خداحافظی سردار با لباس سفید

علی یک هفته تمام محمدجواد و رضوان را چشم انتظار گذاشت، تا تابوت غلتیده در پرچم ایرانش روی دستان مردم شهر نجف‌آباد در میدان باغ ملی تشییع شود.
کد خبر: ۸۴۰۲۳۹
تاریخ انتشار: ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۲۴ - 10June 2026

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، فقط چند دقیقه از ساعت ۸ صبح، روز ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ شهر نجف‌آباد گذشته بود. جنگنده اسرائیلی روی جنوبی‌ترین نقطه شهر چرخید، ارتفاع کم کرد. اسکادران در تصمیمی آنی اوج گرفت. فرمان جنگنده را سمت ساختمان دادگستری چرخاند. صدای جیغ و هیاهوی مردم به اوج رسید. ماشین‌ها روی اتوبان کنار کشیدند.

سردار شهید علی زرفش

جنگنده مانند مهاجمی که به طرفی خیز برمی‌دارد، اما طرف دیگر شلیک می‌کند، راهش را کشید هزار متر آن طرف‌تر. در لحظه‌ای ماشه شلیک موشک فوق سنگین را روی ستاد پلیس راهور چکاند. صدای انفجار لهیب کشید، نگاه‌ها از سمت آسمان به نقطه‌ای در فاصله ۲۰۰ متری مزار شهید حججی چرخید. ستون دود و سیاهی کلاف کشید به آسمان. اگر خوب گوش می‌سپردی صدای جیغ زنی، مادری، دختری یا کودکی را می‌شنیدی در میانه این غوغا.

لباس سفید و قسم به امام رضا (ع)

علی زرفش پسر پلیس شهر نجف‌آباد، صبح زود بعد از خوردن سحری لباس یک دست سفید اتو کشیده‌اش را به تن کرد. کفش مشکی و براق، واکس خورده‌اش را پوشید. از همسرش رضوان و محمدجواد پنج ساله خداحافظی کرد. علی چقدر تا شبستان مسجد گوهرشاد امام رضا (ع) رفته بود و به ستون سرد و خنک مسجد تکیه داد. امام رضا را به پسر دُردانه‌اش امام جواد قسم داد. در ناباوری تمام بعد از هجده سال خدا محمدجواد را سر زندگی‌شان نشانده بود.

فرزند شهید علی زرفش

وعده‌ حفظ شهر در برابر آسمان

پلیس همیشه بیدار شهرستان نجف‌آباد شب قبل حمله سر سفره افطار رو به رضوان گفت: «بچه‌های بسیج و سپاه و ارتش آسمان را نگه داشتند، ما هم باید شهر را نگه داریم.» رضوان پارچ آب خنک را سرازیر کرد توی لیوان کریستال. تا بغض صدایش را علی نبیند. علی لا اله الا الله اذان افطار را با آب خنک به باز کردن رساند. ادامه حرفش را زد: «حاضرم به دست آمریکا و اسرائیل کشته بشم، اما به دست داخلی نه.» رضوان آمد تا توک زبانش بگوید. خواب پنج تابوت شهید را دیده است، اما لب از لب باز نکرد.

سال‌های استرس و باد‌های مرزی

صدای حمله جنگنده که شیشه‌ها را لرزاند، چفت پنجره‌ها را باز کرد. رضوان را یاد سال‌های اول ازدواجشان انداخت. روز‌هایی که علی تازه به خدمت نیروی انتظامی درآمده بود؛ راهی سرزمین سیستان و بلوچستان شهر مرزی خاش شده بودند. شب‌هایی که گروهک تروریستی و قاچاقچی علنا در خاش حکومت می‌کردند تیراندازی راه می‌انداختند. سیاهی و تاریکی شب مثل روغن سیاه بر سر شهر خاش جاری بود که در خانه علی را کوبیدند. علی راهی ماموریت شد. صبح هنوز تاریکی و روشنی به قامت طلایی نور خورشید نرسیده بود. در خانه یکی از همسایه‌ها کوبیده شد. خبر شهادت سرهنگ، سروان، سرگرد یا شوهری، مردی، پدری را آورده بودند. سال‌های خاش همراه باد‌های بی‌امان و شن‌های روان و استرس خبر شهادت گذشت. ذهن علی درگیر شبی بود که تو سنگر کمین در حال تیراندازی لب مرز به شهادت می‌خواست لبیک بگوید. اما خورشید که دمید، مژه‌هایش زیر شراره‌های داغ خورشید سوخت و جسم سالمش را دریافت. از همان سال‌ها اهل و اهلی شهدا شد. فکر می‌کرد تا یک قدمی شهادت خیز برداشته است.

خواب کعبه و فاصله‌ نام تا شهید

شبی خواب در باز و گشوده کعبه را دید. فکر کرد که طلبیده شده برای زیارت. هربار که دست محمدجواد را می‌گرفت و می‌رفت سر مزار شهید محسن حججی، می‌اندیشید محل کارش تا پیکر شهید دویست متر فاصله است. نامش تا کلمه شهید چقدر فاصله دارد.

راهیان نور و رمز مهم بودن شهر

روزی که پایش به راهیان نور و خاکریز‌های پوک شلمچه رسید. از نزدیک‌ترین محل به کربلا و امام حسین (ع) سلام داد. چشم‌های بارانی‌اش گواه دلتنگی می‌داد. گوشه چشمش را خاراند. کنار مزار شهید گمنام نشست و ساعت‌ها هوای خانه شهید را نفس کشید. پاشنه جنگ دوازده روزه رمز مهم بودن شهرش را برای همه آشکار کرد. پایگاه موشکی مرتب موشک بالستیک، سجیل، فتاح و هر چیزی که نامش برای اسرائیل و گنبد آهنینش لرزه‌آور بود را شلیک می‌کرد. علی سر پست ایست بازرسی به نقطه‌های کش‌دار ممتد و خطوط شلیک موشک تو آسمان شهر نگاهی. لب‌هایش جنبید مرتب ذکر الله اکبر می‌گفت.

لحظه‌ آخر در ستاد راهور

صبح حمله، سقف آوار شد. علی پشت به زمین و رو به آسمان ته مانده‌های نفس‌های زمینی‌اش را کشید. صدای آژیر اولین آمبولانس تو محوطه بزرگ ستاد راهور پیچید. علی لب‌هایش را‌تر کرد. هنوز گرد و غبار انفجار نکاسته بود، دومین موشک فوق سنگین سقف، زمین و زمان را لرزاند. بارانی از شیشه گچ گرد و خاک تا چند صد متر آن طرف‌تر باریدن گرفت. حتما مزار شهید محسن حججی صدا‌ها را شنیده، حتما علی آخرین لحظه را همراه محسن یا حسین انواری یا سید محسن موسوی دست در دست هم گذرانده. ساختمان تلی از آجر، آهن و تکه‌های سیمان شد. دیوار‌ها فروریختند. جنگنده از پرواز کوتاه نمی‌آمد، سرتاسر کوهستان شمالی شهر را زیر آماج حملات بمب‌های سنگرشکن و ما فوق سنگین گرفته بود. آن روز بادی نمی‌وزید که که شهر نفس بکشد.

سردار شهید علی زرفش

لبیک گفتن در میان مردم

علی یک هفته تمام محمدجواد و رضوان را چشم انتظار گذاشت، تا تابوت غلتیده در پرچم ایرانش روی دستان مردم شهر نجف‌آباد در میدان باغ ملی تشییع شود. محمدجواد پرچم بلند ایران را در صورت به صورت باد سرد آخر اسفند ماه بچرخاند. علی یکبار تا یک قدمی شهادت رفته بود. اما کار از محکم کاری عیب نمی‌کند. بالاخره در روز کاری، ساعت کاری، میان مردم عادی و هنگام پلاک کردن ماشین مردم، همراه بیست و دو تن از همکارانش به شهادت لبیک گفت.

منبع: روزنامه جام‌جم/ زهرا شکراللهی

انتهای پیام/ 119

برچسب ها: شهید ، نجف آباد ، جنگ رمضان
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین