آرزوی ماندن در قطعه شهدا؛ روایت زندگی شهید وحید دارستانی+ فیلم
به گزارش حبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، جمعی از مسئولان سازمان نشر آثار و مشارکتهای زنان در دفاع مقدس و مقاومت و فعالان اجتماعی حوزه زنان با حضور در منزل شهید وحید دارستانی با خانواده این شهید دیدار و گفتوگو کردند.

شهید وحید دارستانی از شهدای غیر نظامی و مردمی، دارای یک فرزند ده ساله که ۲۰ خرداد ماه سالگرد تولد فرزندش دانیال است. این جملات همه اطلاعاتی است که پیش از انجام این دیدار به دست ما میرسد. موضوع دیدار جمعی از اعضای سازمان نشر آثار و مشارکتهای زنان در دفاع مقدس و مقاومت با خانواده این شهید است.
همسر شهید میگوید: شهید وحید دارستانی ۴۲ سالش بود. ۱۷ دیماه سال ۶۲ به دنیا آمده بود و دیپلم داشت. دهم اسفند شهید شد، ۱۲ اسفند او را در قطعه ۴۲ خاکسپاری کردیم، اما گفتیم که روی سنگ مزار همان دهم اسفند قید شود.
به خاطر مادرش اجارهنشین شد
مادر همسر شهید که خود نیز خواهر شهید است، در خلال این دیدار با تعریف از اخلاق و زحمات داماد شهید خود به خاطرهای اشاره کرد که قابل تامل بود: وقتی که به خواستگاری آمد خانه داشت و با مادرش در آن خانه زندگی میکرد. اما وقتی که خواست ازدواج کند، نگفت خب دیگر برادرها و خواهرهایم هستند، خودش همت کرد خانه را فروخت و به جای آن دو تا خانه رهن و اجاره کرد تا کنار مادرش زندگی کند. دختر من هم هیچ اعتراضی نسبت به این نداشت و همواره در کنار شوهرش از مادر شوهرش مراقبت میکرد.
همین یک نکته لازم بود تا دوباره به ما گوشزد کند که مطاع شهادت را به بها دهند نه بهانه، البته که در این میدان بهانه همان بهاست.

رمضانهای پر اتفاق
سارا دارستانی همسر شهید میگوید: خیلی از اتفاقات مهم زندگی ما در ماه رمضان رخ داد. شهادت همسرم وحید در ماه رمضان بود، پسرم دانیال هم متولد ماه رمضان بود، البته به خاطر برخی مشکلات هشت ماهه به دنیا آمد و رمضانی شد. در آن سال وحید با زبان روزه اول پیگیر بیمارستانی بود که برای مراقبتهای ویژه نوزاد دانیال را بستری کنیم. تمام مدت حضور، من در بیمارستان کنار فرزندم بودم و وحید هم همیشه در رفت و آمد بین بیمارستان و خانه مادرم بود که برای من غذا بیاورد یا مادرم را بیاورد بیمارستان. خیلی آن روزها زحمت کشید.
میدان سپاه؛ محل عروج
او از روز حادثه تعریف میکند: وحید به همراه یکی از دوستانش که همکار بودند، قصد میکنند که بروند و یک موقعیت را برای کار ببینند، چون کارش تابلوسازی بود. صبح دهم اسفند بعد از اینکه میدان سپاه مورد اصابت قرار گرفت، میگویند که اینجا را زد، دیگر نمیزند، برویم آن مغازه را ببینیم. سوار بر موتورسیکلت میشوند، همسرم ترک موتور بود و هنگام عبور از میدان سپاه برای بار دوم به این نقطه حمله بسیار شدیدی میشود و همسرم در این حمله دچار اصابت ترکش و موج شد. همکارش بعد از یک ساعت زنگ زد و گفت فوری بیایید بیمارستان. با مراجعه به بیمارستان متوجه شدیم که دچار مرگ مغزی شده و در واقع شهید شده است.
شرایط سخت جنگ بود و حتی وقتی به کلانتری مراجعه کردم شرایط مناسب نبود و گفتند یک نفر را میفرستند. اینکه کسی در این شرایط جنگ یک شهید بدهد و پیگیر کار شهیدش باشد خیلی سخت است.
خانوادهای آشنا با شهید و شهادت
دایی همسر این شهید هم سال ۶۲ در خلال عملیات خیبر در جزیره مجنون به شهادت رسیده بود. درست زمانی که وحید کمی بیشتر از دو ماه داشت، اما هر وقت وحید همراه همسرش بر سر مزار دایی شهیدش میرفتند، میگفت اینجا خیلی فضای خوبی است، انسان میخواهد برعکس قطعات اموات در قطعات شهدا شبانهروز بماند.
همسر شهید میگوید: مادربزرگم اصلا شهادت پسرش (منصور طهماسبی) را قبول نکرد! دفعه اول اسفندماه تنها یک پا از زانو به پایین را آوردند و گفتند این پسر شماست و در قطعه ۲۷ بهشت زهرا دفنش کردند، مرداد ماه سال ۶۳ هم یک پای دیگر از ران به پایین را آوردند که گفتند این هم از پیکر باقی مانده است.
پدرم هم رزمنده دفاع مقدس بود و علت اصلی فوت او هم جراحتهای شیمیایی بود که دکتر بعد از فوت پدرم گفت مدارک جانبازی و ایثارگریاش را بیاورید تا در پرونده ثبت کنم، ولی پدرم اصلا دنبال این چیزها نرفته بود. سال ۶۵ همین مادر من با یک بچه دو ساله و یک نوزاد تنها بود و پدرم در جبهه حضور داشت.
همسر این شهید با اشاره به سختیها و ماجراهای بعد از شهادت وحید میگوید: بعد از شهادت همسرم، مغازهای که اجاره کرده بود به کار ما نمیآمد، سر هر ماه هم باید اجاره میدادیم و در این شرایط برای پس گرفتن ودیعه باید فرد اجاره کننده خودش نفر بعد را پیدا کند، در این شرایط که شرایط جنگی بود و قیمتها نوسان داشت و هیچکس ریسک نمیکرد، من از شدت این مشکلات رفتم سرمزار شهید و با او درد دل کردم و سپردم به خودش، همان هفته، فردی پیدا شد که مغازه را اجاره کرد و وسایل را برداشت. این اتفاق در آن شرایط غیرممکن به نظر میرسید، اما مثل معجزه بود. فهمیدم که شهدا زندهاند و خدا روزیشان را میدهد.
خیلی هوای مادرش را داشت
میگویند که شهادت لیاقت میخواهد، این روی دیگر همان سکه است که حاج قاسم فرمود تا شهید نشوی شهید نخواهی شد، تعبیر دیگری از اینکه شهدا شهیدانه زندگی کردند که شهید شدند. خانم سارا کارگری در ادامه حرفهای خود افزود: وحید خیلی هوای مادرش را داشت، در شرایطی که مادرش بیمار بود، من و او با هم از مادرش مراقبت میکردیم. حتی رفت و تزریق و سرمتراپی را یاد گرفت که بتواند از مادرش مراقبت کند.
همسر شهید دارستانی با اشاره به سختی و مصیبت شهادت همسرش گفت: گاهی برخی دوستان و اقوام وقتی ما را که برای رفتن وحید بیقراری میکردیم خطاب قرار میدادند که صبور باشید؛ خیلی به این جملات فکر کردم، بیقراری و گریه ما از سر بیصبری نیست، ما مصیبت دیدهایم، اما در مسیر مستقیم هستیم و خدا توانش را به ما داده، قطعا به این درک رسیدم که خدا مصیبتی که به ما داده توان تحملش را هم داده است. میدانم شهدا زندهاند و خدا روزیشان را میدهد. ما دعا میکنیم که در این مسیر ادامه دهیم و قدر این نعمت را بدانیم.
الآن مزار همسرم با مزار داییام که سال ۶۲ به شهادت رسید، فاصله کمی از هم دارند، وحید قبل از شهادت خیلی با حال و هوای قطعه شهدا جور بود و میگفت اینجا با مابقی بهشت زهرا فرق دارد، برعکس قطعات دیگر، انسان دوست دارد اینجا بماند؛ و نصیبش شد که در همین قطعه از بهشت خاکسپاری شود.
همسر شهید افزود: ما سال ۸۸ ازدواج کردیم. شهید خیلی به مادرش میرسید. واقعاً آدم زحمتکش و حلالخوری بود. چون پدرشان را در سن ۱۰ سالگی از دست داده بود، از بچگی برای هر چیزی که داشت زحمت کشیده بودند. واقعاً برایشان مهم بود که هزار تومان پول کسی جابجا نشود.
قبل از اینکه این اتفاق بیفتد، بهواسطه همین روحیات من را در جریان این که به چه کسی بدهکار است و از چه کسی طلبکار و چکها و اقساط گذاشته بود؛ چون معتقد بود اگر اتفاقی بیفتد باید حساب و کتابش منظم باشد.
این همسر شهید از ماجرای آشنایی و ازدواجش چنین تعریف میکند: من آن موقع دانشجو بودم. رفته بودم کتابخانه میراث فرهنگی. آقا وحید آنجا به عنوان تابلوساز کار گرفته بود و مشغول نصب بود. ظاهرا از مسئول کتابخانه درباره من پرسیده و مسئول کتابخانه به او اطلاعات نداده بود. بعد به من که ماجرا را گفت، قرار شد اطلاعات و تلفن من را بدهد که بیایند برای خواستگاری. بعد زنگ زدند و آمدند. در تحقیقات میدانی و پرسوجو، همه گفتند خوب است. توکل به خدا کردیم و خدا را شکر.

تنها بودیم
خانم دارستانی در پایان میگوید: من خودم برادر ندارم و پدرم از دنیا رفته و با مادرم تنها هستم و فقط یک خواهر دارم. آقا وحید هم پدرش را در بچگی از دست داده بود، دو تا برادرش را هم از دست داده بود. موقعی که شهید شد، واقعاً تنها بودیم. دو خواهر از شهید مانده است. این شرایط را برای ما سخت میکرد، ولی بالاخره خدا توانش را به آدم میدهد.
خوشحال کردن فرزند شهید از ارزشمندترین کارهای دنیاست
در پایان این دیدار نیز هدیه تولد دانیال تنها فرزند شهید و هدیه متبرک همسر شهید به این خانواده اهدا شد. برق خوشحالی در چهره آقا دانیال که روز تولدش بود درخشید، چیزی که در زندگانی امیرالمومنین و امام حسن مجتبی علیهمالسلام در ماجرای یتیم نوازی این دو امامی که حاکمیت داشتند، همواره دنبال میشد و چه جیزی زیباتر از رضایت و خنده فرزند شهید...
انتهای پیام/ 119
