گلایه دختر شهید سرلشکر نصیرزاده از پدر؛ چرا ما را با خود نبردید؟
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، «الناز نصیرزاده» فرزند شهید امیر سرلشکر عزیز نصیرزاده، وزیر شهید دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح، پردهای از زندگی خصوصی، استراتژی گمنامی و لحظات دردناک شهادت این فرمانده بزرگ برداشت. شهید نصیرزاده در ۹ اسفند ۱۴۰۴، همزمان با اولین حملات جنگ تحمیلی سوم به شهادت رسید. فرزند او سالها با تکیه بر توصیهی اکید پدر، هویت واقعیاش را از همکاران و دانشجویانش پنهان میکرد.

سحری، قرآن و انفجاری که قلب را آتش زد
نصیرزاده خاطرهی لحظهی شهادت پدرش را با جزئیاتی دردناک به یاد میآورد: «آن روز ماه رمضان بود. پدرم سحری خوردند، نمازشان را خواندند و طبق عادت همیشگیشان قرآن میخواندند. مادرم از زیر قرآن ردشان کردند و آنها به سمت محل مأموریت رفتند. این آخرین باری بود که ما صوت قرآنشان را شنیدیم.»
الناز نصیرزاده میگوید: «ناگهان صدای انفجار آمد. تا به حال در زندگیام چنین حسی نداشتم؛ احساس میکردم قلبم دارد آتش میگیرد. مادرم گفت آب بخور، من چند لیوان آب نوشیدم، اما احساس میکردم آتشی درونم است. موبایلمان را خاموش کرده بودیم و خبری نداشتیم.»
تا عصر روز شهادت، خانواده هیچ خبری نداشتند. الناز میگوید: «انکار میکردم؛ میگفتم نه، حتماً جای دیگری رفتهاند. مگر میشود من در دنیا باشم و پدرم نباشد؟»
صبح روز بعد، وقتی نام شهدا از تلویزیون اعلام شد، او گوشهایش را گرفت تا صدای گریهی دیگران را نشنود، اما وقتی دید همه جیغ میزنند، فهمید که خبر شهادت قطعی است.

استراتژی گمنامی
یکی از جذابترین بخشهای این گفتوگو، داستان سالها زندگی گمنام شهید نصیرزاده است. او هرگز به همکاران و دانشجویانش نگفت که فرزند وزیر دفاع است.
الناز نصیرزاده خاطرنشان میکند که برای استخدام هیئت علمی مصاحبه میرفت. استاد مصاحبهکننده کارنامهاش را دید و با خودکار قرمز خطی روی آن کشید و گفت: «شما رد شدید.» الناز به پدرش گفت، اما پدرش فقط گفت: «رزومهات خوب است، دعا میکنیم برو، شاید مسیر دیگری پیش بیاید.»
هر جا که سوال میشد، الناز میگفت: پدرم بازنشسته ارتش است.» همکاران و دانشجویانش هم همین را میپنداشتند. او حتی ۵۰ روز بعد از شهادت پدرش، همچنان عادت به انکار داشت و نمیدانست که دیگر نیازی به پنهانکاری نیست.

افشای راز
۵۰ روز بعد از شهادت، یکی از همکاران قدیمی الناز نصیرزاده با او تماس گرفت و پرسید: «آیا امیر نصیرزاده پدر شما بود؟» الناز ابتدا مردد بود، اما وقتی همکار اصرار کرد و گفت: «چرا از این موقعیت استفاده نکردی؟»، الناز پاسخ داد: «خدا میداند، من هرگز استفاده نکردم.»
آن همکار که پیشتر عقاید متفاوتی داشت و حتی مخالف جمهوری اسلامی بود، پس از شنیدن ماجرا و دیدن اینکه الناز هرگز از جایگاه پدرش برای حل مشکلات شخصیاش (که یک سال درگیر آن بود و با یک تماس ساده حل میشد) استفاده نکرده بود، گریه کرد و گفت: «فقط شما پدرتان از دست ندادید، ایران یک وزیر پاکدست را از دست داد.»
خانم نصیرزاده میگوید: «خون شهدا مردم را آگاه میکند. دیدم که حتی پروفایلهای آن فرد که معاند بود هم تغییر کرد و انقلابی شد.»
گلایه دخترانه
در اوج غم و اندوه، گلایهای از پدرش دارد: «چرا تنها شهید شدید؟ چرا ما را با خودتان نبردید؟» این گلایه، نشاندهندهی عمق عشق و دلتنگی او برای همراهی پدر در لحظات آخر است، اما در عین حال، او به بزرگی و پاکدستی پدرش اعتراف میکند که حتی در سختترین شرایط، از نام و جایگاهش برای منافع شخصی استفاده نکرد.
شهید عزیز نصیرزاده، با وجود داشتن بالاترین مقامات نظامی و سیاسی، همواره خود را یک خدمتگزار ساده میدانست. او با توصیهی اکید خود، راهی را پیش گرفت که فرزندش نیز تا سالها نتواند هویت واقعیاش را فاش کند. شهادت او نهتنها یک فاجعه شخصی، بلکه ضربهای به نظام دفاعی کشور بود، اما گمنامیاش و رفتار پاکدستانهاش، درس بزرگی برای همهی ما شد.
انتهای پیام/ 122
