آقای شهید به ما یاد داده هر جا هستیم آنجا مرکز دنیا است
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- فاطمه محمدزاده، ارومیه؛ از همان اول باری که زمزمههای مراسم تشییع آقای شهید ایران پیچید، دلم پر زد این دیدار آخر را بروم تهران، یا لااقل قم باشم.

آن روزها مشغول مراسم عقد خواهرم بودیم و من ته ذهنم برنامه میچیدم برای سروسامان دادن کارها و آماده شدن برای رفتن.
کش و قوسها که تمام شد و موعد مقرر فرا رسید، در کانالها و گروهها شایعه پیچید که ازدحام مردم در مصلی تهران زیاد خواهد بود و گرما کشنده. بچه و بیمار قلبی و فلان نیاید که خیلی خطرناک است.
مدرسه و امتحانهای محمدحسین هم که همچنان تمامی ندارد و بابایش کوتاه نیامد و پا توی یک کفش کرد که معدل امسال برای کنکور سرنوشتساز است و اگر برود تشییع، چنین و چنان میشود.
با مامان صحبت کردم و قرار شد چند روزی حواسش به بچهها باشد که بروم تهران برای روایت تشییع آقا. آقا از همان اول برای من آقا بود؛ از همان سالهای دور که مرجعیتش را انتخاب کردم و شدم مقلد آقا. نمیشد که نروم. سایهی سر از دست دادم. اگر جا میماندم، جواب خودم را چه میدادم؟!
برنامه سفر را چیدم و چندتایی جلسه ایدهپردازی روایت تشییع شرکت کردم؛ اما دو سه روز مانده به موعد وداع، همه چیز به هم ریخت و نشد که نشد بروم. سر آخر اسمم رفت در فهرست جاماندهها! و حسرت اولین و آخرین دیدار به دلم ماند.
دیروز بین همهی دوندگیها و مشغلهها، یک چشمم به تلویزیون بود و آنیکی هم به فضای مجازی. تلاش میکردم همه روایتهای مصلی تهران را ببینم و بشنوم.
اما امروز تلویزیون را تحریم کردم. فقط یکی دوتا کانال و گروه را در بله سر زدم و به سرعت خارج شدم. طاقت دیدن نماز بر پیکر عزیزانم را نداشتم. در همهی سوگهایی که تابحال تجربه کردهام، اوضاع تا مرحله نماز آنقدر بد نیست و انگار هر لحظه میتوانی امید داشته باشی معجزهای رخ بدهد و عزیزت دوباره زنده شود؛ ولی نماز میت که خوانده شد، پتک واقعیت چنان توی صورتت میخورد که به خود میپیچی و دردش تا سالها وجودت را مچاله میکند.
من، آدم نبینیام. گاهی که اوضاع خیلی سخت میشود، سعی میکنم آن قسمت غیرقابل تحملش را سوا کنم برای ندیدن.
سر همین، امروز، هرگونه مواجههام با تصاویر وداع را بیخیال شدم. حالا درصد جاماندگیام بیشتر از دیروز است.
مثل خیلی وقتهای دیگر، باز هم واژهی بیات و ماسیدهی جامانده چسبیده وردلم و راه نفسم را سخت کرده. عجبا ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...
دوستان زائر، دلداریم میدهند که بُعد منزل نبُود و اتفاقاً شماها که دلهایتان شکستهست دعایمان کنید و اینطور چیزهای دل خوشکنک...
صبح، زهرا پیامی برایم فرستاده و حالا که دیدمش، روزنهای از نور در قلبم باز شده. حس میکنم آقا او را واسطه کرده، من را مأمور به وظیفهای کند. باور کردنی نیست، چطور غم و دلتنگی کشندهام به اراده و قدرتی برای ادای وظیفه تبدیل شده.
حالا، هر زمان که مزه گس دلتنگی و شرارهی جاماندن از دیدار آخر با آقا، توی جانم مینشیند.
ندایی در قلبم اشاره میکند که: من سنگربان خیابان هستم. چرا که آقای شهید ایران بهمان یاد داده: هر جا هستیم، آنجا را مرکز دنیا بدانیم و سعی کنیم وظیفهمان را به بهترین شکل انجام بدهیم.
انتهای پیام/ 122
