روایتی از خانوادهای که در مدرسه میناب ۳ شهید داده است
حسن سالاری اهل هرمزگان است و شهری به نام میناب که به واسطه حمله ناجوانمردانه دشمن در مدرسه شجره طیبه، سهمش از تمام این زندگی یک دنیا تنهایی شد، چون دیگر نه دختری دارد نه پسری نه همسری.
گروه استانهای دفاعپرس- کوثر اشرافی؛ در نخستین دقیقههای صبح نهمین روز از اسفند سال هزار و چهارصد و چهار درست در اولین ساعات آغاز جنگ وقتی پای شبکه خبر نشسته بودم تیتر کوتاهی زیرنویس شد با این کلمات که "مدرسهای در میناب مورد حمله موشکی قرار گرفت".

جنگ و موشک باران، مدرسه و دانشآموز و معلم و کتاب، هرچقدر که به مغزم فشار میآورم سنخیتی بین این کلمات پیدا نمیکنم مگر غیر این است که جنگ باید مواضع مشخصی داشته باشد یا تهدیدی در دل مدرسه برای دشمن احساس میشد که آن را مورد هدف قرار داد، اما این بار هم فقط یک جواب به ذهنم میآید، اسراییل کودککش.
آخرین بار
مادر مثل هر روز در داخل کولهاش لقمهای نان و پنیر گذاشت و لا حول و لا قوه الا باللهی برایش خواند و سپردش دست خدا تا ظهر که دوباره به خانه برمیگردد، اما نمیدانست شاید این آخرین باری باشد که دخترش را در آغوش میگیرد.

مردِ خانه
میگویند پسرها بابایی نیستند، اما علی کوچولو که حالا چند روزی است به خاطر ماموریت پدر را ندیده است، دلتنگ است و بیتابی میکند تا پدر به خانه برگردد و دوباره در بغلش جای بگیرد و از روزهایی بگوید که در نبود پدرش، مردِ خانه بوده است.
از هر پدر و مادری که بپرسی سختترین لحظه زندگی را در همین دوری معنا میکند چه یک روز چه یک دقیقه برایش فرقی ندارد او طاقت یک لحظه جدایی از پاره وجودش را ندارد، اما پدر علی الان ۷۷ روز است که او را ندیده و نبوییده و در آغوشش نگرفته است.
اهل هرمزگان است
حسن سالاری اهل هرمزگان است و شهری به نام میناب، با لهجه شیرین جنوبی با ما صحبت میکند، تهلهجهاش هُرم گرمای جنوب را دارد و شرجی خلیجفارس، عطرِ نخلستانهای خرما و بوی ساحل.
این همنشینی با هموطنی که در جنوبیترین نقطه ایران زندگی میکند برای منِ رشتی که در شمالیترین شهر در دلِ ایران زندگی میکنم جالب است و شیرین، اما تلخش میکند گفتن و شنیدن از مدرسه شجره طیبه.

محیا و علی ثمره زندگی عاشقانه کوتاهش بودند که حالا به واسطه این حمله ناجوانمردانه در مدرسه میناب، سهمش از تمام این زندگی یک دنیا تنهایی است، چون دیگر نه دختری دارد نه پسری نه همسری.
محیا
پدر محیا از هشت سال پیش میگوید که وقتی در آستانه اشرفیه ساکن بودند دخترش در رشت به دنیا آمد و وقتی نوزادش را در بغل گرفت حس کرد تمام دنیا را به او دادهاند، چون حس ناب پدر بودن را تجربه میکرد، او تمام دنیایش همین دختری بود که او را محیا نامید، یعنی زندگی.
حدوداً ۱۰ روزی از تولد دخترم محیا میگذشت که او را همراه مادرش به میناب فرستادم، روزی که به شمال برگشتم وقتی دیدم در خانه نیست دلم گرفت و از این جای خالی مدام گریه میکردم.
من رشتی هستم
پدر میگوید، محیا دوست داشت به همه بگوید که من رشتی هستم وقتی در مدرسه از بچهها خواستند که برای خود شناسنامهای درست کنند، در محل تولدش نوشت؛ رشت
چادر سفید و تاج صورتی رنگی در دستان پدر محیا است که رو به جمعیت نشان میدهد و میگوید: وقتی برایش جشن تکلیف گرفتند و این تاج را بر سرش گذاشت پیشانیاش را بوسیدم و حالا این چادر سفید تنها یادگاری که از دخترم برایم باقی مانده است.
مثل تمام پدران شهدا
حالا بعد از گذشت هفتاد و اندی روز که خانه و اهل و عیالش را از دست داده دوباره از همین دلتنگی ناتمام میگوید، اما محکم ایستاده است مثل تمام پدران شهدا، پدری جوان که هنوز برایش زود است به او بگویند پدر و همسر شهید.

از روز حادثه میگوید، آن روز خانه نبودم و با همسرم تماس گرفتند که مدرسه تعطیل شده است و باید دنبال بچهها برویم، همسرم ساعت ۱۱ از خانه حرکت میکند و ۲۰ دقیقه بعد همراه با مادرش به مدرسه میرسند وقتی در داخل مدرسه بودند این فاجعه رخ میدهد.
قتلگاه میناب
تکههای آجر، سیمان، پیکرها و سرهای شهدا، کیفهای خونین، کتابهای سوخته و ... با دیدن این صحنه دیگر فهمیدم باید دنبال دست و پای بچههایم بگردم این کلمات تمام توصیف پدر محیا و علی از قتلگاه میناب است.
روز اول هیچ اثری از محیا، علی و مادرشان پیدا نکردم و روز بعد برادرم با من از پیکر مادر و پسری گفت تا برای شناسایی برویم وقتی به آمبولانس رسیدم به من اجازه ورود ندادند و تنها چیزی که نصیبم شد حلقه ازدواجی بود که با دیدنش فهمیدم پیکر مادر بچهها پیدا شد.
جعبه مداد رنگی سوخته تنها سهم من از علی شد که روی برچسبی بر مدادهای تکه شده نوشته شده بود؛ "علی سالاری"، وقتی کاور را بلند کردم سبک سبک بود و یک مشما که فقط یک دست در داخلش بود، دست علی هفت سالهام بود که همیشه به صورتم میکشید و حالا با دیدنش دوباره این خاطرات در ذهنم مرور میشد.
کاش بودی
حالا من بودم و مدرسهای که در بین صدای ناله و شیون مادرها و صدای قرآن و پدرانی که بین دستها و پاهای خاکی در زیر آوار دنبال دخترانشان میگشتند، مادرانی که پشت دستها و کف دستها را میبوییدند تا شاید اثری از بچهای که دیگر نیست را پیدا کنند، پدر محیا میگوید من همانجا شکستم وقتی جای خالی همسرم را به چشم دیدم و با خودم گفتم کاش بودی و با هم دنبال محیا میگشتیم ولی انگار سهم من از این دنیا، تنهایی بود.
پدر محیا وقتی دنبال دخترش میگشت در انتهای سردخانه چند پیکر را دید که روی هم انباشته شده بود و یک کاور را باز کرد و دست آشنایی دید که از روی النگو و انگشتری که در دست باقی مانده بود آن را شناخت، پدر محیا گفت همان لحظه کش موی محیا را در دستم دیدم، اما مویی ندیدم، چون سری در بدن باقی نمانده بود.
قبرهای خالی
پدر گفت، اما فقط محیای من بیسر نبود بیشتر بچهها بیسر، بدون دست و پا بودند و در بین همین شهدا، جز خاکستر و یک لنگه کفش چیزی باقی نماند و سهم پدرانشان چیزی جز قبرهای خالی نبود مثل شهید ماکان نصیری.
کربلایِ ایران
نوشتن از تمام این کلمات سخت است چه رسد به اینکه از نزدیک شاهد این روضه مجسم بوده باشی روضهای که یادآور کربلا است و مصیبت اهل بیت (ع) و مینابی که امروز پس از گذشت هزار و چهارصد سال، کربلایِ ایران شده است.
قصه پردرد میناب
امروز تنها خواسته پدر شهید این است که در کنار صبر و استقامت خانوادههای شهدا همچون زینب کبری (س) در کربلا، روایتگر قصه پردرد میناب باشیم تا این سند جنایت آدمخواران صهیونیست و همدستانش تا ابد باز بماند و تاریخ حقیقت را به فراموشی نسپارد.
محیا، علی، محمد، ماکان، حیدر، ... فقط چند اسم از بین ۱۶۸ شهدای مدرسه میناب نیستند بلکه تک تک این دختران و پسران؛ امید، زندگی، سرمایه و دارایی این سرزمین بودند که حالا بعد از رفتنشان انگار دیگر رمقی برای نفس کشیدن در هوای میناب و ایران باقی نمانده است.
انتهای پیام/
لینک کپی شد
نظر شما
