سیری بر زندگی‌نامه شهید «آرمین رضایی»

زندگی‌نامه شهید «آرمین رضایی» توسط اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس و مقاومت استان آذربایجان شرقی منتشر شد.
کد خبر: ۸۴۰۲۵۲
تاریخ انتشار: ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۳ - 10June 2026

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از آذربایجان‌شرقی، در دومین روز از فروردین ماه سال ۷۸، در شهر زیبای کشکسرای مرند، خداوند به آقای «رضا رضایی» و خانم «رقیه رضاپور» فرزندی عطا کرد که گویی سرنوشتش از ازل با نام «رضا» پیوند خورده بود. این نوزاد همان داداش کوچولویی بود که رامین ۸ ساله( برادر بزرگترش) همیشه آرزوی آن را داشت تا با او بازی کند و همراه روزهای تنهایی اش باشد. آرمین کوچک ما در بدو تولد دچار بیماری ذات الریه شد و مدتی در بیمارستان بستری بود.

شهید

در شش سالگی مجددا به علت عفونت لوزه‌ها عمل جراحی انجام داد. کلاس اول بود که دستش از دو ناحیه شکست و مجددا مدتی را در بیمارستان سپری کرد.

 تمام این بیماری‌ها و بستری شدن‌ها باعث شد که آرمین از ضعف قوای بدن در رنج باشد تا اینکه مادر چاره کار را در رسیدن به پابوس امام رضا( ع) می یابد. ۱۰ ساله بود که اولین سفرش را به همراه خانواده به مشهدالرضا انجام داد و آنجا بود که مادر توانست شفای فرزندش را به واسطه امام رضا ( ع) از خدا بگیرد و واقعا «رضایی» شود.

دوران ابتدایی را در مدرسه شیخ مفید کشکسرای و راهنمایی و دبیرستان را در مدرسه شهید شاملو ی مرند گذراند. دوران تحصیلی موفقی داشت، بسیار آرام و مطیع خانواده بود. اوقات فراغتش را در تالاری که پدرش در آن کار می کرد، می گذراند و به ایشان کمک می کرد. وقتی دلش می گرفت، بر سر مزار خالی دایی اش که هنوز منتظر بازگشت پیکر شهیدش بودند، می رفت و ناگفته هایش را با او در میان می گذاشت.

سال ۹۵ بود که استخدام نیروی پدافند هوایی ارتش شد. علاقه خاصی به رسته بهداری داشت، چون خودش مدت‌های زیادی را در بیمارستان سپری کرده بود و حال بیماران را درک می کرد، این راه را برای خدمت به مردم برگزید. همکارانش در بهداری اذعان می کنند که ایشان علاقه وافری به کمک به بیماران داشت و حتی در این راه از حساب شخصی خودش هم خرج می کرد و هزینه درمان دو نفر از بیماران سرطانی را عهده دار بود.

علاقه ای به جهت گیری‌های سیاسی نداشت و هیچگاه در این موارد صحبت نمی کرد، اما پای ثابت مراسمات مذهبی بود، خصوصا مراسمی که در ایام محرم توسط بستگان در تبریز برگزار می شد.

بعد از اتمام دوره آموزشی در تهران، به اهواز منتقل شدند و چهار سال را در همان شهر به کشور عزیزمان خدمت کردند. دوری از خانواده، جزو سخت ترین ایام زندگیش بود اما هیچگاه خم به ابرو نیاورد و وقتی در غربت جنوب، تلفنی با مادر صحبت می کرد، اظهار رضایت می‌کرد که مبادا دل مادر را برنجاند. سال ۱۴۰۱ بود که به تبریز منتقل شد. بسیار خوشحال بود. اما در دل غمی داشت که پیوند او را با دایی مفقودالاثرش عمیقتر می کرد. بر سر مزارش چنان با او صحبت می کرد که گویی اورا حاضر و ناظر می دید. یکبار که جمع خانواده برای زیارت به گلزار شهدا رفته بودند، به شوخی شکایت مادر را به دایی شهیدش کرد که اینها برایم آستین بالا نمی زنند. مادر بلافاصله اظهار آمادگی می کند، اما آرمین می‌گوید که عمر من کفاف وصلت نمی‌دهد. همیشه از رفتن و نماندن می‌گفت. حتی وقتی مادربزرگ مهربانش را که حدود دو سال پرستاری دوران پیریش را عهده دار بود، در کنار مرقد خالی داییش دفن می‌کرد، پایش به سمت آن سرخورد و تعادلش را از دست داد. وقتی مادر از حال وی پرسید، گفت: مادرجان نگران نباش، آخرش به آنجا خواهم رفت و مادر که قبلا چهره برادر شهیدش را در آرمین می دید،کم کم متوجه شباهتهای روحی او هم می‌شد. گویی برادر مفقود الاثرش در وجود آرمین تولدی دوباره یافته است.

روز نهم اسفند ۱۴۰۴، شیفت کاری‌اش بود. حال دیگری داشت، به قدری که نتوانست یک روز دیگر تحمل کند و روز قبلش به تبریز رفت. حلوایی را که برای خیرات چهلم مادربزرگش آماده کرده بودند را با خود برد تا بین همکاران پخش کند. حوالی ساعت ۱۰ به پدر و مادر اطلاع داد که گویا کشور مورد حمله هوایی واقع شده و مواظب خودشان باشند، مادر اما دلنگران تر از آن بود که آرمین تصور می کرد.

 مادر چند بار تماس می‌گیرد و به آرمین می‌گوید که در پناهگاه بمان و خارج نشو که آرمین جواب می‌دهد مگر خونم از بقیه رنگین‌تر است‌ دقایقی بعد «آرمین رضایی» به همراه چهار تن دیگر از پرسنل فداکار منطقه پدافند هوایی شمال‌غرب در حین خدمت‌رسانی به دو تن از شهدای سپاه پاسداران که به بهداری منطقه اعزام شده بودند، مورد اصابت موشک پهپاد دشمن صهیونی قرار می‌گیرند. پیکر نیمه جان آرمین به بیمارستان ارتش منتقل می‌شود. بعد از انجام کارهای ابتدایی او را به بیمارستان امام رضا (ع) انتقال می‌دهند. بعد از ۳ روز که به هوش آمد، مادرش را صدا زد. اما توانایی صحبت با مادر را نداشت. مادر به او می گوید که اگر تو نباشی، من هم نخواهم بود که جانم بسته به جان توست. اما آرمین رمقی برای جواب ندارد. دو روز بعد دوباره به هوش آمد و به مادر گفت که قوی باشد تا بماند و پشت پدر و برادر باشد. گفت که اگر غیر از این باشد گذشت نمی‌کنم. وضعیتش بهتر شده بود، اما از روز یازدهم که دیالیز جواب نداد و اوضاع به وخامت گرایید. یکبار برادرش را خواست و دستان و صورتش را غرق بوسه کرد و از او طلب حلالیت نمود.

 صبح روز ۲۳ اسفند که مادر بعد از نماز صبح دعا می‌کرد، رامین به مادر می‌گوید که مادرم، آرمین رفتنی است و اصرار تو در دعا برای ماندنش، اورا عذاب می‌دهد. امانتی است که از امام رضا(ع) گرفته‌ای، به خودش واگذار کن، هر طور که مصلحت باشد. قبل از ظهر همان‌روز اطلاع دادند که آرمین شهید شد. آرمین، «رضایی» به دنیا آمد، « رضایی» زیست و «رضایی» از دنیا رفت. در جنگ رمضان و در ماه رمضان شهید شد و در مرقد خالی دایی شهیدش «حسن رضاپور» که در عملیات رمضان جاویدالاثر شده بود، در گلزار شهدای شهر سرسبز کشکسرای به خاک سپرده شد.

آرمین جان، تو مارا سرافراز کردی، خدا تو را سرافراز کند.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین