پرچم سهرنگ نائبم شد در مصلای تهران
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس- سمیه رستمی (کردستان_قروه)؛ نشستهام جلوی تلویزیون. مداح میخواند: «باید برخاست، دنیا با آنها و مولا با ماست.» زن و مرد پرچمهای سرخ را تکان میدهند. یالثاراتها تکان میخورند و موج جمعیت فریاد میزند: «انا علی العهدی»

دوربین زنی را گوشه تصویر نشان میدهد که دارد توی دست مردم چیزی میریزد. انگار گلاب است. دختر جوانی کف دستش را بو میکشد و لبخند میزند. تصویر برمیگردد روی جمعیت. دوست دارم من هم بروم توی قاب تلویزیون و دستم را بگیرم جلوی زن. تا عطر گلاب را بفرستم توی ریههایم. شاید کمی از این غم کم شود. از غم جا ماندن و شاید طلبیده نشدن. از نبودن در این اولین و آخرین دیدار.
آنقدر به جان هستی غر زدهام که رویم نمیشود بهش پیام بدهم و بگویم بیا با هم زار بزنیم. از دلتنگی بگویم و از قلبی که دارد میترکد. بچهها هنوز بیدار نشدهاند. خانه ساکت است و جز صدای حقحق یاکریم توی حیاط، صدایی نیست.
اشکهایم را پاک میکنم. انگشتم میرود روی شماره هستی. هردویمان توفیق حضور در مراسم وداع را از دست دادهایم. هردویمان داریم دیوانه میشویم. اما نمیتوانم شماره را لمس کنم. انگشتم را پس میکشم. گوشی را پرت میکنم روی مبل. میافتد پایین و روی لگوهای رنگارنگ علی تق صدا میدهد. چنگی توی موهایم میزنم و بلند میشوم که بروم آشپزخانه. دیگر بس است. بیشتر از این غر نمیزنم که چرا فقط برای من توی مصلی جا نبود. لابد قسمت نبوده.
گوشی دینگ صدا میدهد. خواهرم است. نوشته میروند قم. پرچمم را میخواهد. اشکهایم را پاک میکنم. ویرم میگیرد بگویم نه. چرا همه دارند میروند و فقط من نمیتوانم؟ دیشب هم توی تجمع یکی از موکبدارها، به راهیان سفر قم، پرچم میداد. من از آن پرچمها و سوال و جواب درباره سفر سهمی نداشتم. دو اتوبوس هم از خانمها راهی بودند و مشغول برنامهریزیهای دم آخر. نشستم و با غصه نگاهشان کردم. یکیشان به زنی که از شب اول تا حالا با پرچم سرخ یاحسین آمده گفت دیگر جا ندارند. ظرفیت تکمیل است. میخواستم داد بزنم: «ظرفیت دل من هم دیگر تکمیل است.»
صدای علی را از اتاق میشنوم که توی خواب ناله میکند. بعد یاد زینب میافتم که میگفت: «هروقت نتونم جایی برم چفیهمو با همسرم راهی میکنم. انگار اینجوری منم اونجا هستم.»
انگشتم روی صفحه کلید مردد مانده. هی میرود روی ب و ن و عقب مینشیند. مداح دوباره دم گرفته:
«ای غم شیرینم با آدم وحواای بهشت فطرت بر دوزخ دنیا»
«با تو پیمان بستیم در عهد خمینی ان تقوموا لله مثنی و فرادا»
علی دوباره ناله میکند. باید نوازشش کنم تا آرام شود. برخلاف خواهر و برادرش خیلی به من وابسته است. آرام آرام دست میکشم روی پشتش و با دست دیگرم تایپ میکنم.
-پرچم یالثارات ندارم.
-همون پرچم ایرانو بده.
هنوز دلم راضی نشده. لباس علی را پایین میکشم. مگر میشود پرچم نایب من باشد؟ لپهایم را باد میکنم. هوای خانه دمکرده. هوس میکنم بروم توی حیاط. حالا یک شب بدون پرچم میروم تجمع، طوری نمیشود. صدای یاکریمها تا اتاق میرسد. دینگ گوشی دوباره درمیآید. علی غلت میزند.
-به یاد «ای ایران» شب دهم، همونو میبریم.
یک شکلک قلب شکسته هم گذاشته. دستم سست میشود. نفس عمیقی میکشم که بغض را عقب بزنم. باید پایین پرچم را کوک بزنم تا از چوبش درنیاید. ولی تا حالا تنبلیام آمده. جعبه نخ و سوزن را برمیدارم و میروم توی هال. دست میکشم به پرچم سه رنگ که تکیه داده به کنج دیوار. نور آفتاب از لای پرده، افتاده روی اللهاکبرهای سفیدش. برای خواهرم مینویسم: «باشه.»
سر میچرخانم سمت تلویزیون. دوربین رفته روی آیهنوشت بالای پیکرها. «ان تقوموا لله مثنی و فرادا» آن بالا با رنگی طلاگون میدرخشد. شاید بعضی قیامها سروصدا نداشته باشند.
انتهای پیام/ 122
