همسر شهید کوچکی: آرزوی شهادت دونفره داشتیم
زهرا رسولخانی، همسر شهید محمدحسین کوچکی، و پدرش علیرضا کوچکی، در گفتوگویی صمیمی از عهد و پیمانی که در نجف بستند، لبخندی که امضای همیشگی او بود و آخرین تماسی میگویند که به سفره افطاری دستنخورده ختم شد.
به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، شهید محمدحسین کوچکی، ۲۰ اسفند ۱۴۰۴ مصادف با بیست و یکم رمضان، در حمله صهیونیستی-آمریکایی به ایست و بازرسی بزرگراه ارتش به شهادت رسید. او متولد روزهای پایانی اردیبهشت سال ۱۳۷۱ بود و در دانشگاه کامپیوتر خوانده بود. «زهرا رسولخانی»، همسر این شهید والامقام و «علیرضا کوچکی» پدرش، از زندگی، اخلاق و آخرین لحظات او میگویند.

عهد و پیمانی که در نجف بستیم
همسر شهید، قصه ازدواجشان را از نجف آغاز میکند: «نیمه بهمن سال ۱۴۰۱ بود که در نجف، یک مراسم عقدکنان گرفتیم و دو سال بعد هم ازدواج کردیم. همسرم شجاعت و شهامت خاصی داشت؛ من از همین رفتارش خوشم آمد.»
بهگفته او، شهید کوچکی حواسش به زندگی مشترک بود و همیشه با دستهگل، بهویژه گل نرگس که به آن علاقه داشت، به خانه میآمد. «دست و دلبازیاش زبانزد بود. به آراستگی و شیکپوشی توجه داشت. برای انتخاب هدیه، وقت میگذاشت و با وسواس، بهترین و مناسبترین هدیه را انتخاب میکرد. خیلی علاقهمند بود برای اطرافیانش هدیهای حتی کوچک تهیه کند.»
لبخندی که در خاطرهها ماند
خندهرویی و خوشخلقی یکی از مهمترین ویژگیهای اخلاقی شهید کوچکی بود. همسرش در این باره میگوید: «همه دوستان و آشنایان و فامیل همسرم او را با لبخند همیشگیاش میشناختند. این لبخند همیشگی امضای رفتارهایش بود. بدون اغراق خوشاخلاقی و شوخطبعی را مهمترین ویژگی همسرم میدانم.»
وی ادامه میدهد: «البته در کنار این خصوصیات بهشدت آدم جدی و مودبی بود و همیشه با متانت رفتار میکرد و میدانست در جمع و موقعیتهای مختلف چطور رفتار کند.»
روحیه مردمداری و مهربانی
محمدحسین روحیه همدلی و مردمدوستی داشت. همسرش از این ویژگی او چنین میگوید: «با همه با ادب و مدارا رفتار میکرد و همواره سعی داشت شرایط دیگران را درک کند. اگر کسی را در تنگنا میدید، بیتفاوت نمیگذشت. حتی اگر رهگذری در کنار خیابان از او طلب کمک میکرد، میایستاد تا ببیند از دستش کاری برمیآید یا نه.»
وی به نگاه همسرش در زندگی مشترک اشاره میکند: «در زندگی مشترک نیز نگاهش آمیخته با محبت و هدایت بود. توصیههایش به من، بیش از هر چیز بر صبوری، آرامش، لبخند و حفظ وقار و حجاب بود.»
سفره افطاری که دستنخورده ماند
بانو رسولخانی از آخرین تماس تلفنی با همسرش و سفره افطاری که دستنخورده باقی ماند، چنین میگوید: «روز چهارشنبه، ۲۱ ماه رمضان، چند ساعت قبل از حمله، تلفنی با هم صحبت کردیم. قرار شد شام ماکارونی بگذارم و در کنار هم باشیم. همراه خانواده رفتم و در تجمعات مردمی شرکت کردم. وقتی به خانه آمدم کمی نگران شدم، چون هیچ تماسی از همسرم نداشتم.»
وی ادامه میدهد: «خبر حمله را که شنیدم بیشتر نگران شدم. ساعت ۸:۳۰ یکی از دوستانش تماس گرفت و گفت که محمدحسین مجروح شده. راهی بیمارستان نیکان اقدسیه شدم و آنجا فهمیدم محمدحسین شهید شده است.»
آرزوی شهادت دونفره
همسر شهید با چشمانی اشکآلود از آرزوی مشترکشان میگوید: «من و همسرم ۳ سال عاشقانه زندگی کردیم. آرزوی شهادت دونفره داشتیم. حالا به خودم میگویم این امتحان الهی بود که همسرم شهید شد.»
رفیق روزهای سخت از زبان دوستان
حمیدرضا جعفرینادر، از دوستان نزدیک شهید محمدحسین کوچکی، از ویژگیهای دوست شهیدش میگوید: «حسین از همان روزهای نخست با همه بچهها صمیمی شده بود؛ رفیقی پرشور، پرانرژی و همیشه شوخطبع. خیلی مهربان بود و هر وقت لازم میشد، بدون هیچ چشمداشتی کمک میکرد و بهمعنای واقعی کلمه، رفیقِ روزهای سخت بود.»
وی به شجاعت شهید کوچکی اشاره میکند: «شجاعت حسین یکی از برجستهترین ویژگیهای او بود. بسیاری از نزدیکانش، چه دوستان و چه خانواده، بارها از این ویژگی کمنظیرش گفتهاند؛ شجاعتی که فقط در لحظات حساس ظاهر نمیشد، بلکه در سراسر زندگیاش جریان داشت. در محیط کار نیز همین روحیه او بود که باعث میشد نخستین نفری باشد که هر کاری پیش میآمد، اعلام آمادگی کند و قدم اول را بردارد.»
دلشورههای پدرانه؛ از مخالفت تا افتخار
علیرضا کوچکی، پدر شهید، از روزهایی میگوید که دوست نداشت پسرش راه نظامی را انتخاب کند: «خودم نظامی بودم و سختیهای این مسیر را با تمام وجود لمس کرده بودم؛ برای همین همیشه دوست داشتم پسرم سراغ این کار نرود. اما محمدحسین از بچگی دلش با این راه بود.»
وی ادامه میدهد: «هرقدر اصرار کردم که سراغ کار و حرفه دیگری برود، با اینکه در دانشگاه کامپیوتر خوانده بود، اما معتقد بود باید در مسیری حرکت کند که اثرگذار باشد. به همین دلیل فعالیتش را در بسیج پررنگتر کرد؛ بهنحوی که مسئولیت بخشی از محدوده غرب و شمال غرب تهران به او سپرده شد.»
از مأموریت سوریه تا جانبازی
پدر شهید از روزهای سخت مأموریتهای پسرش میگوید: «یکبار برای چند روز از او بیخبر بودیم. تماس گرفتم و گفت در مأموریت است. بعدها فهمیدم برای آموزشهای تخصصی رفته است. وقتی صحبت از اعزام به سوریه شد، دلشوره عجیبی گرفتم. به او گفتم شاید من بهعنوان یک نظامی این مسیر را درک کنم، اما مادرت طاقت این نگرانی را ندارد.»
وی با بغض ادامه میدهد: «در یکی از مأموریتها، در حادثهای، بهشدت مجروح شد و به درجه جانبازی رسید. روزهای سختی را در بیمارستان گذراند.»
شهادت در شب قدر
پدر شهید از نحوه شنیدن خبر شهادت فرزندش چنین میگوید: «روز شهادت امیرالمؤمنین (ع) بود؛ چند ساعتی قبل از شهادتش با هم تلفنی صحبت کردیم. چند ساعت بعد یکی از دوستانش زنگ زد و گفت بروم بیمارستان نیکان. دلم فرو ریخت. به بیمارستان رفتم و آنجا بود که متوجه شدم محمدحسین شهید شده. پسرم به آرزویش رسیده بود.»
انتهای پیام/ 119
لینک کپی شد
نظر شما
