کسی مثل من نمیتواند نسبت به جامعه بیاعتنا باشد
به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاعپرس، رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنهای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سالهای پربار و پربرکت روزهای پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانهزیستن ایشان است که میتواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.

متن زیر که قسمت سیوسوم آن را در ادامه میخوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیتالله خامنهای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.
تعقیب تا بازداشت
من تصمیم گرفتم به مشهد بروم و آنجا مخفی شوم هیچ کس را از تصمیمم آگاه نکردم. ساکم را بستم در اتوبوس نشستم و راهی مشهد شدم. احتمال میدادم که به محض ورودم به مشهد ساواک مرا دستگیر کند، زیرا من به دلیل ماجرای کتابی که از آن یاد کردم هم تحت تعقیب بودم به همین جهت کمی مانده به مشهد جلوی جاده فرعی منتهی به «اخلمد» پیاده شدم. اخلمد روستای ییلاقی زیبایی در حدود ۱۰ فرسخی مشهد است. من قبلاً بارها برای گذراندن تابستان به آنجا رفته بودم. بهار هنوز پایان نیافته بود و هوا گرم نشده بود برای رسیدن به این روستا تقریبا دو فرسخ راه را از میان درههای کوهستان که خالی از رهگذران بود پیاده پیمودم.
تاریکی زودتر از وقت معمول در این درهها و مناطق گودتر سایه گستر شد. اکنون که آن لحظهها را به یاد میآورم خدا را شکر میکنم که به من در آن هنگام چنان جراتی بخشید، چون در آن راه روستایی همه چیز خوفانگیز بود. من در اوقات تابستان به این روستا میرفتم و برخی از اهالی آن را میشناختم. معمولاً آنجا را شلوغ و پر ازدحام یافته بودم. اما این بار که وارد آن شدم خلوت بود، زیرا هنوز هوای روستا سرد بود و مردم شهر برای گذراندن تابستان راهی آنجا نشده خواستم در روستا با کسی ملاقات نکنم؛ لذا به دکان شخصی رفتم که او را نمیشناختم از او سراغ اتاقی برای اجاره گرفتم به من خوش آمد گفت و مرا به همراه خود به خانهاش برد.
یک یا دو شب در خانه او ماندم ولی تصمیم گرفتم روستا را ترک کنم. زیرا فرد غریب در روستا فوراً شناخته میشود به ویژه که روستا از مسافران تابستانی هم خالی بود؛ بنابراین روستا را به مقصد مشهد ترک کردم. در مشهد یک شب را در منزل پدرم و یک شب را در منزل پدر همسرم گذراندم، چون خانه مستقلی نداشتم رفتوآمدهای من هنگام سحر یا پاسی از شب گذشته بود سه ماه را بر این منوال گذارند. برادرم سید محمد نیز که جز گروه ۱۱ نفره بود در منزل پدرم مخفی شد. در تابستان آن سال یعنی سال ۱۳۴۵ هجری شمسی آقای هاشمی رفسنجانی با خانواده به مشهد آمدند. همچنان که قبلا گفته شد او نیز تحت تعقیب بود به یک منطقه ییلاقی رفتیم.
از حالت مخفی ماندن در مشهد خسته شدم تصمیم گرفتم از این وضع خارج شوم به تهران آمدم وسعت شهر تهران و شلوغی جمعیت و عدم معروفیت من در آنجا این اجازه را میداد که در این شهر به شکل عادی اقامت کنم؛ لذا با آقای هاشمی خانهای اجاره و تا آخر آن سال در آنجا ماندم. سال ۱۳۴۶ فرا رسید با خود گفتم تعقیب اکنون از شدت افتاده پس به مشهد بروم ولی در اماکن عمومی ظاهر نشوم. به مشهد بازگشتم، اما کسی مانند من نمیتواند در حاشیه بماند و به آنچه در جامعه میگذرد بیاعتنا باشد. نزد آقایان میلانی و قمی میرفتم راجع به انحرافات موجود در جامعه با آنها صحبت میکردم از موضوع تقبیح و تخطئه میپرسیدم که سکوت علما چه دلیلی دارد و در جهت موضع گیری قاطعانه در برابر رژیم فاسد آنها را ترغیب میکردم.
ظاهراً این سخنان من موبهمو به ساواک منتقل شده بود. من این را پس از بازداشت فهمیدم لابد در بین اطرافیان این دو شخصیت کسانی بودند که مطالب را منتقل میکردند. در چهاردهم فروردین ۱۳۴۶ حاج شیخ مجتبی قزوینی وفات کرد او از بزرگان کمنظیر بود. مردی شریف عالم مومن عابد زاهد مورد احترام و با هیبت و وقار بود حتی مورد تکریم آقای میلانی نیز قرار داشت. این حادثهای بزرگ بود و من نمیتوانستم در خانه بمانم من از جمله کسانی بودم که به مراسم تشییع اهتمام داشتم.
پس از به خاکسپاری حاج شیخ مجتبی و پراکنده شدن مردم کمی از ظهر گذشته به اتفاق برادرم سید هادی عازم منزل پدرم شدیم. مادرم در آن ایام به حج رفته بود و پدرم تنها بود در میان راه ماموران ساواک ما را محاصره کردند. به من گفتند بیا به مقر ساواک گفتم نمیآیم از پلیس کمک گرفتند و من و برادرم را بردند و در ماشینی انداختند در مقر ساواک برادرم را آزاد کردند و مرا نگه داشتند، چون هدف من بودم.
منبع: خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیتالله سید علی خامنهای از زندانها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ
انتهای پیام/161
