روایت خبرنگار دفاعپرس مازندران از «آخرین دیدار» با امام شهید
گروه استانهای دفاعپرس_«حدیثه صالحی»؛ همه چیز با یک پیامک آغاز شد؛ نهم اسفند ۱۴۰۴، در میانهی هیاهوی نشست خبری «علی باقری جامخانه» مدیرکل منابع طبیعی و امور آبخیزداری مازندران، کلماتی کوتاه، اما تکاندهنده از همکارم در تهران بر صفحه گوشیام نقش بست: «تهران را زدند». ناگهان زمان ایستاد و قلبم با ضربانی نامنظم، هشداری از یک مصیبت عظیم دریافت کرد. از آن روز تا امروز، بیش از ۱۰۰ روز گذشت؛ روزهایی که انگار هر لحظهاش به اندازه قرنی از انتظار و غم بود؛ اما مردم کشورم ایستادند؛ در خیابانهای پر از فریاد خونخواهی رهبر شهید، و «باید برخاست» نماد یک حضور حماسی شد و جریانساز قصه غربت و فراق؛ و حالا تیرماه پر از هجران، «آخرین دیدار» و فضیلت نماز بر پیکر امام شهید، مرا برای بدرقه کوه شکوه و عزت و عظمت و مقاومت به حرکت واداشت؛ در شنبهای که اولین روز وداع با پیکر امام شهید بود در مصلای تهران.

جادهای به سوی عشق؛ از ساری تا تهران
هرچه زمان میگذشت دلم بیتابتر و بیقرارتر میشد؛ عقربههای ساعت پشت سر هم میدویدند و اضطراب دلم بیشتر میشد؛ «من نباید از «آخرین دیدار» جا بمانم! و ناگهان با یک تصمیم تاریخی عزمم را جزم کردم برای پاسخ به اشتیاق دلم؛ برای به جاده زدن یک دل و همراه همدل کافی بود؛ و یک پیامک مرا به دوست رسانهایام رساند و یک جاده پر شوق و انتظار، پر از رسیدن و وصال؛ پر از وفاداری و ولایتمداری؛ و من در تمام لحظات سفر مادرم — که آموزگار نخستین من در مسیر عشق به ولایت بود — را در کنارم حس کردم. و یقین دارم اگر امروز در قید حیات بود، با دیدن من در این میدان، لبخندی از سر افتخار بر لب مینشاند. حالا این روح پاک او بود که با مهربانی، گامهایم را به سوی «آخرین دیدار» سوق میداد.
آفتاب رو به غروب سوادکوه و مسیر ساری به تهران منظره زیبایی از دلتنگی را به تصویر کشید؛ زائران با کوله باری از غم و درد اما سرشار از حس انتقامجویی راهی سفر هستند؛ در جادهای که عشق به امام شهید در رگهایش جریان دارد؛ و در دو سوی مسیر، بنرهای سرخ و تصاویر رهبر شهید، مانند نگهبانانی آنها را بدرقه میکنند.
اذان را گفته بود که به تهران رسیدیم و در گرمای میزبانی یکی از دوستان رسانهای، شب را به صبح رساندیم؛ اما خواب در چشمان ما نبود، چرا که میدانستیم فردا با یکی از سختترین لحظات تاریخ دیدار خواهیم کرد.

سیل خروشان ملت در مسیر مصلا
صبح ۱۴ تیر، تهران اقیانوسی از انسان عاشق و عزادار بود که به سوی مصلا جاری شد. دلم پر بود از آشوب و التماس؛ و هر تصویر از آقای شهید، مرا منقلبتر میکرد. با اسنپ اتوبوس و پیاده خودمان را به ازدحام مردمی رساندیم که پرچم و پلاکارد به دست و با چشمانی اشکبار، شعارگویان و حماسه خوان در حرکت بودند. پرچمهای سرخ با نوشتههای «یا لثارات الخامنهای» در باد میرقصیدند و شعارهای حماسی، فضای شهر را پر کرده بود؛ و این مسیر شبیه اربعینی بود که من «جامانده» از آن فقط در خبرها خواندم و حسرت آن را هم بر دلم دارم.
و اینجا ازدحام جمعیت چنان است که گویی تمام ایران در تهران جمع شدهاند. خودمان را به اولین اتوبوس رساندیم و در مسیر پر شور و شعور ملت امام حسینی برای اقامه نماز سر از پا نشناخته با مردمی همراه شدیم که از دورترین نقاط کشور آمده بودند تا در صف وفاداری، جایگاه خود را بازیابند.

نماز اشک و سکوت تکاندهنده
در صف نماز ایستادیم. وقتی آیتالله سبحانی نماز را آغاز کرد، گویی دنیا به سکوتی مطلق فرو رفت و تنها صدای هقهق گریهها به گوش میرسید. نماز، باشکوه و در عین حال غمبار برگزار شد؛ نمازی که گویی پیوندی دوباره با آن رهبر شهید بود.
اما نماز به پایان رسید و بیقراری من برای دیدن امام شهید به اوج رسید. در میانهی ازدحام جمعیت، خود را به درهای مصلا رساندیم. انتظار در برابر درب شماره ۱۳، تپشهای قلبم را بیشتر میکرد. هر لحظه که به جایگاه تابوتها و خانوادهی ایشان نزدیک میشدم، احساس میکردم دنیا کوچکتر میشود و غمها، بزرگتر.

تلاقی غم و انتقام در سایهی تابوتها
در داخل مصلا به احترام امام شهید ایستادم و اشک ریختم، پرچمهای سرخ خونخواهی در باد میرقصیدند. صدای مردمی که با تمام وجود فریاد میزدند: «ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم!»، آسمان را به لرزه در میآورد. این همان شعاری بود که در دیدارهای حضوری با ایشان سر میدادیم، اما حالا، طعمش تلختر و عمیقتر بود؛ و ناگهان، صدای رهبر عزیزم از بلندگوها به گوش رسید و فریادها و گریهها به آسمان رسید؛ پردهها کنار رفت و چشمها مشتاق دیدار یار، اما این بار، چهرهی نورانی و لبخند همیشگی امام شهید در استقبال ما نبود؛ تابوتها مقابل چشمم قرار گرفتند؛ لحظهای عاشورایی که دیگر هیچ کسی نتوانست تاب بیاورد، هر کس هر آنچه در دل داشت، فریاد میزد و به آسمان میسپرد.
در آن میدان، صحنههایی از ولایتمداری رقم خورد که هرگز از حافظه تاریخ پاک نمیشود. به هر طرف نگاه میکردی یک حماسه از جنس وفاداری و ولایتمداری جریان داشت که از چشم خبرنگاران دور نبود؛ اینجا هر لحظهاش تاریخساز بود؛ بانویی که به عشق امام شهید آمده بود، اشکهایش بیامان میریخت و از عمق جان ارادتش را فریاد میزد، صحنهای که دوربینها را برای ثبت آن حماسه به خط کرد؛ تصویری از یک پیوند عاطفی عمیق میان ملت و رهبر.

حرفهایی از جنس دل
اینجا همه با یک نام آمده بودند؛ ایران! اینجا امروز همه ایرانی هستند و با پرچم خواخواهی آقای شهید ایران بر سر و سینه میزنند. با یک مازندرانی از سوادکوه همسخن شدم. او با نگاهی مصمم، حضور جمعیت را تنها یک مراسم تشییع نمیدید، بلکه آن را «مسیر خونخواهی و انتقامی سخت» توصیف میکرد.
کمی آنطرفتر، «زهرا دریایی»، بانویی از جنوب تهران، با چشمانی اشکبار، اما لحنی استوار گفت: ما برای خونخواهی امام شهیدمان آمدهایم. خواستاریم انتقامی گرفته شود که دیگر هیچکس جرأت نکند حتی نام رهبر ما را به زبان بیاورد، چه برسد به اینکه بخواهد به ایشان آسیب بزند. اما امروز، بیشتر برای حلالیت آمدهایم؛ شاید در گذشته چیزهایی شنیده میشد که نمیتوانستیم پاسخ دهیم، اما حالا که ایشان جانش را فدای ملت کرد، آمدهایم تا حلالیت بگیریم و با قلبی آرامتر وداع کنیم.
«محدثه شمس»، دختری ۲۵ ساله از ساوه نیز در گفتوگو با ما با حسرتی که در صدایش موج میزد، زمزمه کرد: فقط دلتنگی است و بس...ای کاش پیش از این، به دیدارشان میآمدم تا امروز این حسرت ابدی در دلم ریشه نمیدواند. اما حالا، در میانهی این غم، امیدی در دل دارم؛ امید به اینکه روزی سعادت یابم نایب ایشان، حضرت آیتالله امام «سید مجتبی خامنهای» را زیارت کنم. میدانم دیدن ایشان سعادتی است که تنها با لطف الهی ممکن میشود. آرزو دارم توفیق یابم تا در مسیر ولایت، نایب صاحبالزمان (عج) را ببینم و در نهایت، با نابودی کفر و استکبار، روی ماه شب چهاردهی ایران را در حضور امام زمان (عج) تماشا کنم.

پیمانی از خاک رودبار تا سقف آسمان
کمی آنسوتر، «نجمه محمدی»، مربی قرآن مهدکودک از دیار رودبار، با صلابتی که از ایمانش سرچشمه میگرفت، روایتی از عهد و وفاداری را بازگو کرد. او در حالی که چهرهاش آینه اوج اندوه و در عین حال اراده بود، گفت: این اولین و آخرین دیدارم است. ما داغداریم، عزاداریم و دلتنگیم، اما در عین این همه غم، منتقم هستیم. ما با خون رهبرمان پیمان بستیم. از همین لحظه، تا آخرین قطرهی خون، با آیتالله «سید مجتبی خامنهای» عهد میبندیم که در رکاب ایشان باشیم و لحظهای از پاسبانی بر این خاک غافل نشویم. شعار ما تا آخرین نفس، تنها یک چیز است: «با ولایت تا شهادت.

مهری که بر دلهای جهانی نشست
در میانهی ازدحام، حقیقت عاشقانهای جاری بود که غیرقابل وصف است؛ دریایی از عشق و ارادتی که ریشه در صبوری، دانایی و محبت بیکران رهبر شهید داشت. او که دانشمند قلبهای ما بود، با هر لبخندش، هزاران دل را تسکین میداد؛ و ناگهان کلمات بر من جاری شد و هق هق صدایم در فضای مصلا جاری شد: آقاجان! حرفهای ناگفته زیادی دارم، شما که همیشه برای مردم دعا کردید، امروز هم از آن جایگاه الهی و نورانی، برای ما دعا کنید برای ایران عزیز که سربلند و پیروز و جاویدان بماند.

حماسهی کربلا؛ در قلب مصلای تهران
ناگهان، فریاد «یا حسین» از میان جمعیت برخاست و فضای مصلا را لرزاند؛ انگار تاریخ یک بار دیگر تکرار شد؛ هر آنچه شاعران سرودند و مداحان خواندند، تمام حماسههای کربلایی این ملت، در شهادت رهبر تجلی یافت. رهبر شهیدی که اکنون در آغوش گرم مصلا آرام گرفته بود و با نگاهی آسمانی، ما را نظاره میکرد.

تسبیح خاطرات؛ از اولین دیدار تا آخرین وداع
در حالی که در چند متری تابوت ایشان ایستاده بودم، خاطرات، چون دانههای تسبیحی در ذهنم جاری شد. این دیدار امروز، آخرین دیدار من بود، اما پیش از این، تقدیر الهی مرا سه بار به تماشای آن چهرهی نورانی رسانده بود.
سال ۱۳۷۴ را به یاد آوردم؛ روزی که هنوز دانش آموز دبیرستانی بودم و نامم در قرعهای افتاد تا در سفر ایشان به مازندران، سعادت دیدار را داشته باشم. آن دیدار نخست، بذر عشقی بود که هرگز خشک نشد. سپس، در لباس دانشجویی در مراسم چهلم مجروحین زلزلهی بم، در حسینیهی امام خامنهای، بار دیگر در رکاب جمعی از هموطنان مازندرانیام حضور یافتم و تقدیر چنان بود که در صفوف نخست، در نزدیکی ایشان بایستم؛ و باز سال ۱۳۸۹ بود که همراه همکاران با کاروانی از معلمان سراسر کشور، توفیق یافتم تا بار دیگر در جایگاهی ممتاز و در صف جلویی، چشم در چشم آن معنویت خالص و نورانیت بیکران بدوزم و از کلام گهربارشان سیراب شوم. هر بار که ایشان را میدیدم، زبانم از سخن میافتاد و تنها اشکهایم بود که جاری میشد؛ اشکهایی از سر ستایش و حیرت.
اما در سال گذشته، تقدیر بازی دیگری داشت. دو بار نامم در قرعه به چشم خورد...، اما توفیق حضور نصیبم نشد؛ و این بار نرسیدم... و این «نرسیدن»، چون زخمی از حسرت در دلم ماند؛ حسرتی که امروز در مصلای تهران، با دیدن تابوت ایشان، به غمی عمیقتر بدل شد.

دوشنبهای به وسعت یک جهان درد
و حالا در دوشنبهای که پیکر مطهر رهبر شهیدم در میان دریای خروشان مردمی که از جای جای کشور عزیزم به سوی تهران آمدند، تشییع میشود، دلم به وسعت یک جهان درد میکند. تهران، یکپارچه غرق در حزن و اندوه است و آسمان پایتخت، شاهد گریههای میلیونها انسان وفادار به امام شهید است؛ و من در این میدان، عهدی ابدی بستم؛ پیمانی که تا آخرین نفس در رکاب رهبر عزیزم امام «سید مجتبی خامنهای» بمانم و در برابر طوفانها، پایدار بر جایگاه ولایت بایستم. کیلومترها راه آمدم تا با کسی وداع کنم که دیگر در جمع ما نیست، اما حضورش در هر ضربان قلبم جاری است؛ و در این «آخرین دیدار» قلبم را اینجا کنار تابوت امام شهیدم میگذارم در حالیکه میدانم به زودی دلم را برمیدارم و راهی زیارت مزار نورانیاش در حرم هشتمین امام شهیدم در مشهد مقدس میشوم.

و آخرین کلام
تاریخ گواه خواهد بود که این ملت، در وفاداری و ولایتمداری، حرف اول و آخر را میزنند. ما امروز تنها یک رهبر را تشییع نکردیم، بلکه با هر قدم در خیابانهای تهران، پیمان خونخواهی و وفاداریمان را تجدید کردیم؛ و خوب میدانم وداع با قائد شهید، پایان یک مسیر نیست؛ بلکه آغاز سفری است که در آن، هر اشک ما، گامی به سوی حقیقت خواهد بود.
انتهای پیام/
