باید دستبهکار شد حتی اگر دورت پر از بتن و فولاد باشد
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- اکرم نجفی، روایتنویس؛ نزدیک نیمه شب است. معدهام درد میکند. دردش میزند به ستون فقراتم. به قول دکتر، بَکشو شده. دنبال دلیل درد میگردم. جز هجوم دلشوره چیزی دستم را نمیگیرد. دلشورهی گم شدنم. دلشورهی سرگشتگیام.

دم غروب، وقتی روی ایوان بالایی مصلی بودم درد معدهام نبض زد. وقتی از کنارِ طاقی عظیم آنجا، تهران را نگاه میکردم درد پیچید بین استخوانهایم. دوست داشتم کمر خم کنم بنشینم گوشهای. شاید بشود. بشود که دل سیر گریه کنم. ولی نمیشد. نمیشود.
خیلی وقت است وجودم مثل مصلی شده است. درندشت و پر از کانتینر. کانتیرها ایستادهاند جلوی اتفاقهای مهم. مثل همانهایی که گذاشتهاند جلو جایگاه آقا و قد من کوتاه است. توان بالا رفتن از آنها را ندارم. ماندهام پشت دیوار آهنی کانتینرها. فقط ماتمات خبر حوادث را نگاه میکنم.
رویهی هر چیزی را میبینم. داخلش مثل بطن این روزهای شهر، التهابی پنهان دارد. نمیدانم شهرمان چقدر آمادهی موج بلند بدرقه است. موجی که امت امامی شهید راه انداختهاند. خبر تشییع خیلی وقت است دهانبهدهان میگردد. ولی برای من هول و ولا دارد. روز بدرقه برایم روز آوارگی شده است.
خوب که دور و برمان را دید زدیم، استاد گفتند ما زیر ساخت تشییع ولیفقیه را نداریم. با خودم گفتم من حتی زیر ساخت وجودی و شخصی هم ندارم. همین شده که روانم نقب زده به جسمم. دوست ندارم آقا را تشییع کنیم. هر بار یادش میافتم دلم میشود تشت پر از رخت. چنگچنگ میشود. هم میخورد و خالیام میکند. بعد میخزم توی دل کانتینر. تاریک است مثل غار. آنقدر که فقط بدانم خودم آنجا هستم کافی است. حاشیهای امن و خودخواهانه.
استاد گفتهاند نباید روایتهایمان را مملو از احساساتمان کنیم. من احساساتم را گم کردهام. احساساتم توی سکون سنگین نبش کوچهی صالحی و خیابان کشوردوست جامانده. همهی زار زدنها، همهی بر سینه کوبیدنها چند قدم بالاتر است. جایی نبش جمهوری و کشوردوست. بین رواقی که سکّو دارد و روی سکّویش زیلوی سفید و آبی پهن شده. ولی قرار من توی کوچهی پشتی است. کمی پایینتر کمی نزدیکتر. ولی آنجا هم چند نیوجرسی بتنی گذاشتهاند. نمیشود جلوتر رفت.
توی مصلی هم نیوجرسیهای بلند فراوان است. رنگ سیمانیاش هیچ حسی ندارد. سنگین و سخت و غیرقابل عبور است. پس من چه کنم؟ معدهام درد میکرد. به روی خودم نیآوردم. از کنار طاقی برگشتیم. در ایوان ایستادیم. دستهدسته آدمهایی که مهارتی داشتند مشغول بودند. جرقههای جوشکاری میپاشید روی زمین. روی صحن اصلی مهپاش نصب شده بود. نورافکنهایی جدید وصل شده بود دور تیرکهای بلند برق. طنین نوحه از بلندگوها پژواک میزد زیر قوس طاقی بزرگ. هر کسی سرگرم سامان دادن به مسئولیتش بود.
استاد گفتند حالا که تا اینجا آمدهاید باید بنویسید و من ترسیدم. ترسیدم نتوانم. آن وسط جای من کجا بود؟ من در چه نقطهای ایستاده بودم؟ از افکار و اعتقادات آن آدمهای مشغول به کار بیخبر بودم، ولی خودم چه؟ از خودم چقدر خبر داشتم؟ ترسیدم دوباره در خودم حبس شوم.
از ایوان طبقه پایین نگاهم افتاد به قابی بزرگ. عکسی سیاهوسفید در زمان اعلام جهادسازندگی. توی عکس، آقا داس به دست، همراه پیرمردی روستایی خم شدهاند و گندم میچینند. همینقدر ملموس. همینقدر همراه. با خودم گفتم گاهی باید دستبهکار شد و کار را تمام کرد. حتی اگر دورت پر از نیوجرسی بتنی و کانتینر فولادی باشد. آنوقت در تاریکیِ دلِ کانتینر، گیر نمیکنی.
انتهای پیام/ 122
