حسرتِ همرزم شهید چمران و سرنوشت فرزندش در سوریه
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، ناهید قشقاییداوودی، مادر شهید محمدعلی حسینیدوست، از سرنوشتی شگفتانگیز میگوید؛ تولدی در آتش جنگ، پرورش فرزندی منظم و متعهد و جدایی دردناک در روز سوم جنگ ۱۲ روزه تحمیلی. او جزئیاتی از زندگی پسرش را روایت کرده است.

معجزهای در روزهای موشکباران تهران
ناهید قشقاییداوودی که کارمند بازنشسته هواپیمایی و مادر دو پسر است با اشاره به فرزند ارشدش میگوید: فرزند اولم، محمدعلی، در ۱۲ مهر سال ۱۳۶۷ به دنیا آمد و متأسفانه در ۲۵ خرداد سال ۱۴۰۴ در جریان جنگ تحمیلی ۱۲ روزه امریکایی-صهیونیستی به شهادت رسید.
مادر شهید از دوران انتظار فرزند میگوید: خدا در سال ۶۷ لطف و معجزه خود را با تولد محمدعلی به ما نشان داد. ما سهچهار سال در انتظار فرزند بودیم که متأسفانه بارداریهایمان به سرانجام نمیرسید. در آن روزهای سخت جنگ، تنها دلخوشی ما دعا و توسل بود. سرانجام در روزهای پایانی جنگ هشت ساله که تهران به شدت تحت موشکباران قرار داشت و صدای انفجارها در شهر میپیچید، من دوران بارداریام را گذراندم. تولد محمدعلی در مهر سال ۶۷ هدیهای بود که خداوند در اوج سختیها به ما داد و نور امید به خانهمان آورد.
او درباره نگرانیهای اطرافیان برای امنیت دوران بارداری میافزاید: اطرافیان میگفتند بهتر است به شهرستان یا جایی امنتر برویم و حتی پیشنهاد میکردند مدتی را در خانه اقوام بگذرانیم یا جایی اجاره کنیم تا در امان باشیم، اما من احساس میکردم اگر خدا بخواهد، خودش نگهدار ماست و نباید از ترس، از هر چیزی فرار کنیم. مدتی هم به اصرار داییام که خانهشان در اطراف تهران بود، چند روزی میهمان آنها شدیم، اما بعد از مدتی تصمیم گرفتم به خانه خودمان برگردم. با خود میگفتم آنچه مقدر شده، همان رخ میدهد. بر این باور بودم که «لاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ». نهایتاً جنگ به پایان رسید و محمدعلی من به دنیا آمد.
همسرم، همرزم دکتر چمران
ناهید قشقاییداوودی به پیشینه مذهبی و نظامی خانوادهاش اشاره کرده و میگوید: من و همسرم هر دو در خانوادهای مذهبی با اعتقادات قوی بزرگ شدیم. دین و باورهایمان جزء جداییناپذیر زندگیمان بود و تکلیفمان را به خوبی میدانستیم. همسرم در دوران جنگ، رفتوآمد منظمی به جبههها داشت. او حتی افتخار همراهی با دکتر چمران را در جبههها داشت.
او ادامه میدهد: در یکی از درگیریها در غرب کشور، حوالی سنندج، زمانی که امام خمینی (ره) دستور داده بودند همه به مناطق درگیری بروند و دکتر چمران نیز به آن منطقه اعزام شده بودند، همسرم در کنار ایشان حضور داشت. همسرم در آن دوران، یار نزدیک دکتر چمران بود و بیشتر وقتش را با ایشان سپری میکرد. او نه فقط یک محافظ که همراهی صمیمی و از دوستداران واقعی دکتر بود و ارادت قلبی عمیقی به ایشان داشت. آن مأموریت در منطقه غرب، حدود ۵۰ روز تا دو ماه به طول انجامید. وقتی همسرم از آنجا بازگشت، از روزهای سخت آن دوران برایم تعریف کرد، از ناامنیهای شدیدی که منطقه را فرا گرفته بود و وقایع تلخی که در آن شرایط جنگی دیده بود. شرایط بهقدری حاد و بحرانی بود که شهید چمران خود شخصاً برای مدیریت اوضاع به دل خطر رفته بود.
حسرت جا ماندن از قافله شهادت
یکی از تلخترین بخشهای زندگی پدر شهید، حسرت شهادت بود. مادر شهید میگوید: او همیشه تعریف میکرد که با وجود این خطرات، آن زمان قسمت نبود که شهید شویم. او همیشه با حسرت میگفت: «من جا ماندم.» حتی وقتی در مراسم روضه یا هیئت شرکت میکردیم، ذهنش درگیر همین موضوع بود. مدام دعا و تضرع میکرد و از خدا میپرسید، چرا شهادت نصیب او نشده؟! در حالی که دوستانش یکییکی پر کشیده بودند. گاهی شبهای ماه رمضان، سفرههای افطارمان را به بهشتزهرا میبردیم و آنجا افطار میکردیم و تا صبح همانجا میماندیم.
فرمانده من کجاست؟
محمدعلی حسینیدوست، فرزند شهید، ارتباط عمیق و ویژهای با پدرش داشت. مادر از کودکی پسرش میگوید: محمدعلی همیشه با لحنی صمیمانه و پر از مهر، پدرش را «فرمانده» خطاب میکرد. وقتی از او میپرسیدم چرا پدر را «فرمانده» صدا میزند، با لبخندی میگفت: «چون او برای من یک فرمانده واقعی است.» و با رسیدن به خانه، اولین سؤالش همیشه این بود: «فرمانده من کجاست؟»
او به آزادی عملی که در پرورش فرزند قائل بود اشاره گرده و اضافه میکند: ما در مسائل کاری و شغلی، آزادی کاملی به او داده بودیم. هرگز او را از رفتن به سمت کارهای نظامی منع نکردیم، چراکه دوست داشتیم در هر مسیری که به آن علاقه دارد، به کشورش خدمت کند. تمام فکر و ذکرش خدمت به کشور بود و انتخاب مسیر خدمت، کاملاً به تمایل قلبی خودش برمیگشت. ما نیز با آغوش باز پذیرفتیم و مانع انتخابش نشدیم.
مادر، نمونهای از ادب محمدعلی را در این داستان تعریف میکند؛ خوب به یاد دارم زمانی که محمدعلی کلاس اول دبستان بود، گاهی وسایل درسیاش را جا میگذاشت. یکبار هم کتابی را که برای آزمون فردا لازم داشت، شب حدود ساعت ۹ یا ۱۰ یادش افتاد که در خانه پسرعمویش جا گذاشته است. به او گفتم بگذار با پدرت صحبت کنم تا با هم برویم و کتاب را بیاوریم، اما جواب داد: «نه مامان، مزاحم بابا نشویم، خودم میروم.» با اصرار گفتم: «خیلی کوچک هستی، باید با ماشین برویم. تا برویم و برگردیم، خیلی طول میکشد» اما او با قاطعیت گفت: «خواهش میکنم بابا را بیدار نکن. میدانم بابا ناراحت نمیشود، اما خودم ناراحت میشوم که بابا بهخاطر اشتباه من اذیت شود.» در نهایت، من و او با هم رفتیم و کتاب را آوردیم. وقتی پدرش پرسید کجا بودیم، گفتیم برای گرفتن کتاب رفتهایم. پدرش گفت: «خب به من میگفتی، خودم میرفتم میگرفتم.» و محمدعلی با همان لحن پرمهرش گفت: «بابا، من ناراحت میشوم که بهخاطر اشتباه من اذیت شوید.»
عاشقترین شاگرد
محمدعلی از همان کلاس اول دبستان، بسیار منظم و دقیق بود. وقتی برای نوشتن مشق تشویقش میکردیم، همیشه با خطی زیبا بالای صفحه مینوشت «بسم الله الرحمن الرحیم» و چند گل دور صفحه میکشید. دفترهایش آنقدر تمیز و نقاشیهایش زیبا بود که ما سالها آنها را به یادگار نگه داشتیم. معلمانش نیز همواره از نظم و دقت او تمجید میکردند. یکی از معلمانش تعریف میکرد که هر سال، دفترچه یکی از بهترین دانشآموزانش را به عنوان سابقه کاری خود نگه میدارد و آن سال، دفترچه محمدعلی را انتخاب کرده بود. سال بعد، وقتی دوباره او را دید، با وجود اینکه معلم جدیدی داشت، باز هم درخواست کرد که یکی از کارهای امسال محمدعلی را به او بدهد تا به عنوان سابقه نگه دارد. او میگفت: «دوست دارم باز هم از کارهای او به عنوان سابقه استفاده کنم.» این علاقه و درخواست مکرر معلم، نشان از نظم و ترتیب فوقالعاده محمدعلی داشت.
او حتی کتابخانه کوچک خودش را با دقت مدیریت میکرد. هر روز صبح که میخواستم آن را تمیز کنم، میدیدم کتابها را جابهجا گذاشتهام. همین که متوجه میشد نظم کتابهایش به هم خورده، خودش میآمد، گرد و خاکشان را میگرفت و با دقت دوباره همه را سر جای اولشان میگذاشت. او از همان کودکی نظم و دقت خاصی داشت و همه چیز را با حساب و کتاب پیش میبرد.
رعایت مسائل دینی نیز از ویژگیهای بارز او بود. مادر شهید خاطرهای از رعایت حجاب و حدود شرعی را نقل کرده و میگوید: یادم است وقتی زنعمویش به خانه ما میآمد، محمدعلی با اینکه کوچک بود، از پایین خانه صدا میزد: «یا الله یا الله.» چند بار این کار را تکرار میکرد تا مطمئن شود که ایشان متوجه حضورش شدهاند. بعد میگفت: «من باید تمرین کنم که با این مسائل آشنا شوم. اینها هنوز برای من واجب نشده، ولی باید یاد بگیرم و این عادت خوب در من بماند.»
روضهخوانی برای حضرت قاسم (ع)
محمدعلی ارادت زیادی به اهل بیت (ع) داشت. گاهی پیش میآمد که من به دلیل کار نمیتوانستم در مراسمها و روضهها شرکت کنم. اما وقتی با محمدعلی در مراسم عزاداری اهل بیت (ع) شرکت میکردیم، او چنان با شور و حرارت سینه میزد که سینهاش قرمز میشد. میگفت: «باید برای ائمه (ع) دلمان بسوزد.»
مادر درباره مهارت روضهخوانی او میگوید: در مقطع دبستان بود. یک روز داستان حضرت قاسم (ع) را برای برادرش آنقدر زیبا روایت کرد که برادرش آن را در دفتر خود نوشت و به مدرسه برد. وقتی آن را سر کلاس خوانده بود، معلم و دانشآموزان بسیار خوششان آمده و پرسیده بود: «تو اینها را از کجا یاد گرفتهای که مثل یک نقال، روضه میخوانی؟» برادرش در جواب گفته بود: «این را داداشم محمدعلی به من یاد داده که چطور روضه حضرت قاسم (ع) را بخوانم.»
از نظر تحصیلی نیز محمدعلی ممتاز بود. ضریب هوشی او بالا بود. بعد از پایان دوره ابتدایی، محمدعلی در آزمون ورودی مدارس نمونه دولتی شرکت کرد. این آزمونها خیلی سخت بودند اما محمدعلی توانست در این آزمون قبول شود و جزو بهترینها باشد و به آن مدرسه راه پیدا کند.
انتخاب مسیر خدمت
محمدعلی دیپلم ریاضی گرفت، اما غم از دست دادن پدربزرگش انگیزهاش را کم کرد. مادر در این باره میافزاید: بعد از فوت پدربزرگش انگیزهاش را از دست داده بود، اما من، مربیهایش و معلمهایش همگی با او صحبت کردیم و تشویقش کردیم که ناامید نشود. بالاخره با اینکه چندین روز به کنکور مانده بود، راضی شد که دوباره درس بخواند.
او در نهایت رشته پلیمر را انتخاب کرد. استاد راهنمای دوران دبیرستانش که جوانی بسیار بااخلاق و دلسوز بود و بعدها فوت کرد، در این رشته تحصیل میکرد. محمدعلی خیلی به او علاقه داشت و به همین خاطر تصمیم گرفت رشته پلیمر را انتخاب کند. وقتی به من گفت میخواهد این رشته را بخواند، نگران شدم و گفتم: «هنوز معلوم نیست این رشته چه آیندهای دارد»، اما او با اشتیاق شروع کرد برایم درباره رشته پلیمر توضیح دادن که «مامان، دنیا حالا دارد روی این رشته به شدت کار میکند. مثلاُ در ساخت هواپیما از همین مواد پلیمری استفاده میشود.» چنان با اطمینان درباره اهمیت این علم صحبت کرد که من هم قانع شدم.
وقتی دوستانش که در رشته پلیمر کار میکردند، یکییکی برای ادامه تحصیل یا کار دعوتنامه گرفتند و به خارج از کشور رفتند، محمدعلی ماند. او اصرار داشت که در ایران بماند. دلیلش این بود و میگفت: «من در این مملکت و با استفاده از پول این ملت درس خواندهام. اگر در این رشته تخصصی پیدا کردم، وظیفه من است که خدمتم را به همین کشور ارائه دهم و نمیخواهم این فرصت را از دست بدهم.»
او بعدها به دانشگاه امام حسین (ع) پیوست و تدریس را شروع کرد. مادر میگوید: وقتی این را فهمیدم خیلی خوشحال شدم. ما او را به عنوان یک معلم و استاد دانشگاه میشناختیم.
عاشق شعر و شاعری
علاوه بر فعالیتهای علمی و نظامی، محمدعلی روحیهای ادبی داشت. علاوه بر اینها، محمدعلی به شعر، به خصوص اشعار حافظ، علاقه زیادی داشت و گاهی اوقات شعرهای زیبایی میسرود یا به آنها علاقهمند بود. محمدعلی علاقه ویژهای به اشعار مولانا داشت. گاهی اوقات شب تا صبح با هم مینشستیم و او آن شعرها را برایم میخواند و تفسیر میکرد. او درباره اینکه برای رسیدن به حقیقت و خداوند، انسان باید چه سختیهایی را تحمل کند و از چه مراحلی بگذرد، صحبت میکرد.
محمدعلی عاشق کتاب خواندن بود و همیشه دوست داشت پیشرفت کند. من هم که وقت آزاد داشتم، مخصوصاً شبها که فردایش سرکار نمیرفتم، کنارش مینشستم و به حرفهایش گوش میدادم. رابطه ما بسیار صمیمی بود.
رازهای مأموریت سوریه و شهادت
ناهید قشقاییداوودی اعتراف میکند که تا مدتها از جزئیات مأموریتهای پسرش بیاطلاع بود. مادر اظهار میدارد: من تا مدتها نمیدانستم که محمدعلی پاسدار است و گاهی برای انجام مأموریت به سوریه میرود. او به من نگفته بود، اما به پدرش گفته بود که میخواهد به سوریه برود. من هم از پدرش پرسیدم تا خیالم راحت شود. پدرش به من اطمینان داد که محمدعلی برای تدریس و کار فرهنگی به سوریه میرود و هیچ خطری او را تهدید نمیکند. بعد از چهار ماه، محمدعلی برگشت. دوران عقدش حدود یکسال و نیم طول کشید و در این مدت، او سه یا چهار بار دیگر به سوریه رفت.
بعد از شهادتش بود که متوجه شدیم او در سوریه چه سمت و نقشی داشته است. ما تازه پس از شهادتش فهمیدیم که او در کدام قسمت کار میکرده و نیروی کدام بخش بوده است. تا قبل از آن، هیچ اطلاعی از جزئیات مأموریتهای او نداشتیم. هر وقت از او میپرسیدیم، میگفت: «بابا، کار من تدریس است؛ در رابطه با رشتهام (پلیمر) در اینجا تدریس میکنم.» او هیچوقت کار اصلی و دقیقش را به ما نمیگفت. حتی وقتی میدیدیم ما کنجکاو هستیم، فقط میگفت: «به هر حال کاری است که در مملکت همه دارند انجام میدهند و ما هم سعی میکنیم در کنار هم این کار را درست انجام دهیم.»
و نهایتاً محمدعلی در روز سوم جنگ دوازده روزه، یعنی فردای عید غدیر، در کنار همرزمانش شهید سرلشکر محمدرضا نصیرباغبان (محسن باقری)، شهید سرلشکر محقق و شهید سرلشکر کاظمی و چند تن دیگر به شهادت رسید.
دردانههای شهید
شهید حسینیدوست در تاریخ ۲۸ دی سال ۱۳۹۶ ازدواج کرد. زمان شهادتش در خرداد سال ۱۴۰۴ یک پسر هفت ساله داشت و زمانی که خبر شهادتش را شنیدیم، همسرش باردار بود و فرزند دومشان در تاریخ ۹ مهرماه ۱۴۰۴ به دنیا آمد.
انتهای پیام/ 122
