ازدواج در ۱۳ سالگی؛ شهادت در ۲۱ سالگی

همسر شهید شرفی می‌گوید: من متولد ۱۳۴۹ هستم و پنج سال از خداداد کوچک‌تر بودیم. همشهری بودیم و خانواده‌هایمان از هم شناخت داشتند. من به مسجد می‌رفتم و خداداد مرا دیده بود.
کد خبر: ۸۳۹۷۸۳
تاریخ انتشار: ۱۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۴ - 08June 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، شهید خداداد شرفی، رزمنده‌ای اهل اقلید فارس بود که در سنین جوانی، شرف شهادت را در عملیات کربلای ۵ کسب کرد. گفت‌و‌گو با شرف هاشمی، همسر شهید شرفی، پرده از راز‌های یک زندگی کوتاه، اما سرشار از معنویت و اخلاق نیکو برمی‌دارد. 

شهید خداداد شرفی

از روستای دژکرد تا آستانه جبهه‌های نبرد حق و باطل
خداداد شرفی، فرزند خانواده‌ای کشاورز و متدین در روستای دژکرد از توابع شهرستان اقلید در استان فارس، در سال ۱۳۴۴ چشم به جهان گشود. او از کودکی به خوش‌اخلاقی و تقوا شهرت داشت. با پیروزی انقلاب اسلامی، فعالیت‌های مذهبی خداداد شدت گرفت و به عضویت بسیج و سپس سپاه پاسداران در آمد. با آغاز جنگ تحمیلی، او نیز مانند بسیاری از هم‌سن و سالان خود، سرنوشت خود را با دفاع از میهن گره زد و در عملیات‌های متعددی حضور یافت تا سرانجام در بهمن‌ماه ۱۳۶۵، در سن ۲۱ سالگی و در جریان عملیات کربلای ۵ به درجه رفیع شهادت نائل آمد. 

ازدواجی در سن نوجوانی
شرف هاشمی، همسر شهید شرفی، در این گفت‌و‌گو درباره آشنایی و ازدواج خود می‌گوید: «من متولد ۱۳۴۹ هستم و پنج سال از خداداد کوچک‌تر بودیم. همشهری بودیم و خانواده‌هایمان از هم شناخت داشتند. من به مسجد می‌رفتم و خداداد مرا دیده بود؛ گاهی نیز برای کمک به باغ پدرم به محل ما می‌آمد. نهایتاً به خواستگاری آمدیم و در سال ۱۳۶۲، در حالی که من هنوز ۱۳ ساله نشده بودم، ازدواج کردیم. ما سه سال شریک زندگی یکدیگر بودیم.» 

همسری عاشق نماز و شهادت
همسر شهید شرفی ویژگی‌های اخلاقی و معنوی همسرش را این‌گونه توصیف می‌کند: «خداداد عاشق شهادت بود و به نماز عشق می‌ورزید. اهل نماز شب و دعای کمیل بود و همیشه سفارش می‌کرد که زیارت عاشورا و دعای توسل بخوانم. او در نماز شب همواره امام خمینی (ره) را دعا می‌کرد و وقتی از جبهه برمی‌گشت، مدام در فکر هم‌سنگرانش بود. او همچنین روضه‌خوان اهل بیت بود و اخلاقش با همه فرق داشت؛ به پدر و مادر و خانواده شهدا کمک می‌کرد و از ریا و کلک بیزار بود. خاطره‌ای دارم که وقتی وسیله‌ای را خرید، به همان قیمتی که خریده بود به دیگری فروخت. وقتی پرسیدم چرا سود نمی‌بری، گفت: "حرام است که بخواهم سودی ببرم. "» 

وداعی با اشک و شعر
آخرین روز‌های زندگی مشترک شرف و خداداد، روز‌های پر از غم و انتظار بود. شرف هاشمی خاطره‌ای دردناک از آخرین وداع‌ها تعریف می‌کند: «خداداد وصیتنامه‌اش را پشت قاب عکس گذاشته بود. یک روز آن را برداشتم تا بخوانم، اما او نگذاشت. من گریه می‌کردم و او عکس خودش را از دیوار برداشت و در اتاق راه می‌رفت و سینه می‌زد. شعر می‌خواند: «شرفی شرفی، شهادتت مبارک... این گل پرپر از کجا آمده؟ از سفر کربلا آمده.» شاید می‌خواست با این کار مرا برای شهادتش آماده کند. کمی بعد به جبهه رفت و دیگر برنگشت.» 

صدای آرامش از پشت پرده غیب
شهید شرفی در بهمن‌ماه ۱۳۶۵ به شهادت رسید. همسر جوانش، که در آن زمان تنها ۱۶ سال داشت، با شنیدن خبر شهادت شوهرش، دچار شوک شد. ابتدا به او نگفته بودند که همسرش شهید شده، بلکه گفته بودند زخمی و بیمارستان است. وقتی خبر شهادت قطعی شد، پیکر مطهر او با اصابت تیر به سر، به خانه بازگردانده شد. 

شرف هاشمی درباره دوران سخت پس از شهادت و نحوه یافتن آرامش می‌گوید: «خداداد وصیت کرده بود که هر روز به مزارش بروم. من هر روز با دختر همسایه به گلزار شهدا می‌رفتم. دیگران می‌گفتند دختر جوانی هستی، هر روز نرو. اما من آرامشم را در آنجا می‌یافتم. وقتی به مزارش می‌رفتم، خداداد به خوابم می‌آمد و با من حرف می‌زد. دقیقاً می‌دانست کجا بودم و چه حالی داشتم. می‌گفت: "چرا امروز گریه کردی؟ کنار آن درخت نشستی و زیاد گریه کردی. " او می‌گفت: "بیا سر مزارم، من می‌بینم. " در آن دوران که من کم‌سن‌ترین همسر شهید منطقه بودم و فرزند هم نداشتیم، این دیدار‌های شبانه و رفتن به مزار، به من آرامش می‌داد.» 

عاقبت‌بخیرِ یک عاشق
خداداد شرفی پیش از شهادت می‌گفت: «می‌دانم عاقبت شهید می‌شوم و دوست دارم فرزندی داشته باشم تا از من به یادگار بماند.»، اما قسمت نشد که فرزندی از آنها به دنیا بیاید، اما یاد و خاطره خداداد در دل همسر جوانش و مردم اقلید، به عنوان نمادی از صداقت، تقوا و عشق به شهادت، زنده ماند.

انتهای پیام/ 119

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین