستانهای سوخته شده بود. فرمانده ارتش، علی صیاد شیرازی، فرمانده سپاه، محسن رضایی و غلامعلی رشید تصمیم گرفته بودند در چند مرحله و گامبهگام به طرف خرمشهر پیشروی کنند. عملیات بیتالمقدس در شب دهم اردیبهشت سال ۶۱ با رمز «علی بن ابیطالب» آغاز شد. ابراهیم که در یکی از گردانهای نیروی سپاه بود، لباس رزم پوشید و بند پوتینهایش را محکم بست. نیروها غرب کارون را پلگذاری کرده و از آن گذشتند و قسمتی از جاده اهواز-خرمشهر را به تصرف درآوردند.
نیمهشب اول خرداد سال 1361، فرمانده گردان، شاسی بیسیم را در دست گرفته بود و به محض شنیدن رمز، معطل نکرد و نیروهایش را به راه انداخت. گردان حمزه تا حاشیه اروند پیش رفتند؛ در حالی که متر به متر نخلستانهای منتهی به خرمشهر را سنگر کرده بودند. ابراهیم نخلهای سوخته را قدمبهقدم میشمرد: ۵۷۸... ناگهان صدای مهیب انفجاری کاسه سر ابراهیم را لبالب کرد، اما اینجا جای مقاومت و پیشروی بود. ارتش عراق پاتک سنگینی زده و جهنمی بهراه انداخته بود. فرمانده گردان در حالی که روی زمین چسبیده و سینهخیز میرفت، فریاد میزد: «کُپ نکنید، برو برو دلاور!» ابراهیم چنان به زمین چسبیده بود که انگار تنش با خاک یکی شده است؛ متر به متر کولهپشتی و اسلحهاش را جلو میبرد و ششدانگ حواسش به سمت صدای انفجارها بود. خمپارهای در کنار رزمندهای نشست و او از موج انفجار به هوا پرتاب شد؛ لباسهایش پارهپاره شد و روی زمین فرود آمد. گوش ابراهیم سوت کشید. تا نزدیک صبح، در طول جادهای منتهی به خرمشهر پیشروی کردند. پای چپ ابراهیم از روی جنازه نیمهسوخته یک عراقی رد شد. هوای شب حمله، گرم و شرجی بود.
ابراهیم یک ساعت تمام پشت سنگر دیدهبانی، زل زده بود به جاده. دوربین بایگش روسیاش جلوی چشمانش بود و چشمانش از شوری قطرات عرق میسوخت. ثانیه به ثانیه گزارش میداد. گلوله خمپاره ۶۰ بین سربازان عراق منفجر شد؛ سربازی چند متر به هوا پرتاب شد و جنازه لخت و عورش بین سیمخاردارهای میدان مین فرود آمد. دستور پیشروی ناگهانی رسید. گردان در یک ستون، حمله برقآسایی را شروع کرد که تا طلوع آفتاب ادامه یافت. کلاف دود و انفجار از سقف خانههای خرمشهر، در نزدیکترین مکان به نخلستانها پیدا بود.
ابراهیم از خستگی امانش بریده بود. زمین متر به متر گودال بود؛ جای ترکشهای خمپاره ۶۰ و ۱۲۰. فرمانده دستور توقف داد. ابراهیم توی اولین گودال خالی غلتید، بسته جیرهاش را درآورد و چند بادام و تکه نان خشک را در دهانش ریخت. خستگی و ضعف به چشمانش فشار آورده بود. لابلای صدای انفجار و آتش، دو طرف چشمانش روی هم رفت؛ خواب رهایش نمیکرد. عضلاتش کوفته بود و کف پایش انگار سوزن فرو میداد. هوا گرفته و دمکرده بود و از زمین بخار بلند میشد. صدای پرواز هلیکوپترهای ارتش ایران روی جاده، خواب را از سر همه پراند. چند دقیقه نگذشت که هواپیمای میگ عراقی مورد اصابت گلوله گردان حمزه قرار گرفت و جانی دوباره به لشکرهای فتح و نصر دمیده شد. فریاد «اللهاکبر» گاه و بیگاه از زبان رزمندگان به گوش میرسید. آفتاب روز دوم خرداد سمج و بیمهابا میتابید. پیشانی بلند ابراهیم زیر نور خورشید خوزستان چین خورد و مژههایش سوخت؛ از زمین و زمان آتش میبارید.
شامگاه نزدیک به فتح خرمشهر شد. لایهای از گرد و خاک روی صورت ابراهیم نشسته بود. رزمندهای نبود که تمام تنش از سر تا پا گل نباشد. چند کیلومتر مانده بود تا اولین دیوار شکسته خرمشهر. گردان در گرماگرم جنگ، گرفتار گلوله بیامان دشمن شده بود. عبدو، پسر خرمشهری، پا به پای ابراهیم میدوید. در دل سیاه شب، غرش انفجارها مدام میآمد. بیسیم در حالت سکوت بود، اما برق از چشمان مسئول مخابرات میبارید؛ فهمیده بود که ارتباط یگانهای دشمن با هم قطع شده است. جهنم روز قبل، دامن خود بعثیها را گرفت.
صبح روز سوم خرداد دمید؛ هرچند آفتاب گرم بود، اما جنگ رو به پیشرفت بود. دستهدسته سربازان عراقی در حال فرار بودند. شعله آتش و دود سیاه از گوشه و کنار شهر خرمشهر بلند بود. ابراهیم فهمید مسئله سوختن یک یا دو خانه نیست، بلکه تمام شهر را به آتش کشیده بودند.
خبر به محسن رضایی و صیاد شیرازی رسید که حاج احمد کاظمی وسط میدان خرمشهر ایستاده و با همان ته لهجه نجفآبادی به غلامعلی رشید گفت: «پنج شش هزار نفر اسیر به ما پناهنده شدند.» و رشید در جواب گفته: «مراعات کن برادر احمد.» حاج احمد بعد از خش ممتد بیسیم فریاد زده: «نترس، نترس، خرمشهر را خدا آزاد کرد.»
انتهای پیام / 122
