زیستن در هوای «آقا» نصیب کسی میشود که از دانه محبتش زیر باران مشکلات مراقبت کند
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- فاطمه کیائی، روایتنویس؛ وقتی انتظار فرج سید روحالله خمینی به سرآمد، من مقلدش بودم. ساعت هفت صبح چهاردهم از تیزی خورشید خرداد ملحفه را روی سر کشیدم و از پشهبند بیرون زدم تا خواب را زیر سایه کولر ادامه دهم. ولی صدای هقهق گریه مامان از سرم پراندش.

پدرجان تکیه داده بود به پیشخوان آشپزخانه. دست سایهبان چشمها داشت و شانههایش میلرزید. این حال او را قبلتر بالای قبر محمدرضا دیده بودم، کنار خاک منصور. مامان و پدرجان از کی در راهی افتاده بودند که آخرش گریه اینچنینی بود. شاید روزی که مامان روسری زیر چادرش را با سنجاق محکم کرد یا وقتی پامنبری پروپاقرص خانم مروج شد.
پدرجان را چی به راه آورد؟ شرکت در تظاهرات نیروی هوایی ارتش به هواداری آیتالله خمینی یا پشتورو کردن تلویزیون توشیبای قرمزی که پر از سازوآواز و تصاویر پر زرقوبرق بود؟ هرچه بود بذر محبت امام توی دل این دو نفر معطل نماند. ریشه کرد و شاخوبرگهایش به ما که فرزندشان بودیم رسید. شهادت منصور حتمی میوهٔ این درخت بود.
من هم آنقدر کوچک بودم که از عقب افتادن امتحان جغرافی ذوق کنم و همچنان بزرگ که لباس مشکی بر کنم و خودم را به مسجد محل برسانم برای عزاداری و نوحهسرایی. حرارت غم آن روز دانه محبتی را که مدتها در دل داشتم، آب کرد و به دریای آدمهای عزادار متصل کرد.
روز پانزدهم مامان زودتر از همه بیدار شد. چند لقمه نان و پنیر و گوجه و یکی دو قمقمه آب آماده کرد و سوار بر اتوبوس، راهی مصلی شدیم. بخار گرما و خاک و غبار از روی آسفالت به آسمان میرفت که رسیدیم. لبهٔ روسریهایمان چسبیده بود به پیشانی و قطرههای ریز و درشت عرق روی ستون فقراتمان سرسرهبازی میکردند. مصلی آنوقت تپهماهورهایی کوتاه و بلند بود لبالب آدم.
روی یکی از بلندیها سکوی دوپلهای درست کردند با روکش سیاه. وسط آن یخچال یا محفظهٔ شیشهای بود که پیکر را کفن پوشیده نشان حاضران میداد. عمامه سیاه روی سینه زیر تیغ آفتاب مثل نگین عقیق درشتی وسط رکاب انگشتر برق میزد. مردم از بلندیهای اطراف سرازیر میشدند توی مصلی و وقتی نگاهشان به عمامه سیاه و سکوی سیاهپوش میافتاد بر سروصورت میزدند و شیون میکردند. کسی حال خودش را نمیفهمید. من آنجا برای اولینبار بدن بیجان مردانی را دیدم که زانوهایشان قوت راهرفتن نداشت و روی دستهای دیگران تا درمانگاه سیاری که یک سازهٔ حلبی بود میرفتند.
گلریز در گوشهایمان «ببار از دیده دامن دامن ای اشک» میخواند و چشمهایمان واقعاً دریا دریا اشک میریخت. آنوقت نمیدانستم چرا امام را آنهمه دوست دارم. چرا سالهاست به پسری با بلوز سفید آستینکوتاه که بر صورتش بوسه میزند، حسودی میکنم. چرا با افتخار خاطره پدرجان را اینطرف آن طرف میگویم که منِ نوزاد را دستبهدست فرستاده پای بالکن مدرسه علوی تا امام بر سرم دست بکشد.
نمیدانستم و غمگین بودم. سنگینی بار این غم روز بعد که بزرگترها اعلام کردند ما را برای تشییع نمیبرند چندبرابر شد. صبح تا شب دخیل بستیم به تلویزیون مبلهٔ گوشهٔ هال و از جلویش تکان نخوردیم. تصاویر معروف هلیکوپتر و پیکر و صدای لرزان گزارشگر را آنجا دیدم و شنیدم.
از مراسمهای روزها و سالهای بعد فریمهای سیاهوسفید و رنگی بسیاری در خاطر دارم. بارها با خانواده و مدرسه و در مناسبتهای مختلف رفتیم مرقد امام. اما هنوز نمیدانم خمینی که بود و چه داشت و چه نسبتی با مردم برقرار کرد که وقت رفتنش آنجور خودشان را میزدند و خاک بر سر میریختند و سر از بیمارستان صحرایی درمیآوردند.
حالا بعد سی و هفت سال و بیست و چند روز درست نمیدانم قرار است برای وداع با چه کسی بروم مصلی. نمیدانم کسی که قرار است میلیونها نفر بدرقهاش کنند، کجای زندگی این مردم بوده. چطور بعد سه ماه و اندی هنوز داغش تازه است و چرا اینجور واله و پریشان خود را برای آخرین دیدارش آماده میکنند.
فقط میدانم زمان و زمین در زادن چنین آدمهایی سخت بخیل است و معلوم نیست دیگرکسی مثل آنها بیاید. میدانم زیستن در هوایشان، خاطرخواهیشان و بر سر و سینه زدن در فراقشان روزی است که نصیب هرکس نمیشود، مگر آنها که دانه محبتشان را در دل دارند و زیر باران مشکلات و بوران حوادث مراقبتش میکنند.
پانوشت: امام در غزلی که بعدها رونمایی شد، زمان پرکشیدنش را تعیین کرده بود «سالها میگذرد حادثهها میآید/ انتظار فرج از نیمه خرداد کشم».
انتهای پیام/ 122
