روایت پدری که فرزندش را تنها با «زخم لب» شناخت

پدر شهید کرم‌زاده گفت: سخت‌ترین لحظه برای من، جستجوی پیکر فرزندم میان اجساد سوخته و ترکش‌خورده بود. سامان چند سال پیش در یک تصادف، لبش پاره شده بود. پزشک گفته بود باید بزرگتر شود تا عمل جراحی انجام شود. ما در میان آوار‌ها و اجساد به دنبال او می‌گشتیم.
کد خبر: ۸۴۲۸۱۵
تاریخ انتشار: ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۷ - 21June 2026

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس، فرزاد کرم‌زاده، پدر شهید ۸ ساله «سامان کرم‌زاده» از شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، لحظات مرگبار نهم اسفند ۱۴۰۴ را روایت کرده است؛ لحظاتی که در آن، صدای انفجار تماس با فرزندش را قطع کرد و شناسایی پیکر او تنها با تکیه بر یک زخم قدیمی ممکن شد. او از حسرت برآورده نشدن آرزوی ساده پسرش برای سفر زیارتی با قطار و فریاد‌های کودکانی که پیش از مرگ شنیده بود، سخن می‌گوید.

شهید سامان کرم‌زاده

میهمانی در آستانه فاجعه

سامان کرم‌زاده، متولد ۷ شهریور ۱۳۹۷، دانش‌آموز کلاس دوم دبستان شجره طیبه میناب، یکی از کوچک‌ترین قربانیان حمله هوایی آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران بود. پدرش، فرزاد کرم‌زاده، با یادآوری آخرین لحظات زندگی مشترکشان، می‌گوید: پسرم سامان ۸ ساله بود. از کلاس اول در همین مدرسه تحصیل می‌کرد. پسری بسیار خوب، مودب و درس‌خوان که اسکیت‌سواری را هم دوست داشت. دلم برای او خیلی تنگ شده است.

وی خاطرات روز قبل از شهادت را با بغض مرور می‌کند: یک روز قبل از آن اتفاق تلخ، روز جمعه بود و همسرم خانه مادرش بود، بنابراین سامان نزد من مانده بود. او آمد و با چشمانی درخشان گفت: "بابا، امروز من میهمان تو هستم. " با خوشحالی گفتم: "باشه بابا، امروز تو میهمان منی و با هم هستیم. " تمام روز را با هم گذراندیم و هر آنچه آن روز دوست داشت برایش تهیه کردم. هیچ‌گاه لحظات آخر زندگی‌اش، آن روزی که پسرم نزد من بود و با هم خوش گذراندیم، از ذهنم پاک نخواهد شد.

حسرت زیارت امام رضا (ع) با قطار

فرزاد کرم‌زاده از رفاه نسبی خانواده و توجه به نیاز‌های مادی فرزندش می‌گوید، اما از آرزویی ساده که هرگز برآورده نشد، با حسرت یاد می‌کند: سامان بچه‌ای بود که خدا را شکر کمبودی نداشت، اما یک چیز در قلبم سنگینی می‌کند. او بار‌ها گفته بود: "بابا، امسال عید مرا با قطار ببرید به مشهد. " او زیارت امام رضا (ع) را بسیار دوست داشت و، چون همیشه با هواپیما سفر می‌کردیم، قطار برایش تبدیل به یک رویا و آرزوی ساده شده بود. متأسفانه نتوانستیم این آرزوی کوچکش را برآورده کنیم و الان حسرتش باقی مانده است.

جیغ‌هایی که هرگز فراموش نمی‌شود

پدر شهید کرم‌زاده روز حادثه را در یکی از شهر‌های اطراف میناب سپری می‌کرد. ساعت ۱۱:۲۰ صبح نهم اسفند، تلفن همراهش زنگ خورد. شماره‌ای ناشناس بود که بعداً فهمید از سوی یکی از معلمان مدرسه است.

همان‌قدر صدای معلم را شنیدم که ناگهان صدای جیغ‌های بلند و ترسناک کودکان فضا را پر کرد و خط تلفن قطع شد. هنوز هم صدای جیغ بچه‌ها در گوشم می‌پیچد. پس از قطع شدن خط و چندین تماس ناموفق، حدود ۴ دقیقه بعد یکی از اقوام با من تماس گرفت و خبر داد که مدرسه مورد حمله قرار گرفته است.

شهید سامان کرم‌زاده

شناسایی با یک زخم قدیمی

سرعت رسیدن پدر و مادر شهید به محل حادثه، با سخت‌ترین چالش روحی همراه بود. فرزاد کرم‌زاده ماجرای شناسایی پیکر ۸ ساله‌اش را این‌گونه تعریف می‌کند: سخت‌ترین لحظه برای من، جستجوی پیکر فرزندم میان اجساد سوخته و ترکش‌خورده بود. سامان چند سال پیش در یک تصادف، لبش پاره شده بود. پزشک گفته بود باید بزرگتر شود تا عمل جراحی انجام شود. ما در میان آوار‌ها و اجساد به دنبال او می‌گشتیم.
صورت همه کودکان سوخته و پر از خاک بود. اما من به یاد زخم لب سامان بودم. پیکر را بررسی کردم و دیدم لبش گوشت آورده و آن زخم قدیمی باز شده است. همان زخمی که قرار بود روزی جراحی شود، به تنها نشانه‌ای تبدیل شد که به واسطه آن فرزندم را شناسایی کردم.

فریاد علیه جنایت

فرزاد کرم‌زاده در پایان سخنان خود، خواستار پاسخگویی جهانی از جنایتکاران است: امیدوارم به لطف خدا، به لطف حماسه‌ساز مردم ایران و خون پاک این شهیدان عزیز، حق این معصومان گرفته شود. جهان در اندیشه دریافت پاسخی است از اینکه چرا کودکان معصوم، دانش‌آموزان و معلمان به این گناه کبیره کشته شدند. تنها چیزی که جهان می‌بیند این است که جنایتکارانی مانند آمریکا و اسرائیل حاضرند تمام معصومیت و مظلومیت‌ها را در تحقق اهداف پلیدشان ذبح کنند.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین